نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ميرساند رزق هرکس را بقدرظرف،حق
هست
در
خورد دهان کودکان مجراي شير
شکوه باشد حاصل نيکي به کافرنعمتان
در
دل مادر کند خون طفل بدخو جاي شير
عمر فرصت درگذارووقت پرواز ست تنگ
در
حريم بيضه بال و پر فشاني ياد گير
گر بود چون غنچه گل صد زبانت
در
دهان
سرفروبردر گريبان ،بي زباني ياد گير
در
رگ زنار تاب ودر دل سبحه است تار
از دل خوش مشرب ماخوش عناني يادگير
گوش سنگين، سنگ دندان سبک مغزان بود
هر چه
در
حق تو گويد مدعي نشنيده گير
چون به ارباب بصيرت عرض دادي جنس خويش
در
ترازوي قيامت خويش راسنجيده گير
نيست صائب حاصلي اين عالم پرشور را
در
زمين شور تخم خويش را پاشيده گير
نيست ازعزلت غرض زهاد را جز صيد خلق
عنکبوتان را مگس
در
غار دارد گوشه گير
حسن عالمگير او خورشيد عالمتاب را
از حيا
در
رخنه ديوار دارد گوشه گير
از تريهاي فلک دل درحجابت غفلت است
در
نيام اين تيغ رازنگارداردگوشه گير
در
سياهي يافت صائب خضر آب زندگي
هيچ داماني بغير از دامن شبهامگير
سفيديهاي مو غماز گردد رو سياهي را
که باشد
در
ميان شير خالص موي رسواتر
يکي صد مي شود
در
پرده شب دزدراجرائت
به دور خط مشکين ،خال طرارست گيراتر
گزيدم راستي تاايمن از زخم زبان گردم
ندانستم که آتش
در
نيستان است گيراتر
به دنيا بيش مي چسبند پيران درکهنسالي
که خار خشک
در
تسخير دامان است گيراتر
در
ايام خزان صاف است آب جويها صائب
زلال زندگي درموسم پيري است بي غش تر
درآغوش گلم ازغنچه خسبان برون
در
ندارداين گلستان شبنم ازمن پاکدامانتر
نشد سنگ ملامت از دويدن مانع مجنون
که
در
کهسارها سيلال مي باشد شتابانتر
مبين گستاخ
در
رخسار شرم آلوده خوبان
که باشد درنيام اين تيغ بي زنهار عريانتر
تمنا
در
دل مرغ قفس بسيار مي باشد
نسازد تنگدستي آرزوراتنگ ميدانتر
زگنج اندوختن گفتم شود طول امل ساکن
ندانستم که
در
گوهر شود اين رشته پيچانتر
بود
در
زيرلب پيوسته منزل جان عاشق را
نباشد رفتني راهيچ جا از آستان بهتر
اگر از نوبهاران برگ سبزي نيست دربارت
رخ زردي به دست آور
در
ايام خزان آخر
اگر
در
کعبه نتواني رسيدن از گرانجاني
مده از دست صائب دامن سنگ نشان آخر
دل آگاه بر صبح نخستين مي برد غيرت
که دارد
در
بساط عمر اميد دم ديگر
پريشان سير ناقوسي ز دل
در
آستين دارم
که آوازش برآيد هردم از بتخانه ديگر
در
گرانجان نکند پند و نصيحت تأثير
پاي خوابيده به فرياد نگردد بيدار
در
کمان قصد اقامت نکند صائب تير
قد چو خم گشت دل از عمر سبکرو بردار
خون مرده است سوداي که
در
او مجنون نيست
زين سيه خانه ماتم ره صحرا بردار
نقطه را دايره عيش ز پرگار بود
سر سودازده را
در
قدم او بگذار
منه آينه به زانو چو زنان گر مردي
غنچه شو،روي
در
آيينه زانو بگذار
روي
در
دامن صحرا کن و از حلقه زلف
طوق چون فاخته برگردن آهو بگذار
نيست صائب به زر و سيم گران باده لعل
صرفه
در
کوي خرابات بيک سو بگذار
سر
در
اين باديه چون ريگ روان ريخته است
بي تائمل به بيابان جنون پا مگذار
مي کني گوشه نشينان جهان را بدنام
اثر از نام
در
اين نشأه چو عنقا مگذار
گوشه اي گير
در
ايام کهنسالي ها
خرمنت پاک چو گرديد به صحرا مگذار
در
دهنها ز رسيدن ثمر خام افتد
گرنه اي خام، تن خود به رسيدن مگذار
هرکه از پوست
در
آغاز نيامد بيرون
همچو بادام نپيوست به قند آخر کار
جان محال است که
در
جسم بماند جاويد
مي رهد يوسف بي جرم زبند آخر کار
همت آن نيست که آتش نزند
در
عالم
مي جهد برقي ازين ابر بلند آخر کار
کاش
در
جوش گل از خاک مرا بر مي داشت
پرو بالي که به فرياد رسيدآخرکار
ابر خشکي است که
در
شوره زمين مي گردد
باگل روي تو شادابي مهتاب بهار
عقل پيري ز من ايام جواني مطلب
که
در
ايام خزان صاف شود آب بهار
در
حبابي چه پر و بال گشايد طوفان ؟
ظرف بلبل چه کند بامي سرجوش بهار؟
حيف و صد حيف که
در
راه نسيم سحري
خويش را خاک نکرديم درين فصل بهار
با دو صد خرمن اميد، ز غفلت صائب
تخم
در
خاک نکرديم درين فصل بهار
حرف آن طره طرار
در
افکن به ميان
موکشان راز مرا بر سر بازار بيار
