167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از دل صدچاک مي بينم جمال يار را
    بر گلستان دارم از حسرت نگاهي در قفس
  • چاره زنداني افلاک تسليم است و بس
    نيست غير از زير بال خود پناهي در قفس
  • دل نشد عبرت پذير از تنگناي آسمان
    مي رود هرمويم از غفلت به راهي در قفس
  • سايه گل نيست جاي خواب و ما دلمردگان
    راست مي سازيم هردم خوابگاهي در قفس
  • در حرامي است اگر باده نشاطي دارد
    دختر رز به حلالي نشود قسمت کس
  • نگشايند در جنت اگر بر رخ ما
    دلگشاينده ماچاک گريبان تو بس
  • گرچه مي زدنگه شوخ به بازي در صلح
    داشت بابوسه دهانش شکرابي که مپرس
  • هر سؤالي که ازو خيرگي شوق نمود
    داد در زير لب خويش جوابي که مپرس
  • از خيال لب ميگون خراباتي خود
    داشت در ساغر انديشه شرابي که مپرس
  • نيست در رفتن دل هيچ گناهي از من
    کششي ديده ام از جلوه ياري که مپرس
  • غنچه خسبان گلستان جهان را صائب
    هست در پرده دل باغ و بهاري که مپرس
  • زپرده داري هستي است در حجاب، نفس
    که درفنا زته دل کشد حباب، نفس
  • ميان گريه وگفتار من تفاوت نيست
    زبس که در دل گرمم شده است آب نفس
  • هرخون که در دل تو کند دور آسمان
    خون جگر مخور، مي لعلي قباشناس
  • در زير کوه قاف پر مور راببين
    از بار عشق، حال دل ناتوان مپرس
  • در خاک و خون تپيدن خورشيد راببين
    ديگر ز بي نيازي آن آستان مپرس
  • با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغ
    نان در تنور سرد نبسته است هيچ کس
  • باتشنگي بساز که در ساغرسپهر
    غير از دل گداخته ،آبي نديدکس
  • آب حيات مي طلبد حرص تشنه لب
    در واديي که موج سرابي نديد کس
  • توفيق در ايام جواني مزه دارد
    بي قوت پا راهنما را چه کند کس ؟
  • همراهي دل تاسرآن کوي ضرورست
    در صحن حرم قبله نمارا چه کند کس ؟
  • حيف است که سر در سر مينانکند کس
    با دختر رزعيش دوبالا نکند کس
  • در گرگ نبيند اثر جلوه يوسف
    تا آينه خويش مصفا نکند کس
  • جز سرانگشت ندامت نيست رزق کاهلان
    مزد مي خواهي، چو مردان روزو شب در کار باش
  • صحبت پل مي کند سيلاب را پا در رکاب
    چون دوتا گرديد قد صائب سبکرفتار باش
  • نيستي چون مي حريف صحبت تردامنان
    در حجاب پرده زنبوري انگورباش
  • گر ترا بخشند از دست سليمان پايتخت
    در تلاش گوشه ويران خود چون مور باش
  • از حديث راست رو گردان مشوچون بيدلان
    چون هدف ثابت قدم در رهگذار تير باش
  • مرد نيرنگ خزان و نوبهاران نيستي
    در بساط خاک، صائب غنچه تصوير باش
  • چون صدف در حلقه دريادلان خاموش باش
    با دهان گوهرافشان پاي تا سرگوش باش
  • صرف استغفار کن انفاس رادر خانقاه
    در حريم ميکشان گلبانگ نوشانوش باش
  • نغمه عشاق را شرط است حسن استماع
    در حضور بلبلان چون گل سراپا گوش باش
  • تا شود گلگونه ميناي گردون خون تو
    همچو صهبا تا درين خمخانه اي در جوش باش
  • تا شود چون شمع از روي تو روشن ديده ها
    بازبان آتشين در انجمن خاموش باش
