167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ندارد صفحه رخسار خوبان اعتبار خط
    در آتش دارد از هر حلقه نعلي بيقرار خط
  • هزاران چشم روشن ساختي در روزگار خط
    کرامت کن به ما هم سرمه واري از غبارخط
  • بود خواب پريشان سنبل فردوس درچشمش
    چرانيده است هرکس چشم خود در سبزه زار خط
  • مکن استادگي زين بيش در تعبير احوالم
    که آمد آفتابت برلب بام از غبار خط
  • چون مو برآتش است دمي پيچ وتاب خط
    غافل مشو ز دولت پا در رکاب خط
  • زينسان که چشم مست تو در خواب غفلت است
    ترسم ترا به هوش نيارد گلاب خط
  • ريحان خلد نيست سزاوار هر سفال
    تا در دل که ريشه کند پيچ و تاب خط
  • خط بر سر بنفشه فردوس مي کشد
    در چشم هرکه کشد انتخاب خط
  • قير دوال پا که شنيدي خط است و بس
    چند آبروي تيغ بري در زوال خط
  • درياي رحمتي است که موجش زعنبرست
    روي عرق فشان تو در زير بال خط
  • قدر گهر ز گرد يتيمي شود زياد
    در دل مده غبار ره از خاکمال خط
  • از آب تيغ سبزه خط مي شود بلند
    سعي از تراش چند کني در زوال خط؟
  • نعلش در آتش است ز هر حلقه اي جدا
    نازش مکن به حسن سريع الزوال خط
  • تمام دلخوشي روزگار در عشق است
    ترا که عشق نوروزي ز روزگار چه حظ؟
  • همچو شمع صبحگاهي در شبستان جهان
    تا نفس را راست کردم بود هنگام وداع
  • در عروج نشأه مي مي کند طوفان سماع
    کار دامن مي کند بر آتش مستان سماع
  • کشتي مي را کند مستغني از باد مراد
    چون شود در بزم مستان آستين افشان سماع
  • اين پريشان قطره ها کز هم جدا افتاده اند
    در کنار لطف بحر بيکران گردند جمع
  • تنگي صحراي امکان مانع جمعيت است
    جمله باهم در فضاي لامکان گردند جمع
  • در ته درياي وحدت چون گهرهاي صدف
    زير يک پيراهن اين سيمين بران گردند جمع
  • در کشاکش از زبان آتشين بودم چو شمع
    تا نپيوستم به خاموشي نياسودم چو شمع
  • ديدنم ناديدني، مد نگاهم آه بود
    در شبستان جهان تاچشم بگشودم چو شمع
  • اشک وآه برق جولان را براه انداختم
    در طريق عشق پاي خود نفرسودم چو شمع
  • از نسيم صبح برهم مي خورد هنگامه ام
    در دل شبهاست دايم روز بازارم چو شمع
  • از گذشت آه حسرت آنچه آيد درشمار
    مشت اشکي در بساط زندگي دارم چو شمع
  • روزها گر نيست نم درجويبارم همچو شمع
    در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع
  • چون تمام شب نسوزم، چون نگرديم تاسحر؟
    در کمين خصمي چو باد صبح دارم همچو شمع
  • حسن را در پرده شرم است جولان دگر
    جامه فانوس زيبنده است بربالاي شمع
  • نيست هرناشسته رو شايسته اقبال عشق
    مه کجا در ديده پروانه گيرد جاي شمع
  • قسمت پروانه جز خميازه آغوش نيست
    در شبستان وصال از قامت رعناي شمع
  • ظاهر آرايي کند روشندلان را شادمان
    گر بر در زدي برون فانوس از سيماي شمع
  • در غلط افکنده فانوس مکرر خلق را
    ورنه افتاده است يکتا قامت رعناي شمع
  • آتشين چنگ است در صيد دل پروانه ها
