167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اخفاي عيب دل سيهان از سيه دلي است
    در پيش زنگي آينه بي غبار باش
  • تا از نظاره گل خورشيد برخوري
    در باغ دهر شبنم شب زنده دار باش
  • پيرايه قبول بود در شکست نفس
    بيش از گنه ز طاعت خود شرمسار باش
  • ازتند باد حادثه چين بر جبين مزن
    در بحر همچو آب گهر برقرارباش
  • خواهي يکي هزار شود نقد هستيت
    در جستجوي سوختگان چون شرار باش
  • کشتي چو باخت لنگر خود،زود بشکند
    زنهار در کشاکش دوران صبور باش
  • بستان ز خلق خام و بده پخته در عوض
    سر گرم خوش معاملگي چون تنور باش
  • در سايه حمايت دست دعا گريز
    فانوس شمع دولت بيدار خويش باش
  • روشندلي در انجمن روزگار نيست
    از داغ دل چراغ شب تار خويش باش
  • در پيش ابر همچو صدف آبرو مريز
    روزي خور دوچشم گهربار خويش باش
  • قد خميده صيقل زنگار غفلت است
    در وقت شيب، صيقل زنگار خويش باش
  • پيچيده اي به طول امل از سر غرور
    در فکر باز کردن زنار خويش باش
  • انجام بت پرست بود به ز خود پرست
    در قيد خود مباش وبه قيد فرنگ باش
  • چون ماهي ات مباد ز نرمي فرو برند
    در کام خلق، اره پشت نهنگ باش
  • از چشمه سار تيغ بشودست و روي خويش
    در آفتاب زرد خزان لاله رنگ باش
  • گر پشت پا به عالم صورت نمي زني
    تا حشر در شکنجه اين کفش تنگ باش
  • در گرد بي نشان نرسد گر چه جستجو
    صائب ازان دهان خبري مي گرفته باش
  • ماهي زبان بحر شد از فيض خامشي
    در بزم اهل حال زبان بريده باش
  • صائب ببند لب ز بد و نيک مردمان
    در دفتر جهان،سخن ناشنيده باش
  • تسليم در کشاکش اهل زمانه باش
    هرکس کمان طعن کند زه،نشانه باش
  • در رهگذار سيل که لنگر فکنده است ؟
    از خاکدان دهر به سرعت روانه باش
  • از جام نام جم به زبانها فتاده است
    زنهار در بساط جهان بي اثر مباش
  • چون ني گر ازنواي گلو سوز مفلسي
    در کام تلخ سوختگان بي شکر مباش
  • عمري است تا چو شبنم گل در رکاب توست
    غافل ز حال صائب خونين جگر مباش
  • صبح اميد در دل شبهاست بي شمار
    قانع ز خوان فيض به يک استخوان مباش
  • در موسمي که روي زمين يک طبق گل است
    صائب چو بيضه دربغل آشيان مباش
  • در محفل که راه بيابي گران مباش
    از حرف سخت بار دل دوستان مباش
  • صائب غريب وبيکس و دلگير مي شوي
    پر در مقام تجربه دوستان مباش
  • در قلزمي که موجه من سير مي کند
    خارو خسي است هردو جهان برکرانه اش
  • در وقت خويش هرکه دهن باز مي کند
    از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش
  • در چشم خاک راه نشينان انتظار
    کار هلال عيد کند نعل مرکبش
  • چون سرو،قمريان همه گردن کشيده اند
    در آرزوي طوق گلوسوز غبغبش
  • مي در سر برهنه پرو بال واکند
    دستار خويش رابه مي خوشگوار بخش
  • در فصل نوبهار، چمن بزم چيده اي است
    کز غنچه و گل است صراحي و ساغرش
  • گر در خيال تيغ کند غمزه اش گذار
    ابريشم بريده شود زلف جوهرش
  • گر در سياهي سخن آب حيات نيست
    سبزست چون هميشه خط روح پرورش ؟
  • آب حيات جامه به شبنم بدل کند
    شايد که در لباس کند سير گلشنش
  • هرکس که ديد سرو ترا درخرام ناز
    در خواب نوبهار رود پاي رفتنش
  • عمر دوباره از نفس گرم شيشه يافت
    در مجلس شراب چراغي که شد خموش
  • چندان که دخل هست مکن خرج اختيار
    تا مي توان شنيد سخن، در سخن مکوش
  • ابر زکام، پرده مغز جهان شده است
    در آتش افکنيم چه بيهوده عود خويش؟
  • صائب چه فارغ است زبي برگي خزان
    مرغي که در قفس گذراند بهار خويش
  • تاکي کسي به سبحه ريگ روان کند
    در دشت غم، شمار غم بي شمار خويش
  • پوشيده چشم مي گذرد از در بهشت
    صائب فتاده است به فکر ديار خويش
  • سيل از در خرابه ما راست ميرود
    تا کرده ايم خانه بدوشي شعار خويش
  • در قطع راه عشق نديدم سبکروي
    کردم گره به دامن صرصرغبار خويش
  • صائب مرا به عالم بالا دليل شد
    در زير بار منتم از فکر دور خويش
  • ازدشمن غيور تنزل نمي کنم
    در ديده سپهر زنم مشت خاک خويش
  • جرأت به تيزدستي من فخر مي کند
    ازکوهکن دلير ترم در هلاک خويش
  • در واديي که خضرزند جوش العطش