  • چون لب پيمانه زنهار از سخن خاموش باش
    صد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش
  • عشرتي گرهست در دارالامان خامشي است
    غنچه سان با صد زبان خوش سخن خاموش باش
  • گر زبان غنچه داري در دهن اي عندليب
    پيش کلک صائب رنگين سخن خاموش باش
  • چند در نيرنگ سازي روز گارت بگذرد؟
    شبنم بيرنگ شو، با خار و گل همرنگ باش
  • نخل از جوش ثمر در دست طفلان عاجزست
    بيدشو، دندان ارباب طمع را سنگ باش
  • با لباس جسم ما را بخيه پيوند نيست
    سبزه شمشير گو فرسنگ در فرسنگ باش
  • در حريم عفو لاف بيگناهي مي زني
    همچو يوسف مستعد تهمت ناگاه باش
  • در گنهکاري به جرم خويشتن اقرار کن
    مي کني چون خواب، باري درميان راه باش
  • قسمت غواص، گوهر گشت صائب از صدف
    زينهار از خاکروبان در نگشاده باش
  • روشناس اهل مشرب چون در ميخانه باش
    آشناتر با مي از خط لب پيمانه باش
  • درگلستان بلبل و در انجمن پروانه باش
    هرکجا دام تماشايي که بيني دانه باش
  • جلوه مردان راه از خويش بيرون رفتن است
    جوهر مردي نداري، چون زنان در خانه باش
  • خضر راه رستگاري دل به دست آوردن است
    در مذاق کودکان شيريني افسانه باش
  • ما زبان شکوه را در سرمه خوابانيده ايم
    اي سپهر بي مروت، درجفا مردانه باش
  • ديده روشندلان از انتظارت شد سفيد
    چون شرر زين بيشتر در سينه خارا مباش
  • ديده از روي عرقناک سمن رويان بپوش
    بيش ازين در رهگذار سيل بي پروا مباش
  • فيض خورشيد بلند اختر به عريانان رسد
    در حجاب رخت صوف و جامه ديبا مباش
  • خاک از همراهي سيلاب شد دريا نشين
    در دل اين خاکدان بي چشم خونپالا مباش
  • باده صافي به مغز هوشمندان مي دود
    در خرابات مغان درد ته مينا مباش
  • تاتوان دزديد سر در جيب خود سرور مباش
    مي توان گرديد تا از پيروان رهبر مباش
  • از زبان خوش چو جوهر ريشه در دلها دوان
    تشنه خون کسان چون تيغ بدگوهر مباش
  • تشنگان رامي دهد تسکين به آب خشک خويش
    در مروت از عقيق سنگدل کمتر مباش
  • تيرگي در آستين دارد لباس عاريت
    چون مه ناقص به نور ديگري انور مباش
  • در ميان شبنم ما و فروغ آفتاب
    اي سحاب بي مروت بيش ازين حايل مباش
  • سبحه تزوير را در گردن زاهد فکن
    روزو شب محشور با صد عقده مشکل مباش
  • رو نمي بيند خدنگ مو شکاف انتقام
    گر شکست خود نخواهي در شکست دل مباش
  • از خدا در عهد پيري يک زمان غافل مباش
    از نشان زنهار دربحر کمان غافل مباش
  • چون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار
    از ورق گرداني باد خزان غافل مباش
  • مي کند زهر هلاهل کار خود در انگبين
    ازگزند دشمن شيرين زبان غافل مباش
  • تا نسازي راست در دل حرف رابر لب ميار
    تير تابيرون نرفته است ازکمان غافل مباش
  • مهر با چندين عصا در چاه مغرب اوفتاد
    زينهاراز چاه خس پوش جهان غافل مباش
  • وقت بي برگي کرم بابينوايان خوشنماست
    در خزان ازبلبلان اي باغبان غافل مباش
  • ياد يوسف ساکن بيت الحزن رازنده داشت
    در قفس صائب ز فکر بوستان غافل مباش