    گر چه هست ازموم کافوري يد بيضاي شمع
  • لازم سر در هوايان است صائب سرکشي
    کي غم پروانه دارد حسن بي پرواي شمع؟
  • در زمينش گر گل بي خار کارد باغبان
    خار دامنگير مي رويد ز گلزار طمع
  • حاصلش نبود بغير از برگ سبز سايلان
    در دل هرکس دواند ريشه زنگار طمع
  • خاک در کاسه چشمي که ز کوته نظري
    به نظر بازي آهوست زليلي قانع
  • هر زمان روي سخن در دگري نتوان کرد
    طوطي ماست به يک آينه سيما قانع
  • صفاي وقت کم ازآفتاب تابان نيست
    چه احتياج به شمع است در جهان سماع
  • ز سير باغ نگردد دل پريشان جمع
    که خويش را نکند آب در گلستان جمع
  • ز بخت تيره ندارند شکوه زنده دلان
    حضور در دل شبهاي تار دارد شمع
  • حذر زگريه آتش عنان صائب کن
    که نيست گريه او در شمار گريه شمع
  • در يک نفس به باد فنا مي دهد خزان
    چندان که برگ عيش کند نوبهار جمع
  • در برگريز سبز بود،هر که مي کند
    دامان خودچو سرو درين خارزار جمع
  • اين سرشک آتشين کز ديده مي بارد چراغ
    تخم مهري در دل پروانه مي کارد چراغ
  • جامه فانوس شد خاکستري از برق آه
    همچنان از سرکشي سر در هوا دارد چراغ
  • درميان عشق و دل مشاطه اي درکار نيست
    جاي خود وا ميکند در ديده روزن چراغ
  • شمع باآن سرکشي پروانه را در برکشيد
    روي آتشناک او پرتو زمن دارد دريغ
  • در خور بي جوهران گوهر به بازار آورم
    حرف جوهردار از تيغ زبان دارم دريغ
  • در نقاب خامشي يک چند رو پنهان کنم
    بکر معني را ازين نامحرمان دارم دريغ
  • بس که شد امساک صائب عام در دوران ما
    سنگ مي دارند از ديوانگان طفلان دريغ
  • گلستان را که پروردم به آب چشم خويش
    نکهت خودداشت در فصل بهار از من دريغ
  • آب مي بندد به روي تشنگان کربلا
    هرکه دارد جام مي را در خمار ازمن دريغ
  • ماند در سلسله طول امل گوهر دل
    مهره خود نربوديم ازين مار دريغ
  • سبک در آيم وبيرون روم سبک چو نسيم
    نيم به خاطر نازکدلان گران درباغ
  • چنان که در ظلمات آب زندگي است نهان
    بود به زير سياهي مرا جميله داغ
  • در دل تنگم خيال طاق ابرويش ببين
    گر نديدستي دو تيغ بي امان دريک غلاف
  • در جواب اين غزل گستاخ اگر پيش آمده است
    قاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف
  • سد راه رزق گردددچون هنر کامل شود
    استخوان از گوهر خود در گلو دارد صدف
  • در حضور تلخرويان لب نمي بايد گشود
    به که پيش بحر پاس آبرو دارد صدف
  • از هنر درکار مي افتد هنرور راشکست
    سنگها از گوهر خود در سبو دارد صدف
  • گوهر مارا ز عزلت نيست برخاطر غبار
    دارد از پيشاني واکرده صحرا در صدف
  • لفظ نتواند حجاب معني روشن شدن
    چون نهان ماند فروغ گوهر ما در صدف؟
  • تا زخود بيرون نيايد دل نگردد ديده ور
    قسمت گوهر نگردد چشم بينا در صدف
  • مايه داران مروت بريتيمان مشفقند
    مهد گوهر را کند دريا مهيا در صدف
  • عالم پرشور بر خلوت نشينان بار نيست
    تلخي بحرست برگوهر گوارا در صدف