    دارم عقيق صبربه زير زبان خويش
  • اي واي اگر مرا نکند آب،انفعال
    زين تخمها که کاشته ام در زمين خويش
  • از بس گرفته است مرا در ميان گناه
    از شرم ننگرم به يسار و يمين خويش
  • چون شبنم است بستر و بالين من ز گل
    در خارزار، از نظر پاک بين خويش
  • صائب ز هر که هست به کردار کمترم
    در گفتگو اگر چه ندارم قرين خويش
  • زان مطرب بلندنوا در ترانه ام
    چون ني نمي زنم نفسي بر هواي خويش
  • مستغني از بهارم وآسوده ازخزان
    در دشت ساده دل بي مدعاي خويش
  • رستم کسي بود که برآيد به خوي خويش
    در وقت احتياج بگيرد گلوي خويش
  • سيراب درمحيط شدم ز آبروي خويش
    در پاي خم زدست ندادم سبوي خويش
  • ازمهلت زمانه دون در کشاکشم
    ترسم مرا سپهر برآرد به خوي خويش
  • بي آب محال است شود دايره آهنگ
    در دايره ماتميان ديده تر باش
  • در حقه سربسته گذارند گهر را
    خاموش نشين، محرم اسرار نهان باش
  • در بستن چشم است اگر هست گشادي
    دررهگذر صيد،طلبکار کمين باش
  • خواهي که به روشن گهري نام برآري
    در روي زمين خانه نشين همچو نگين باش
  • چشم و دل من تشنه حسني است که از لطف
    در آينه و آب نيفتاده مثالش
  • در پوست نگنجد گل از انديشه شادي
    غافل که شکرخند بود صبح زوالش
  • مادر چه شماريم، که سر پنجه خورشيد
    در خون شفق مي تپد از شوق عنانش
  • در پيش اگر ز لعل لبش شمع نمي داشت
    مي کرد نفس گم، ره باريک دهانش
  • در جلوه گهش زخم نمايان بود آغوش
    ترکي که به شمشير زند حرف،ميانش
  • صائب چه خيال است که در دست من افتد
    سيبي که سهيل است ز خونابه کشانش
  • در دل اثر از تيغ کند زخم زبان بيش
    صد پيرهن ازتن بود آزردن جان بيش
  • چون دام در خاک سراپاي بود چشم
    گردد ز لحد چشم حريصان نگران بيش
  • بيهوشي دولت شود از باده دو بالا
    در جوش بهاران شود اين خواب گران بيش
  • در فصل خزان برگ به صد رنگ برآيد
    درپير بود حسرت الوان ز جوان بيش
  • کشيده است سر در گريبان سوزن
    دم عيسي از شرم لطف مقالش
  • زمين گير سازد تماشاييان را
    چو در جلوه آيد قد دلربايش
  • حضوري داشتم شب با خيالش
    که در خاطر نمي آمد وصالش
  • گل از شبنم کند در يوزه چشم
    که گردد محو خورشيد جمالش
  • چه باغ است اين که دلها را کند آب
    ز پشت در صداي باغبانش
  • همان درزير خاکم مي پرد چشم
    که اين مي در قدح ننشيند از جوش
  • در جهان دل مبند و اسبابش
    مي جهد برق از ابر سنجابش
  • در دل آفتاب،خون ز شفق
    مي کند بوسه لب بامش
  • شمع حريم عشقم پرواي کشتنم نيست
    بسيار ديده ام من در زير پا سرخويش
  • از خشکسال ساحل انديشه اي ندارم
    پيوسته در محيطم ازآب گوهر خويش
  • تا در ميان آتش درباغ خلد باشي
    ازآبروي خود کن زنهار گوهر خويش
  • زان گوهر گرامي هرگزخبر نيابي
    تا بادبان نسازي در بحر لنگر خويش
  • روزي که در گلستان انشاي خنده کرديم
    ديديم برکف دست چون شاخ گل سر خويش
  • دولت مساعدت کرد صياد چشم پوشيد
    در کار دام کردم نخجير لاغر خويش
  • کردار من به گفتار محتاج نيست صائب
    در زخم مي نمايم چون تيغ جوهر خويش
  • صائب ز کارداني در دام عقل افتاد
    اينش سزا که نازد برکارداني خويش
  • در خرابات مغان ستار باش
    چون لب پيمانه بي گفتار باش
  • حلقه تسبيح، شرط ذکر نيست
    ذکر کن،در حلقه زنار باش
  • هست اگر در زير پا آتش ترا
    گو همه روي زمين پر خار باش
  • چند توان داشتن در نمد آيينه را؟
    دست بکش زآستين ،خرقه بيفکن زدوش
  • از قناعت مي رود بيرون ز سر سوداي حرص
    ره ندارد در دل خرسند استسقاي حرص
  • در محيط عشق بيتابي بود باد مراد
    برد کف رابر کران زين بحر خون آشام رقص
  • ذره را نظاره خورشيد در رقص آورد
    آتشين رويي چوباشد نيست بي هنگام رقص
  • تا رگ خامي بود در باده ننشيند ز جوش
    مي کنند از نارسايي صوفيان خام رقص
  • شمع مي سازد قبا پيراهن فانوس را
    چون کند در انجمن آن يار سيم اندام رقص
  • در رکاب برق دارد پاي ،ايام نشاط
    دربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط
  • در دل ساده است عيش عالم ايجاد فرش
    جامه بي نقش بايد بهر احرام نشاط