  • تا درايام خزان برگ و نوايي با شدت
    در بهاران غافل ازاحوال بي برگان مباش
  • خجلت روي زمين ازتشنه جانان مي کشي
    در رياض آفرينش ابر بي باران مباش
  • باش صائب در تلاش شاهدان معنوي
    نيستي آيينه، درهر صورتي حيران مباش
  • روح قدسي، بيش ازين درتنگناي تن مباش
    عيسي وقتي، گره در چشمه سوزن مباش
  • درزمين چهره خود دانه اشکي بکار
    در غم آب و زمين و دانه و خرمن مباش
  • تخم قابل در زمين پاک گوهر مي شود
    وقت صبح صافدل بي گريه خونين مباش
  • برگريزان کرم رانوبهاران درقفاست
    تاگلي در باغ داري مانع گلچين مباش
  • پرده بينش نگردد موشکافان رالباس
    همچو شيادان نهان در خرقه پشمين مباش
  • گر ترا در پرده دل هست حسن يوسفي
    مشتري بسيار پيدا مي شود غمگين مباش
  • در کنار گل نخواهد ماند شبنم جاودان
    آخر از پستي به بالا مي شود غمگين مباش
  • عاشقان رامغز درسر گرنباشد گومباش
    کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش
  • سخت رويي ميهمان راروي گردان مي کند
    خانه آيينه راگر در نباشد گو مباش
  • ناله ني راست صد تنگ شکر در آستين
    بندبندش گر پر ازشکرنباشد گو مباش
  • انفعال روسياهي آب مي سازد مرا
    آب در صحراي محشر گر نباشد گو مباش
  • ظاهر مردان به زيور گرنباشد گو مباش
    حلقه بيرون در گر زر نباشد گومباش
  • سايه بيدست، آه سرد اهل جرم را
    سايه گر در عرصه محشر نباشد گو مباش
  • خازن گنج گهر را خلق خوش دام بلاست
    در بساط بحر اگر عنبر نباشد گو مباش
  • از گداز جسم، خون خويش خوردن غافلي است
    درد اگر در باده احمر نباشد گومباش
  • تخم اميدي ندارم تاکنم باران طلب
    آب اگر در ديده اختر نباشد گو مباش
  • نارسايي در کمند جذبه معشوق نيست
    گردن مارا سلاسل گر نباشد گومباش
  • تشنه بحر فنا رامد احسان است زخم
    رحم در شمشير قاتل گر نباشد گو مباش
  • لعل سيرابش به داد تشنه جانان مي رسد
    آب در چاه زنخدان گر نباشد گو مباش
  • حسن آب و رنگ در گوهري ز غلطاني است بيش
    دانه ياقوت غلطان گر نباشد گومباش
  • چشم پوشيدن ز دنيا قابل افسوس نيست
    در نظر خواب پريشان گرنباشد گو مباش
  • نيست جاي شکوه بيرحمند اگر سنگين دلان
    مؤمني در کافرستان گر نباشد گو مباش
  • از لب خامش ندارد شکوه اي رنگين سخن
    رخنه در ديوار بستان گر نباشد گو مباش
  • بيکسان را دور باشي نيست به از خامشي
    در چو باشد بسته، دربان گر نباشدگومباش
  • آتش سوزان نمي دارد به دامان احتياج
    در دهان حرص دندان گرنباشد گو مباش
  • خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش
    مور در ملک سليمان گرنباشد گو مباش
  • مي فشاند خار در راه تماشا شرم عشق
    خار ديوار گلستان گرنباشد گو مباش
  • عندليب مست را، هم نغمه اي درکارنيست
    نغمه سنجي در گلستان گرنباشد گومباش
  • خامه صائب به طوفان مي دهد آفاق را
    در بساط ابر، باران نباشد گو مباش
  • ديده ما گرز خون رنگين نباشد گومباش
    حلقه بيرون در زرين نباشد گو مباش