نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
گفتم: کشمش ببند، متواري شد
سر
در
کمرت نهاد و که مالي کرد
در
باغ شدي، سر و سر افشاني کرد
سنبل ز نسيم تو پريشاني کرد
گل بار دگر لاف صفا خواهد زد
در
عهد رخت دم از وفا خواهد زد
يک روز به زلف تو
در
آويزم زود
آخر سر اين رشته به جايي باشد
زلف تو ز بالاي تو مهجور نشد
جز
در
پي قامت تو، اي حور، نشد
با اين همه آرزو که
در
سر دارد
بنگر که ز آستان تو دور نشد
کوته سفري گزيده بودم، ليکن
ز آنجا سفري دراز
در
پيش آمد
صدرا، دل دشمن تو
در
درد بماند
بدخواه تو با رنگ رخ زرد بماند
خصم تو نديديم که ماند بسيار
هرگز مگر اين خصم که
در
نرد بماند
افسوس! که
در
عمر درازيم نبود
خطي ز زمانه مجازيم نبود
بنشاند مرا فلک به بازي
در
خاک
هر چند که وقت خاک بازيم نبود
از دست تو راضيم به آزردن خود
در
عشق تو قانعم به خون خوردن خود
گويي که: ببينم آن دو دست به نگار
مانند دو عنبرينه
در
گردن خود
عاشق شدي، از شهر برونم کردي
ترسيدي از اغيار که
در
ده نشود
دستارچه را دست تو
در
مي بايد
از چشم من و لب تو تر مي بايد
گر دل طلبي، خون کنم و از ره چشم
سر
در
قدمت ريزم و حيفم نايد
مويي که ز دست شانه
در
هم رفتي
گردون به غلط نهاد سنگش بر سر
نقشي عجبست بر دو دستت تا خود
حرف که گرفته اي
در
انگشت دگر؟
کردند دگر نگاربندان از ناز
در
دست تو دستوانه از مشک طراز
در
پاي تو گر سر بنهد باکي نيست
کز خاک هزار بار برداشته ايش
دل نامه شوق تو سپردست به باد
من
در
پي نامه مي شتابم چون برق
اي کرده به خون دشمنان خارالعل
در
گوش سپر کرده فرمان تو نعل
از ژاله چو لاله راست لؤلؤ
در
کام
برخيز و به سوي گل و گلزار خرام
تا
در
ورق جوي ببيني مسطور
صد بار که: مي نيست درين فصل حرام
در
چشم مني هميشه ثابت، ليکن
ترسم بروي تو، چون بگريد چشمم
پيمانه بده، که مرد پيمانه منم
در
دام زمانه مرغ اين دانه منم
در
سايه زهد سرد بودن تا چند؟
وقتست که آفتاب رويي گيريم
روي تو ز حسن لافها زد به جهان
لعل تو ز لطف طعنها زد
در
جان
اي قاعده تو مشک
در
مو بستن
پاي دل ما به بند گيسو بستن
اي خرمن ماه خوشه چين رخ تو
خوبي همه
در
زير نگين رخ تو
اين مايه خيال او، که
در
چشم منست
با اشک ز ديدگان فرو بارم و رو
صندوق طلسم را همي ماني تو
صد گنج گشاده
در
طلسمت بسته
يک شهر بجست و جوي آن دوست همه
بگذشته ز مغز و
در
پي پوست همه
در
هر مويي نشانه اي هست از تو
آنگاه نشان به هيچ رويي ز تو نه
آن درد، که با پاي تو کرد آن چستي
در
کشتن خصمت ننمايد سستي
در
عشق تو از سر بنهادم هستي
زين پس من و شوريدگي و سرمستي
با روي تو حالي و حديثي که مراست
در
نامه نبشتم که زبانم بستي
خصمان تو بي مرند،
در
معرضشان
آخر به مراغه اي چه گرد انگيزي؟
تا عمر مراغه بود هرگز ننشاند
مانند تو سرو
در
کنار صافي
صد بار ز حق دور کنندت به قفا
گر يک سر موي روي
در
خلق کني
تا کي ز براي زر و سيم دنيا
بر اسب نشيني، به
در
شاه روي؟
در
صورت آدم ار فرشتست تويي
ور آدمي از روح سرشتست تويي
در
عيش قديم، ار قدمي خواهم زد
هم با تو زنم، که يار ديرينه تويي
منطق العشاق اوحدي مراغي
به نام آنکه ما را نام بخشيد
زبان را
در
فصاحت کام بخشيد
در
آن ايام کز من دور شد بخت
سراسر کار من بي نور شد سخت
در
ايام جواني پير گشته
چو عنقا رفته، عزلت گير گشته
نه قوت را مجالي
در
مزاجم
نه دانش را وقوفي درعلاجم
ز من ده نامه اي
در
خواست ميکرد
ز هر نوعي شفيعان راست ميکرد
حديثي تازه کن از سينه نو
سماطي
در
کش از لوزينه او
بگفتم
در
محبت چند نامه
که از ذوقش به سر ميگشت خامه
صفحه قبل
1
...
772
773
774
775
776
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن