167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جام جم اوحدي مراغي

  • گر چه در هر دو وضع و رفعي نيست
    هم شراب اي پسر، که نفعي نيست
  • خورش و مي چو در هم آميزي
    خون خود را به خوان خود ريزي
  • تو در آبي، چنين دلير مرو
    بر کنارش رسي، به زير مرو
  • گر چه آبي تنک نمايد و سهل
    پاي در وي منه تو از سر جهل
  • زانکه در کردن عمارت عام
    هم مثوبات باشد و هم نام
  • ور نداري، که خانه سازي، زر
    رخت در کوچه کريمان بر
  • در ادا کوش چون کني وامي
    منه از وعده پيشتر گامي
  • قدم دوستان به خانه در آر
    دشمنان را مجوي نيز آزار
  • زين درست و درم به رغبت و ميل
    پل و بندي بساز در ره سيل
  • ترک اين حرص خانه گير بده
    فاردي، پاي در زياده منه
  • زر ز خاکست و بر زبر نرود
    نهلد تا به خاک در نرود
  • هر چه در وجه آش و نان تو نيست
    بفشان و بده که آن تو نيست
  • در دلم نيست از کسي خاري
    با کسم نيز نيست آزاري
  • اصل در زن سداد و مستوريست
    و گرش ايندو نيست دستوريست
  • از سخنهاي خوب و گفتن خوش
    به نماز و به طاعتش در کش
  • ميکن ار بيني از خرد نورش
    به نصيحت ز بام و در دورش
  • راه بيگانه در سراي مده
    پيرزن را به خانه جاي مده
  • زن چو داري، مرو پي زن غير
    چون روي در زنت نماند خير
  • هر چه کاري همان درود توان
    در زيان گارگي چه سود توان؟
  • زن کني، داد زن ببايد داد
    دل در افتاد، تن ببايد داد
  • چار در شهر روز مي خوردن
    شب خرابي و جنگ و قي کردن
  • بشر در روم و تاجر اندر هند
    چون نيايد به خانه فاجر و رند؟
  • در سفر خواجه بي غلامي نيست
    بي مي و نقل و کاس و جامي نيست
  • پيش خاتون جز آب و نان نبود
    و آنچه اصلست در ميان نبود
  • بنده خوب در حرم نبرند
    آتش و پنبه پيش هم نبرند
  • چون اسير و عيال مند شوي
    به سر و پاي در کمند شوي
  • کنده در پاي و بند بر گردن
    چون توان فخر خواجگي کردن؟
  • روز تا شب بلا و بار کشي
    تا شبش تنگ در کنار کشي
  • ز در دوستان به ماتم و سور
    نتواني شدن به کلي دور
  • وقت خواب از رخش مگردان پشت
    که در انگشتري جهد انگشت
  • مارت ابليس در بهشت کند
    تا ترا پاي بند کشت کند
  • چون بري در درون جنت بار؟
    وز برون دوستي کني با مار؟
  • نه به حجت توان به راه آورد
    نه به اقرار در گناه آورد
  • مروش پي، تلف مکن مالت
    که سبک در کشد به دنبالت
  • زانکه چون غول در سراي شود
    گردنت را دوال پاي شود
  • در زنا گر بگيردت عسسي
    بهلد، کو گرفت چون تو بسي
  • چون تو از پرده روي باز کني
    وز در خانه سر فراز کني
  • پرده در پيش رخ چو مي بندي
    نه به ريش جهان همي خندي؟
  • بسته در پاي مال کودک و دخت
    روي انبان خويش را کيمخت
  • مريم از محصنات در بکري
    چوي بري بد ز عيب بدفکري
  • نام بي شوهريش زشت نکرد
    کز هوا روي در کنشت نکرد
  • چون بنگشود لب ز حرمت امر
    آن سه شب در جواب خالد و عمرو
  • نه عجب بودش آن کلام چو شهد
    زانکه با شير خورده بد در مهد
  • گرگ در پوستين و يوسف نه
    جز غم و حسرت و تاسف نه
  • بعد از آن هيچ چاره نتوان کرد
    ديو را در غراره نتوان کرد
  • هيچ در خلد حور نر باشد؟
    گفت: بنشين که آنقدر باشد
  • در بهشت ار شوي تو، اي ساده
    نهلندت سليم و نا گاده
  • به فريب دل خيال انگيز
    هر دمش در فضاي فرج مريز
  • چه بزايد خود از چنان کوري؟
    خاصه در وحشت چنان گوري
  • راست کن ره چون آب ميراني
    ورنه خر در خلاب ميراني