167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • گو: بياموز، ابر نيساني، ز چشمم
    اشک باريدن در آن شبهاي تاري
  • اوحدي مقبل شود در هر دو عالم
    ار قبولش مي کني روزي به ياري
  • درختان چمن را پاي نابوسيده نگذارم
    به حکم آنکه گاهي تو گذاري در چمن داري
  • گر مقيم درگاهي خاک شو، که در ساعت
    گردنت زند گر سر ز آستانه برگيري
  • ترا تا تير مژگان در کمان ابروان آمد
    نديدم سينه اي کآماج پيکانش نمي سازي
  • شبم به وعده فرداي خودنشاني و چون من
    در انتظار نشينم، تو روزها بگريزي
  • باز آمدي، که خونم بر خاک در بريزي
    توفان موج خيزم زين چشم تر بريزي
  • گر تشنه اي به خونم، حاکم تويي،وليکن
    در پاي خويش ريزش،روزي اگر بريزي
  • در شهر اگر نماند شکر، چه غم؟ که روزي
    لعل تو گر بخندد، شهري شکر بريزي
  • بدين ريش تراشيده قلندر کي شوي؟ چون تو
    جوالي موي در پوشي و مشتي پشم بتراشي
  • کجا شيرين شود کام تو از حلواي خرسندي؟
    که مانند نمکدان در قفاي سفره آشي
  • بخت يار ما باشد گر تو يار ما باشي
    از ميان بنگريزي، در کنار ما باشي
  • دل چو در بلا افتد، رحمتي کني بر دل
    غم چو فتنه انگيزد، غمگسار ما باشي
  • عارت آيد از شوخي با کسي وفا کردن
    ترسي از وفاورزي، در شمار ما باشي
  • نجويي هرگزم، وآنگه که جويي پيش در باشم
    ولي روزيکه من جويم ترا، جاي دگر باشي
  • ترا اندر شبستانش نباشد، اوحدي، باري
    مگر بر آستان او نشيني، خاک در باشي
  • گر نخواهي که به حسرت سر انگشت گزي
    در پناه رخ انگشت نمايش باشي
  • گرهي بازکن از بند دو زلفش به نياز
    اي دل، آنروز که در بند گشايش باشي
  • بکوش و روي مگردان ز جور و بارکشي
    مگر مراد دل خويش در کنار کشي
  • کردند بهر بزم چمن ساقيان ابر
    در جامهاي لاله ز هر گوشه راوقي
  • منصوروار در همه باغي شکوفه را
    بر دارها کشيده صبا بي اناالحقي
  • گل شاه وار بر سر تخت زمردين
    سوسن ز پيش شاه در آورده بيرقي
  • کامي بران، که عمر سواريست تيزرو
    در زير ران او چو شب و روز ابلقي
  • حلق کدو بگير و به غلغل در آورش
    دشمن بهل، که ميزند از دور بقبقي
  • بالله! که در تنور کلام از خمير فضل
    ناني چنين نپخت ز معني فرزدقي
  • عنبر به دلاويزي بر دامن مه ريزي
    اين بوالعجب انگيزي در دور قمر تا کي؟
  • در حسرت خويش گونهاي ما
    زينگونه به خون نگاشتن تا کي؟
  • در پاي ستم چو خاک ره ما را
    افگندن و برنداشتن تا کي؟
  • صبرو قرار ازان دل، زنهار! تا نجويي
    کش در برابر آيد زين گونه شوخ شنگي
  • به تمکين مکوش، اوحدي، در غمش
    که عاشق نکوشد به فرزانگي
  • عاقل به آفتاب نکردي دگر نگاه
    گر در رخ تو نيک بکردي تاملي
  • در سيل خيز گريه نمي ماند چشم من
    گر داشتي چو چشم تو زان ابروان پلي
  • اي گل، براي وصف تو در باغ روزگار
    بهتر ز اوحدي نبود هيچ بلبلي
  • ازيرت بيرون تاخته، قوش بلا انداخته
    ما را چو مرغان باخته، در باولي يللي بلي
  • با ما گرت موافقتي نيست راست شو
    باشد که در مخالف ما اوفتد کمي
  • گر عام شود قصه ما در همه عالم
    چون خاص تو باشيم چه انديشه ز عامي؟
  • با مدعيان حال نگفتيم، که ايشان
    در آتش اين سينه نبينند ز خامي
  • در جدايي تبم گرفت و تو خود
    ننهادي به پرسشم گامي
  • در دلم چون غمت قرار گرفت
    گو: قرارم مباش و آرامي
  • چه تفاوت کند در آتش تو؟
    گر بسوزد چو اوحدي خامي
  • آخرالامرم ز دستان تو يا دست رقيبان
    بر سر کويي ببيني کشته، يا در پاي بامي
  • مکن پيشم حديث وصل آن دلدار آتش رخ
    که در دوزخ تواند پخت همچون اوحدي خامي
  • مرا اگر چو تو در حسن حالتي بودي
    چرا شکسته دلان را به حال داشتمي؟
  • در آن جهان سوي من گر تو ميل ميکردي
    به دوستي که ز جنت ملال داشتمي
  • ز بهر بوسه در آورده بودمش به کنار
    اگر چنانکه نکردي کنار، بستدمي
  • نزديک يار اگر نه چنين خوار و خردمي
    در هجرش اين مذلت و خواري نبردمي
  • کو آن توان و توش؟ کزين خاکدان غم
    خود را به آستان در دوست بردمي
  • صافي کجا شدي دلم از دردي جهان؟
    گر من نه در حمايت اين صاف و دردمي
  • اي تن و اندامت از گل خرمني
    عالمي حسني تو در پيراهني
  • اوحدي مسکين به گيتي بي رخت
    کي قراري داشتي در مسکني؟