167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شد طناب عمر سست و خيمه بيرون زد حواس
    در سرانجام عمارت سخت بنياني هنوز
  • در چنين وقتي که مي بايد به خود پرداختن
    واله خال و خط رخسار خوباني هنوز
  • مي خلد در دل نظارگيان چون نشتر
    رگ ابري که گهر بار نگردد هرگز
  • زاهد خشک کجا، گريه مستانه کجا
    آب در ديده تصوير نگردد هرگز
  • چشمه روشن خورشيد اگر خشک شود
    آب در ديده افلاک نگردد هرگز
  • جام جم تا اثر از چرخ بود در دورست
    چون اثر خير بود، خاک نگردد هرگز
  • گر چه در دايره چشم غزالان باشد
    روي مجنون ز سيه خانه نگردد هرگز
  • بر رخ هر که گشودند در دل صائب
    طالب کعبه و بتخانه نگردد هرگز
  • در خراش دل خود باش که بي کوشش تيغ
    لعل بيرون ندهد کان بدخشان هرگز
  • عکس هر چند در آيينه بود پا به رکاب
    نرود نقش تو از ديده حيران هرگز
  • عشق در جنبش گهواره دل بيتاب است
    که نماند به زمين تخت سليمان هرگز
  • هيچ جا از خوشي آثار نمانده است امروز
    خير در خانه خمار نمانده است امروز
  • دل غمگين به چه اميد شود گوشه نشين ؟
    فيض در کنج لب يار نمانده است امروز
  • نيست در زلف دلاراي صنم کوتاهي
    کمري لايق زنار نمانده است امروز
  • صدف آن به که بسازد به جگر سوختگي
    جود در ابر گهر بار نمانده است امروز
  • چه توقع ز لب خشک صدف بايد داشت؟
    آب در گوهر شهوار نمانده است امروز
  • در ته سبزه خط، حکم لب ميگونش
    بر دل سوخته چون آب روان است هنوز
  • غمزه شوخ به ويراني دل مشغول است
    زلف در غارت جان برق عنان است هنوز
  • در حريم دهنش دست و گريبان همند
    بر سر تنگي جا، بوسه و دشنام هنوز
  • خار در پيرهن يوسف مصر اندازد
    بوي پيراهن آن سرو گل اندام هنوز
  • بريز در قدح گوش ازان مي بيرنگ
    که دل شکاف بود موجه اش چو ناخن باز
  • رسد به مغز ز دلها نسيم سوختگي
    در آن حريم که صائب سخن کند آغاز
  • چو ديد طاق دو ابروي يار، برگرديد
    کسي که گفت روا در دو قبله نيست نماز
  • ز مرگ بيم ندارم که در قلمرو خاک
    عذاب قبر کشيدم ز تنگناي مجاز
  • ميي که پشت ندارد نخوردنش اولاست
    به پاي خم بنشين در قدح شراب انداز
  • بلند و پست جهان در قفاي يکدگرست
    اگر به ماه برآيي نظربه چاه انداز
  • در انتظار تو چشم ستاره آب آورد
    چو شمع قافله اشک را براه انداز
  • کنون که قد تو گرديد حلقه در مرگ
    تهيه سفر عالم بقا مي ساز
  • تجردي که بود در لباس ،محفوظ است
    پناه شير بود ،هست تانيستان سبز
  • به تلخ و شور جهان همچو بحر ساخته ايم
    نخورده ايم غم رزق در جهان هرگز
  • هميشه در صدد عيبجويي خويشيم
    نبوده ايم پي عيب ديگران هرگز
  • کدام سنگ ملامت هواي من دارد؟
    که نيست در دل ديوانه ام قرار امروز
  • گذشت آن که خزف اعتبار گوهر داشت
    به نرخ خاک بود در شاهوار امروز
  • مدار چشم ترحم ز تيغ يار که نيست
    نم مروت در هيچ جويبار امروز
  • دلير در سر بازار حشر خرج کند
    گرفت هرکه زر خويش را عيار امروز
  • محيط رحمت حق در تلاطم آمده است
    کف از شکوفه فکنده است بر کنار امروز
  • ز تازيانه پي در پي نسيم بهار
    زمين شده است چو افلاک بيقرار امروز
  • ز جوش لاله و گل کز رکاب مي گذرد
    پياده جلوه کند در نظر سوار امروز
  • چراغ لاله گره کرده دود را در دل
    که بي صفا نشود بزم نوبهار امروز
  • نکرد در دل من کار، عشق شورانگيز
    زهيزم تر من شد فسرده آتش تيز
  • سحر که مرغ سحرخيز در خروش آيد
    اگر ز جاي نخيزد دلت تو خود برخيز
  • ز حسن طبع تو صائب که در ترقي باد
    بلند نام شد از جمله شهرها تبريز
  • چو تخم اشک ممان از فسردگي در خاک
    چو آه گرم شو از سينه جهان برخيز
  • دمادم است که در خرمن تو افتاده است
    ز زير تيغ شرربار کهکشان برخيز
  • درکم زدن زيادتي آنها که ديده اند
    چون شمع مي کنند زبان در دهان گاز
  • هر چند خط صلاي خزان داد در چمن
    برگ نشاط بر سر هر ريخته است باز
  • گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبز
    در دست حسن خنجر آهيخته است باز
  • هر دانه اميد که در زير خاک بود
    از نوبهار وصل، دميدن گرفت باز
  • چشمي که با خيال تو در خواب ناز بود
    از مژده وصال، پريدن گرفت باز
  • آهي است سرد در جگر آتشين ما
    از برگ عيش همچو خزانيم پاکباز
  • صائب اگر چه هيچ نداريم در بساط
    از چشم و خاطر نگرانيم پاکباز
  • منقار من ز صبح ازل بود دانه سوز
    در بيضه بود ناله من آشيانه سوز
  • راهي است راه عشق که ناچار رفتني است
    يوسف تو هم در آتش اين کاروان بسوز
  • در غنچه است جلوه گلزار شو خيش
    دستش گلي نچيده ز رنگ حنا هنوز
  • اي ديده از غبار ره او چه ديده اي
    در پرده است خاصيت توتيا هنوز
  • هرچند هفتخوان را شکسته ام
    در ششدرست همت مردانه ام هنوز
  • تا دست دست توست ميي در اياغ ريز
    بر هر زمين که رسي رنگ باغ ريز
  • چون شمع اشک در طلب مدعا مريز
    نقد حيات خود چو شرر برهوا مريز
  • صائب گذشت از دو جهان در وفاي تو
    خونش به خاک راه به تيغ جفا مريز
  • چون کرم بريشم نظر ازمرگ مپوشان
    در زندگي از پيرهن خود کفني ساز
  • در پرده غيب است فتوحات نهفته
    چون خال سيه چشم به کنج دهني ساز
  • هوس در بوسه دزدي اوستادست
    به طفل شوخ گل چيدن مياموز
  • در پرده خون دل حصاري است
    از لعل لب تو آب اعجاز
  • خضر راه حقيقت است مجاز
    مکن اين در به روي خويش فراز
  • پاي در دامن قناعت کش
    تا نسوزي به آتش تک و تاز
  • روز روشن را شب تارست پنهان درلباس
    چهره گلرنگ دارد خط ريحان در لباس
  • از خود آرايي دل روشن نگردد شادمان
    شمع از فانوس رنگين است گريان در لباس
  • تارو پود حله فردوش گردد موج اشک
    چشم گريان راست تشريفات الوان در لباس
  • مجلس اهل ريا چون بورياافسرده است
    آن که دارد آتشي در سينه محراب است وبس
  • خرمن بي حاصلان پهلوبه گردون مي زند
    در شکست خوشه ما برق چالاک است وبس
  • تابه کي غربال خواهي کرد روي خاک را؟
    گوهر آسودگي در سينه خاک است وبس
  • در گرفتاري بود جمعيت خاطر مرا
    رشته شيرازه بال و پرم دام است وبس
  • از توکل در حنا مگذار دست سعي را
    قفل روزي گر کليدي دارد ابرام است وبس
  • نور شرم از ديده خوبان بازاري مجوي
    اين جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس
  • مي کشد هرکس که در قيد لباس آرد مرا
    حلقه فتراک من طوق گريبان است وبس
  • خون دل خوردن پشيماني ندارد در قفا
    گر شرابي هست درعالم حلال اين است و بس
  • عشرت ما در رکاب معني نازک بود
    عيد مانازک خيالان را هلال اين است وبس
  • اي که کردي از صدف گهواره در يتيم
    اين گهرهاي به گل چسبيده را فرياد رس
  • در جهان پر ملال اي کيمياي خوشدلي
    رحمتي کن صائب غم ديده رافرياد رس
  • تيغ سيراب است موج قلزم خونخوارعشق
    غوطه در خون مي دهي مارا، ازان دريا مپرس
  • کاسه در خون جگر داران عالم مي زند
    از خمار ظالم آن چشم بي پروا مپرس
  • حلقه بيرون در از خانه باشد بي خبر
    حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
  • حلقه تأديب در گوش معلم مي کشند
    از فضوليهاي اطفال ديار ما مپرس
  • يک نگاه گرم در سرچشمه خورشيد کن
    پيش رويش حال چشم اشکبار ما مپرس
  • در جنون فکر سرو سامان ندارد هيچ کس
    مدعا چون ديده حيران ندارد هيچ کس
  • در ديار ما که روزي ازدل خود مي خورند
    آرزوي نعمت الوان ندارد هيچ کس
  • در ديار ما که جان از بهر مردن مي دهند
    آرزوي عمر جاويدان ندارد هيچ کس
  • مي شود اوقات مردم صرف در تعمير تن
    فکر آزادي ازين زندان ندارد هيچ کس
  • بر ندارد طوق منت گردن آزادگان
    شکرالله دست در احسان ندارد هيچ کس
  • نيست ما را شکوه اي از تنگي جا در قفس
    کز دل واکرده ماداريم صحرا درقفس
  • بلبل از کوتاه بيني چشم برگل دوخته است
    ورنه آماده است صددام تماشا در قفس
  • از هم آوازان شودزندان بهشت دلگشا
    واي بر مرغي که افتاده است تنها در قفس
  • برگ عيش از دوري احباب داغ حسرت است
    نيست آب و دانه بربلبل گوارا در قفس
  • داغ غربت شعله آواز را روشنگرست
    ناله مرغ چمن گردد دو بالا در قفس
  • لب درين بستانسرا چون غنچه گل وامکن
    کز زبان خويش باشد مرغ گويا در قفس
  • مي رسد رزق گرفتاران دنيا بي طلب
    هست آب و دانه مرغان مهيا در قفس
  • ما همان از بدگمانيها دل خود مي خوريم
    گرچه آماده است صائب روزي ما در قفس
  • گوشه چشمي است از صياد ما را التماس
    هست باغ دلگشاي مانگاهي در قفس
  • خاطر صياد را نتوان پريشان ساختن
    ورنه داردسينه صد چاک، آهي در قفس
  • گز ز تنهايي بنالد محض کافر نعمتي است
    هرکه چون صياد دارد خانه خواهي در قفس