  • قطره شبنم به خورشيد از سبکروحي رسيد
    از گرانجاني خورد دل گوهر ما در صدف
  • عالم پرشور، دل را خانه زنبور ساخت
    از خروش بحر پيچيده است غوغا در صدف
  • دارد آتش زير پا در سينه عشاق دل
    گوهر غلطان نمي باشد شکيبا درصدف
  • نيست صائب دربساط بحر باآن دستگاه
    آنقدر گوهر که دارد ديده ما در صدف
  • در وطن آسوده باشد تا هنرور ناقص است
    چون گهر گرديد کامل، مي شود زندان صدف
  • مي دهد گهواره سامان از پي در يتيم
    با تهيدستي درين درياي بي پايان صدف
  • با تهيدستي ز روشن گوهري مي پرورد
    صد يتيم بي پدر را در ته دامان صدف
  • خواب آسايش نباشد در دل نازک خيال
    دارد از بينايي گوهر به دل پيکان صدف
  • نيست درروي زمين گوشي سزاوار سخن
    چون نبندد طوطيان را زنگ در منقار حرف؟
  • رزق خواب آلودگان زين نشأه جز خميازه نيست
    مي دهد کيفيت مي در دل بيدار حرف
  • مکن ز تيرگي بخت شکوه چون خامان
    که در حمايت خاکسترست اخگر صاف
  • سرشک گرم که در جان بحر آتش زد؟
    که آب شد ز تب گرم استخوان صدف
  • در خوبي تو نيست کسي راسخن،ولي
    دارد خط عذار تو باآفتاب حرف
  • در خامشان شراب سرايت نمي کند
    مستي دهد زياده ز جام شراب حرف
  • مشت داغي در گريبان کرد هر کس راگرفت
    خاکدان دهر را کان بدخشان کرد عشق
  • نسيه فردوس را بر اهل عالم نقد ساخت
    شور محشر را حصاري در نمکدان کرد عشق
  • يک دل بي آه در معموره عالم نهشت
    اين سفال خشک را لبريز ريحان کرد عشق
  • نعل کوه طور در آتش سراسر مي رود
    پاي خواب آلودگان رابرق جولان کرد عشق
  • در سر هرذره اي اينجا هواي ديگرست
    اختر ثابت ندارد چرخ خوش پرگار عشق
  • عاشقان در پرده دل شادماني مي کنند
    خنده رسوا ندارد غنچه مستور عشق
  • نيست آب صافي خاطر روان در جوي خلق
    مي چکد زهر نفاق از گوشه ابروي خلق
  • به هر طوفاني از جا در نيايد لنگر عاشق
    شمارد داغ، خورشيد قيامت را سر عاشق
  • نيست هر آب و زمين قابل تخم شررش
    در دل سوختگان نشو و نما دارد عشق
  • شاخ و برگش بود از عالم امکان بيرون
    ريشه هر چند در انديشه ما دارد عشق
  • نيست چون برق تجلي که سرازطور کشد
    چون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق
  • مشرق سينه چاک است در خانه عشق
    چشم بيدار بود روزن کاشانه عشق
  • عالمي حلقه صفت چشم براين دردارند
    تا به روي که گشايد در ميخانه عشق
  • نيست در صومعه عقل بجز فکر معاش
    گنج برروي هم افتاده به ويرانه عشق
  • شور عشق است که در مغز جهان پيچيده است
    گردش چرخ بود گردش پيمانه عشق
  • روي در دامن صحراي جنون آورده است
    کعبه از حسن خدا داد صنمخانه عشق
  • جام عقل است که در ميکده طرح افتاده است
    بوسه فرسود نگردد لب پيمانه عشق
  • همه در خواب غرورند حريفان صائب
    به چه اميد کسي سر کند افسانه عشق؟
  • پاي گستاخ منه بر در کاشانه عشق
    سر منصور بود کنگره خانه عشق
  • قطره اي نيست هوايي نبود در سر او
    مي پرد چشم حباب از پي پيمانه عشق