167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • تا شود سجاده و تسبيح رد
    جرعه اي در کاس و جام انداختي
  • بيدلان را چون نديدي مرد وصل
    در کف پيک و پيام انداختي
  • يک سخن ناگفته، ما را چون سخن
    در زبان خاص و عام انداختي
  • ديگران را بار دادي چون کليم
    اوحدي را در کلام انداختي
  • تو با کمال بزرگي و احتشام ندانم
    که در درون دل تنگ من چگونه نشستي؟
  • مترس در غمش، اي اوحدي، ز خواري و محنت
    که اوفتاده نترسد ز خاکساري و پستي
  • عقل در وادي محبت تو
    ره غلط مي کند ز سرمستي
  • حلقه اي نيست خالي از ذکرت
    گر چه در هيچ حلقه ننشستي
  • به نور جان شدست اين نقش ممتاز
    و گرنه کي چنين در دل نشستي؟
  • گر اين جان در بت سنگين بديدي
    عجب دارم خليل ار بت شکستي
  • بت تست نفس تو در کعبه تن
    خليل خدايي، گر اين بت شکستي
  • عروس جهان را وفايي نباشد
    به آخر بداني که: دل در که بستي؟
  • در اين باغ کش ميوه زهرست يکسر
    چه ترياک بهتر ز کوتاه دستي؟
  • در وعده فرداي تو اين صبر که کرديم
    ما را تو مبادا که بر حور فرستي
  • بي منت موسي سخني چند ز ديدار
    بنويس در آن لوح که از طور فرستي
  • در توحيدش اوحدي به قفاي وجود زد
    تو به توحيد چون رسي؟ که نه اوحديستي
  • چون فتنه شدم بر رخت، اي حور بهشتي
    رفتي و مرا در غم خود زار بهشتي
  • در خاطر خود جز تو خيالي نگذارد
    آنرا که تو يکروز به خاطر بگذشتي
  • نزد من آبيست، گفتي: خون مجروحان عشق
    زان چنين در خاک ميريزي که آب انگاشتي
  • اوحدي در دوستي با آنکه جانب دار تست
    جانب او را به قول دشمنان بگذاشتي
  • سودي کن ازين سفر، که هرگز
    در بهتر ازين سفر نيفتي
  • زين سر تو بساز چاره خويش
    تا در کف دردسر نيفتي
  • سر دل اوحدي چه داني؟
    تا در غم آن پسر نيفتي
  • او را که در سماع سخن نيست حالتي
    فرياد و رقص او نبود جز ضلالتي
  • چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق
    روشن چو آفتاب بيابد ولايتي
  • سنگين دلي، و گرنه چنين درد سينه سوز
    در سينه تو نيز بکردي سرايتي
  • چستي نمودم، اي جان، در کار عشق اول
    سودي نداشت با تو چيستي و اوستادي
  • در هيچ قدح بهتر ازين مي نتوان يافت
    درياب که: هر قطره ازين باده و مردي
  • اي اوحدي، انديشه مکن ز آتش دوزخ
    گر مي رسي از خاک در دوست به گردي
  • نقشي ز صورت خود هر جا پديد کردي
    پس عشق ديدن آن در ما پديد کردي
  • نوري که شمع گردون از عکس اوست روشن
    در نقطه دل ما چون ناپديد کردي
  • از جستن نهانت چون اوحدي زبون شد
    در عين بي نشاني خود را پديد کردي
  • نشوي در پي آزار دل من يک روز
    گر شبي گوش بدين ناله زارم کردي
  • پس ازين شام جدايي چه شدي گر سحري؟
    تا به بستان در حجره گذارم کردي
  • ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندي
    به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندي
  • نشاند تخم وفاي تو اوحدي در دل
    اگر چه شاخ نشاطين ز بيخ برکندي
  • در دست کوته ما مهر زر ار نبيند
    کي سر نهد به مهري؟ سروي بدان بلندي
  • شبي در گردنت گويي بديدم
    دو دست خويش چون حبل الوريدي
  • دردي که هست ما را در دوري تو صد پي
    با باد نوبهاري گفتيم اگر شنيدي
  • ديده بسيار نگه کرد به هر بام و دري
    بجزو در نظر عقل نيامد دگري
  • خبر محنت ما در همه آفاق برفت
    که چه ديديم ز دست ستم بي خبري؟
  • روي در پرده و از پرده برون مي نگري
    پرده بردار، که داريم سر پرده دري
  • تو به نظاره و برجستن رويت جمعي
    متفرق شده در هر طرف از بي بصري
  • عشق ارباب هوي وه! که چه ناخوش هوسست
    گله ديو دوان در پي يک مشت پري
  • باغ بهشت بيند بي داغ انتظاري
    آن کش ز در درآيد هر لحظه چون تو ياري
  • چون بلبل ار بنالم واجب کند کزين سان
    در دامن دل من نگرفته بود خاري
  • پادشاهست آنکه دارد در چنين خرم بهاري
    ساقيي سرمست و جامي، مطربي موزون و ياري
  • ز تورانيان تنگ چشمي سواري
    در ايران به زلف سيه کرد کاري
  • آن کش نشسته باشد در خانه لاله رويي
    حاجت نباشد او را رفتن به لاله زاري
  • گل گر به رغم سنبل بر خال دل نبندد
    در بلبلان نيفتد زان گونه خار خاري