167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نباشد هرکه راامروز در خاطر غم فردا
    شب آدينه اطفال باشد جمله ايامش
  • شراب صرف در پيمانه اش ممزوج مي گردد
    فتاده است آبدار ازبس که لعل باده آشامش
  • چه باشد حال ما سرگشتگان در حلقه زلفي
    که گوي آسمان سالم نجست از زخم چوگانش
  • مرا افکنده در درياي غم نيلوفري چشمي
    که چون خورشيد عالمسوز زرين است مژگانش
  • مکن در ملک دنيا آرزوي سلطنت صائب
    که از زنبيل بافي مي خورد روزي سليمانش
  • چو مغز پسته در شکر شود گم حنظل گردون
    تبسم ريزچون گردد دهان شکر افشانش
  • ز بيماري ندارد چشم اوپرواي دل بردن
    ولي در صيد دلهاپنجه شيرست مژگانش
  • کشد در هر قدم جاي قدح ميناي مي برسر
    زمين از جلوه مستانه سرو خرامانش
  • در آن وادي که من چون سيل فارغبال ميگردم
    ز چشم آهوان دايم نظر بندست مجنونش
  • ندارد در هوسناکي گناهي عشق پاک من
    به جوش آورد خون بوسه را رخسار گلگونش
  • مرا در يک نظر چون سرمه گردانيد سودايي
    بلاي آسماني بود چشم آسمان گونش
  • قدح را شوق آن لب شهپر پرواز مي بخشد
    به ساقي احتياجي نيست در بزم همايونش
  • نگين را در نگين دان رتبه ديگر بود صائب
    اگر باور نداري سير کن درخانه زينش
  • خيال يار درهر خانه چشمي که ره يابد
    ز شوخي در فلاخن مي گذارد خواب سنگينش
  • نسازد گرم چشم خود مگر در دامن منزل
    سبکسيري که چون خورشيد تنهايي است همراهش
  • نهان سرکرد دل راه سرزلفش ،ازين غافل
    که آتش در شب تاريک، رسوايي است همراهش
  • ز مستي گرچه نتواند گرفتن چشم او خودرا
    ندارد در گرفتن کوتهي مژگان گيرايش
  • برآرد گو در ميخانه ها رامحتسب باگل
    که بي مي عالمي رامست دارد چشم شهلايش
  • دهان صورت ديوار راتنگ شکر سازد
    درآن محفل که آيد در سخن لعل شکر خايش
  • ز اقبال جنون خورشيد رويي در نظر دارم
    که مغز صبح رادارد پريشان جوش سودايش
  • ندارد سرکشي ازاهل دل قد دلارايش
    پري در شيشه دارد از تذروان سروبالايش
  • اگر چه سرو دارد در بغل منشور رعنايي
    به جاي قد خجالت مي کشد ازنخل بالايش
  • چه نسبت بانسيم مصر دارد شوخي بويش؟
    که خون رامشک سازد در دل صياد، آهويش
  • رگ خوابش عنان دولت بيدار ميگردد
    دلي کافتاد در سرپنجه مژگان دلجويش
  • سجود آسمانها حلقه بيرون درباشد
    چه باشد سجده من در حضور طاق ابرويش
  • سر زلف پريشاني دماغ من کجا دارد؟
    که در مغز نسيم مصر زنداني بودبويش
  • ميان گوهر وآيينه صحبت در نمي گيرد
    نگه دارد چسان خود راعرق برصفحه رويش
  • برتو دوزخ شده از کثرت عصيان آتش
    ورنه در چشم خليل است گلستان آتش
  • در ته دامن فانوس گريزد صائب
    بس که داغ است ازان چهره خندان آتش
  • بلبلي را که شکسته است ازو در دل خار
    مي جهد آتش گل چون شرر ازمنقارش
  • گلشني راکه بود ديده گلچين در پي
    مژه برهم نزند خار سر ديوارش
  • در نقاب است و نظر سوز بود ديدارش
    آه ازان روز که بي پرده شود رخسارش
  • صائب از بوسه آن لب، دهني شيرين کن
    تانگشته است نهان در پر طوطي شکرش
  • بي نيازي است محبت که به تکليف گناه
    دست در گردن يوسف نکند زنجيرش
  • جز دهان توکه در سبزه خط پنهان شد
    نکته اي نيست که پوشيده کندتفسيرش
  • آتشين لعل لب يار فروغي دارد
    که سخن همچو گهر آب شود در دهنش
  • گر چه در بسته به يک کس نگذارند بهشت
    چه بهشتي است گذارند حريفان به منش
  • در حريم صدفش گوهر بينايي نيست
    دل هر کس که نيفتاده به چاه ذقنش
  • سرو قدي که من از جلوه او پامالم
    آسمان سبزه خوابيده بود در چمنش
  • بوي مشک ازنفس سوخته اش مي آيد
    در دل هرکه کند ريشه خط مشکينش
  • آتشي هست نهان در دل صائب که مدام
    مي چکد خون چو کباب ازنفس رنگينش
  • گريه ساخته در انجمن عشق مکن
    بيش ازين دانه پوسيده به دهقان مفروش
  • درکرم ساغر اگر هست زمينا در پيش
    ابر ازبخشش درياست ز دريا درپيش
  • روز محشر نکشد خط زخجالت به زمين
    شرمگيني که فکنده است سراينجا در پيش
  • حسن غافل نتواند ز دل روشن شد
    دارد آيينه شب و روز خود آرا در پيش
  • قلم مشق جنون بود مرا هر سر موي
    بود روزي که مرا صفحه صحرا در پيش
  • هر نهالي که درين باغ کند قامت راست
    سرخطي دارد ازان قامت رعنا در پيش
  • پرده خواب شود هرچه ز اوراق نهد
    بجز از نامه خود، ديده بينا در پيش
  • همه دانند که مطلب زدعا آمين است
    اگر افتاد ز خط زلف چليپا در پيش
  • صائب امروز محال است نفس راست کند
    عاقلي را که بود محنت فردا در پيش
  • بر غزالان چه کنم دامن صحرا را تنگ ؟
    من که در خانه بيابانيم از وحشت خويش
  • حرف سايل اگر ازآب گهر سبز کنم
    غوطه در بحر زنم از عرق خجلت خويش
  • گذرد جنت اگر از در ويرانه من
    نيست ممکن که برون پانهم ازخلوت خويش
  • چشم من نيست به آسودگي خود صائب
    هست در راحت احباب مرا راحت خويش
  • نکشيديم شبي سيمبري در بر خويش
    دست ماهمچو سبو ماند به زير سر خويش
  • نيستي اخگر، ازين پرده نيلي بدر آي
    چند در پرده توان بود زخاکستر خويش؟
  • چون به بيداري ازان روي نظر بردارد؟
    آنکه در خواب نهد آينه زيرسرخويش
  • خبر از مستي سرشار ندارد صائب
    هرکه مستانه نزد در دل خم ساغر خويش
  • به شکر خنده شادي گذرد ايامش
    هرکه چون صبح به آفاق نبندد در خويش
  • صائب از شرم همان حلقه بيرون درم
    سرو چون فاخته گر جا دهدم در بر خويش
  • گريه تلخ بود حاصلش ازبرگ نشاط
    در بهار آن که چو گل صرف نسازد زرخويش
  • نيست ممکن چو سبو کاسه در يوزه کنم
    دست خشکي که مرا هست به زير سرخويش
  • گل نيلوفري از ياسمنش جوش زند
    اگر از نگهت گل جامه کند در بر خويش
  • نيست در روي زمين جاي سخن گفتن حق
    مگر از دار چو منصور کنم منبر خويش
  • نشد از آب شدن در صدف سينه گهر
    چه کنم گر نکنم خون دل ناقابل خويش ؟
  • ز گاهواره تسليم کن سفينه خويش
    ميان بحر بلا در کنار مادر باش
  • تميز نيک و بد روزگار کار تونيست
    چو چشم آينه در خوب و زشت حيران باش
  • ز گريه شمع به پروانه نجات رسيد
    تونيز در دل شب همچو شمع گريان باش
  • نخست از نفس پاک مشک کن خون را
    دگر چو نافه چين در لباس پشمين باش
  • مي رسيده نگيرد قرار در مينا
    به دور خط ز لب يار نا اميد مباش
  • مريد مولوي روم تانشد صائب
    نکرد در کمر عرش دست گفتارش
  • به دور چهره او آتشين عذاري نيست
    که همچو لاله گره نيست آه در جگرش
  • حريف گريه خونين نمي شود صائب
    نزاکت که شکسته است شيشه در جگرش ؟
  • رخي که هر دو جهان در فروغ اومحوست
    نظر چگونه کندبي نقاب ادراکش ؟
  • کسي که پاک نسازد دهن ز غيبت خلق
    همان کليد در دوزخ است مسواکش
  • کند ز لطف بدن کار اخگر سوزان
    فتد اگر گل بي خار در گريبانش
  • گشاده روي بود در حريم ديده مور
    دلي که وسعت مشرب بود بيابانش
  • به داغ العطشم سوخته است سنگدلي
    که نيست ريگ روان تشنه در بيابانش
  • اگر ز نکهت گل پيرهن کند در بر
    شگفت نيست که نيلوفري شود سمنش
  • زاشک شمع توان نقل در گريبان ريخت
    به محفلي که بخندد لب شکرشکنش
  • در آفتاب قيامت عرق نمي ريزد
    ز بار خلق ندزدد کسي که اينجا دوش
  • چو مغزپسته نهان در شکر شود طوطي
    به گفتگو چو درآيد لب شکر خايش
  • شود عيار بد ونيک در سفر ظاهر
    يکي است تير کج و راست تا بود درکيش
  • مخور چو لاله و گل، روي دست ساغر عيش
    که در رکاب نسيم فناست دفتر عيش
  • گزيده است مرابس که شادي ايام
    به چشم حلقه مارست حلقه در عيش
  • مقيم گوشه غم باش اگر مسلماني
    که دين ضعيف شود در زمين کافر کيش
  • مده ز دست چو گل دربهار ساغر عيش
    که از شکوفه بود در گذار، اختر عيش
  • فغان که مردم کوته نظر نمي دانند
    که در نقاب شکوفه است روي دختر عيش
  • بهشت نقد شده است از شکوفه، باده بيار
    که در بهشت حلال است جام احمر عيش
  • به احتياط نظر کن به چشم جادويش
    که در کمين رميدن نشسته آهويش
  • ز بار دل کند آزاد سرو راصائب
    در آن چمن که کند جلوه قد دلجويش
  • بهشت اگر ز در خانه ام گذار کند
    قدم برون نگذارم ز کنج خلوت خويش
  • کمينه حکم شهنشاه عشق اين حکم است
    که گل پياده رود در رکاب بلبل خويش
  • که غير سبزه خط تو اي بهار اميد
    رسانده است در آتش به آب، ريشه خويش ؟
  • چو زلف ماتميان در هم است کارجهان
    ازين بلاي سيه دور دار شانه خويش
  • با صبح روگشاده تر ازآفتاب باش
    ازهر که دم شمرده زند در حساب باش
  • از خانه شکسته بلا مي کند حذر
    در رهگذار سيل حوادث خراب باش
  • گر هست در دماغ ترا باد نخوتي
    آماده شکستن خود چون حباب باش
  • خود را چو آفتاب نکردي به نور عشق
    باري چو سايه در قدم آفتاب باش
  • چون سرو در مقام رضا پايدار باش
    آزاده ز انقلاب خزان و بهار باش