دل بپرداز ز هر نقش که
در
عالم هست
بعد ازان آينه پيش نظر يار بيار
جام
در
دور به اندازه مخمور بيار
پيش آشفته دماغان سرپرشور بيار
جلوه
در
ديده پوشيده کند شاهد غيب
تحفه باد سحر، غنچه مستور بيار
سخن عشق کجا، حوصله عقل کجا
توشه اي
در
خور تاب کمر مور بيار
اين که دامن صحراي طلب مي گردي
زور بر دست دعا
در
شب ديجور بيار
نشأه فيض به اندازه آزار دهند
هر شکاف دل خود را
در
ميخانه شمر
در
خرابات جهان حوصله اي پيدا کن
چين پيشاني مردم خط پيمانه شمر
سخني کز اثرش خواب نسوزد
در
چشم
گر همه سحر حلال است که افسانه شمر
راه چون
در
حرم شمع نداري صائب
ورق دفتر بال و پر پروانه شمر
نيست
در
عالم ناساز چو اميدثابت
خانه ها درگذر سيل فنا ساخته گير
گشاده رويي من برد دست خصم از کار
شراب شيشه شکن
در
پياله شد هموار
شده است سرو حصاري ز طوق فاختگان
قد خدنگ تو تا گشته
در
چمن سيار
گناه مانع ايجاد ما نشد اول
چگونه مانع غفران شود
در
آخر کار
مکن مضايقه باآن نگار
در
کف خون
ز دست وپاي بلورين حنا دريغ مدار
مباش کم ز ني خشک
در
جوانمردي
اگر شکر نفشاني، نوا دريغ مدار
نگاه تشنه لبان شيشه
در
جگر شکند
ازين سفال مي ناب را دريغ مدار
يکي هزار شود
در
زمين قابل، تخم
ز آب، پرتو مهتاب را دريغ مدار
جبين روشن خورشيد لوح تعليمي است
که روي زرد خود از هيچ
در
دريغ مدار
شعور
در
حرم بيخودي ندارد راه
ز خود بر آي،دگر پا به کوي ما بگذار
نظر به عاقبت حرف کن دهن بگشا
نشان نديده منه تير
در
کمان زنهار
به شکر اين که ترا ره درين چمن دادند
مباش
در
پي تاراج بوستان زنهار
کنون که شاهسواري نمانده
در
دنبال
مرو به خواب به دنبال کاروان زنهار
دلي است
در
بر من زين جهان پر وحشت
ز چشم شوخ تو از مردمان گريزانتر
اگرچه
در
کمر يار حلقه کردم دست
همان ز زلف بود خاطرم پريشانتر
صفاي روي تو از خط سبز افزون شد
که
در
بهار بود ماهتاب روشنتر
شود فزون ز نگين خانه آب و رنگ گهر
که
در
پياله نمايد شراب روشنتر
بگير خرده جان مرا و خرده مگير
که
در
بساط ندارم جز اين نثار دگر
بس است درد طلب چاره جو ترا صائب
مباش
در
پي تحصيل چاره جوي دگر
به نازکي کمرمور اگر چه مشهورست
به کيش ما نبود
در
حساب موي کمر
کند جلاي وطن سرخ روي مردان را
که
در
کمان نکند روي خويش گلگون تير
در
آب و خاک عمارت حضور خاطرنيست
سراغ عافيت از منزل خراب بگير
حضور تنگدلان
در
گرفتگي باشد
شود ز باد سحر غنچه بيشتر دلگير
در
شوره زار تخم نکويي ثمر دهد
چون دوستان مراد دل دشمنان برآر
در
بند خارزار علايق چه مانده اي؟
دستي به جمع کردن دامان جان برآر
در
قسمت خداي جهان حيف و ميل نيست
اي بي ادب زبان شکايت نگاه دار
در
هر گذر سبيل مکن آبروي خويش
اي خضر پاس چشمه حيوان نگاه دار
جان چيست تا نثار کني
در
طريق عشق ؟
اين گرد را به دامن جانان روا مدار
در
بارگاه عشق مبر زهد خشک را
پاي ملخ به بزم سليمان روا مدار
چشم مرا که ره به شبستان زلف داشت
در
پيچ و تاب خواب پريشان روا مدار
در
بزم باده راه مده هوشيار را
اين خار خشک را به گلستان روا مدار
حاصل دهد ز دانه فشاني زمين پاک
بي ابر از صدف
در
و گوهر طمع مدار
در
چشم مور ملک سليمان چه مي کند؟
وسعت ازين جهان محقر طمع مدار
چون آب
در
زمين ز خجالت فرو رود
گر قامتش به سرو و صنوبر کند گذار
صائب ز هر چه هست تواند سبک گذشت
رندي که
در
خمار ز ساغر کند گذار
کمتر نه اي ز خامه بي مغز
در
وجود
بر صفحه جهان، سخن دلنشين گذار
در
نوشخند برق خطرهاست ،زينهار
بازي مخور ز چهره خندان روزگار
در
چشم من ز خانه گورست تنگتر
گر دلگشاست پيش تو ايوان روزگار
بيرون ميا ز گوشه ميخانه
در
بهار
لب بر مدار از لب پيمانه دربهار
بي موج سبزه نشأه مي گل نمي کند
زندان مي پرست بود خانه
در
بهار
بي اختيار، چشم ترا هوش مي برد
محتاج نيست خواب به افسانه
در
بهار
آغاز عاشقي است، ز قربم حذر کنيد!
جهل است آشنايي ديوانه
در
بهار
صائب به فيض عالم بالا برابرست
يک هايهاي گريه مستانه
در
بهار
صفحه قبل
1
...
767
768
769
770
771
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن