167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

منطق العشاق اوحدي مراغي

  • بينديش، ار ز من خواهي بريدن
    که در هجرم بلا خواهي کشيدن
  • خود آنروزت که با من عشق نو بود
    دلت صد جاي ديگر در گرو بود
  • به دام من در افتادي و حالي
    برون جستي و پنداري همين بود
  • نشايد در تو پيوستن به ياري
    نبايد کرد با تو دوستداري
  • چو پيش عاشق آمد نامه دوست
    حديثي ديد همچون مغز در پوست
  • چه خوش باشد! سخن در پرده گفتن
    بينديشيدن و پرورده گفتن
  • سخن گر نيک داني گفت، مردي
    چو در گفتن بماني زخم خوردي
  • چو من در خاک خاموشي نشستم
    زدندم چوب، تا کيمخت بستم
  • سخن کز روي دانش باشد و هوش
    کنند او را چو مرواريد در گوش
  • غمت هر لحظه در پروازم آورد
    خيالت چون کبوتر بازم آورد
  • چو برگشتم در آمد مهرت از پي
    که با ما باز ياغي گشته اي، هي
  • من اين انديشه در خاطر نرانم
    که از وصل تو خوش گردد روانم
  • ز دم در دامنت دست، ار بگيري
    درين بيچارگي دستم دگر بار
  • اگر در بند آن شيرين زباني
    سخن بايد که جز شيرين نراني
  • نوشت از غايت مهري، که داني
    ضرورت نامه اي در مهرباني
  • بسي در عشق گرم و سرد ديدي
    کنون بنشين، که آن خود کشيدي
  • هر آن حاجت که ميخواهي برآري
    که رو در قبله اقبال داري
  • دلم در جستجويت جويت گرم گشته
    چه جاي دل؟ که سنگش نرم گشته
  • چو باغ وصل را در برگشادي
    جهان اندر جهان عيشست و شادي
  • گهي با زلف پستم عشق مي باز
    گهي ميگوي در گوش دلم راز
  • نهال آرزو در سينه و دل
    به شادي بارور خواهد شد آخر
  • و گر خونت همي ريزد جمالش
    چو يار آيد ز در مي کن حلالش
  • اگر در خانه خود را قيد سازي
    کجا مرغ حرم را صيد سازي؟
  • در آن مدت، که بود از محنت تب
    جهان بر چشم من تاريک چون شب
  • به سال «واو» و« ذال » از سال هجرت
    به پايان بردم اين در حال ضجرت
  • نظر در وي به چشم راست بايد
    جمالش چشم کژبين را نشايد
  • در آن روزي که تابي بر جهان نور
    مدار از اوحدي توفيق خود دور
  • جام جم اوحدي مراغي

  • نيستت جاي، در چه جايي تو؟
    همه زان تو خود، کرايي تو؟
  • اسم را نار در زند نورت
    چه طلسمي؟ که چشم بد دورت
  • ذات و اسم تو هر دو ناپيداست
    عقل در جستن تو هم شيداست
  • نيست، گر نيک بنگري حالي
    در جهان ذره اي ازو خالي
  • در صفات تو محو شد صفتم
    گم شد اندر ره تو معرفتم
  • تا ببينم چو در نظر باشي
    راه يابم چو راه بر باشي
  • سرم از راه شد، به راه آرش
    دست من گير و در پناه آرش
  • دست حاجت کشيده، سر در پيش
    آمدم بر درت من درويش
  • گر چراغي به راه ما داري
    به در آييم ازين شب تاري
  • دير شد، ساغر ميم درده
    که من امشب نميروم در ده
  • ميدوم در پي تو سرگشته
    تا به پايان برم سر رشته
  • چون نهشتند در سرم مغزي
    نغز داني تو کمتر از نغزي
  • از براي تو در تو دارم دست
    چون تو باشي، هر آنچه بايد هست
  • با تو عقل ار چه بس دراز استد
    از تو در نيم راه باز استد
  • صورتي را کزو نبود خبر
    نقش ديوار دان و صورت در
  • سر اين نقش را چه داني تو؟
    که ز نقاش در گماني تو
  • آنکه از اصطفا بر افلا کند
    در ره مصطفي کم از خاکند
  • اوست در کاينات مردم و مرد
    او خداوند دين و صاحب درد
  • وانکه در دست اوست ماه فلک
    پايش آسان رود به راه فلک
  • در دمي شد نود هزار سخن
    کشف برجان او ز عالم کن
  • اي به مهر تو آسمان در بند
    ياد من کن، چو ميدهم سوگند
  • به شهادت که شد در اسلام
    به صلوة و زکوة و حج و صيام
  • به وقار تو در نزول ملک
    به شکوه تو بر عقول فلک