نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
فتنه اي
در
ميان فگنده ز عشق
خويشتن رفته از ميان بيرون
دوست به پرسيدن تو، روي تو
در
ديدن تو
جنس فروشنده نگر، نقد خريدار ببين
بسته بر هم گردن شهري، دل ديوانه را
در
ميان حلقهاي زلف چون بندش ببين
اشک همچون دجله من
در
غمش ديدي بسي
بر دل من محنت چون کوه الوندش ببين
در
باغ عارضش ز براي شکار دل
زلف چو دام بنگر و خال چو دانه بين
در
فراق روي جانان بر نتابد بيش ازين
سينه داغ هجر آنان بر نتابد بيش ازين
طبع يار نازنين
در
خواب نوشين سحر
ناله فرياد خوانان برنتابد بيش ازين
آن موي او به پاي رسد، گر فرو کشي
ليکن به لاغري نرسد
در
ميان او
در
صدد هلاک من شيوه چشم مست تو
مرد کشي و سرکشي عادت زلف پست تو
کشتند
در
کنار چمن سروها بسي
ليکن نمي رسند به قد بلند تو
ميدان فراخ يافته اي، اوحدي،ولي
در
وصل او عجب که رسد دست تنگ تو!
کدام جنس که دستم نباخت بر سر کويت؟
کدام نقد که چشمم نريخت
در
قدم تو؟
بر عقد گهر طعنه زند گاه تبسم
آن رسته دندان جو
در
عدن تو
در
حلق دل سوخته شيفته خاطر
زنجير بلا گشته دو مشکين رسن تو
رحم، که بر هم شکست ما را
طره
در
هم شکسته تو
اوحدي، اينجا چه گرد خيرد؟
زين دل
در
خون نشسته تو
دل من خسته ياريست بي تو
تنم
در
قيد بيماريست بي تو
ترا
در
سر دلازاريست بي من
مرا با خود دلازاريست بي تو
گفتي: آشنا گشتم با خداي
در
معني
اي ز عقل بيگانه، آشنا چه داني تو؟
زلف تو
در
حلق دل اوحديست
چون نکشد خاطر او سوي تو؟
من به غم خوردن نهادم گردن بيچارگي
زانکه کس شادي نبيند
در
جهان از خوي تو
گل
در
قرق عرق کند از شرم روي تو
صافي به کوچها دود از جستجوي تو
نيستي از همچو مني
در
جهان
سهل بود، چون که تو هستي، برو
اوحدي شيفته
در
دام تست
گر تو ازين دام بجستي، برو
يعقوب
در
جدايي يوسف به جان رسيد
تا بعد ازين چه مژده رساند بشير ازو؟
در
عشق نيکوان به جواني کنند عيش
ما عيش چون کنيم؟ که گشتيم پير ازو
اي
در
خطر فگنده دلم را تو از خطا
وانگه نديده هيچ خطاي خطير ازو
چند جفا گفت و زو دل نگرفتيم باز
چند ستم کرد و رو
در
نکشيديم ازو
گر کنارت، گويد: از زر پر کنم
تا نبندي
در
ميان، ايمن مشو
از کرامات ار بپري
در
هوا
از هوا و از هوان ايمن مشو
بي تو
در
گور آنچنان گريم که اشک
از سر خاکم بروياند گياه
آشفته چون ما کاکلش، بر عارض همچون گلش
در
چين مشکين سنبلش، حسن ارغوانها ساخته
زلفش به عنبر بيختن، استاد
در
خون ريخت
چشمش به سحر انگيختن، بند زبانها ساخته
او
در
نبرد اوحدي، فارغ ز درد اوحدي
بر روي زرد اوحدي، از خون نشانها ساخته
سنگين دل تو
در
همه عمر از طريق مهر
بر حال من نسوخته و آهن بسوخته
بي چهره چو شمع تو
در
خلوت تنم
دل را چراغ مرده و روغن بسوخته
در
مسکني که اين دل مسکين کشيده دم
خرمن به باد داده و مسکن بسوخته
چون اوحدي مرا ز غمت آتش جگر
در
آستين گرفته و دامن بسوخته
نرگس چشم و گل و رخسار و سرو قد او
در
شنکج حلقه زلف سياه آراسته
لاف عشقت ميزنند آشفته حالان جهان
اوحدي ميرست و
در
عشقت سپاه آراسته
به جاي خويش ميبينم درونت گر ببخشايد
چو
در
شهر کسان بيني غريبي مبتلا بسته
اگر
در
شرع ديدار رخ نيکو خطا باشد
بدور روي او چشمي نبيني از خطا بسته
عنان از دست رفت اکنون، چرا پندم نميدادي
در
آنروزي که ميديدي تو آنبند بلا بسته؟
زبان اوحدي سازيست
در
بزم هوسبازان
برو ابريشم زاري ز بهر آن نوا بسته
آبم از ديده روانست و خيال قد او
همچو سرويست
در
آن آب روان پيوسته
بار ديگر بگزند دل ما مي کوشي
اي به رغم دل ما
در
دگران پيوسته
آن روي را مپوشان، زيرا که
در
ممالک
بنياد فتنه باشد روي قمر گرفته
صد کاروان دل را
در
راه محنت تو
هم دزد رخت برده، هم شحنه خر گرفته
کجايي؟ اي ز رخت آب ارغوان رفته
مرا به عشق تو آوازه
در
جهان رفته
به آب ديده بگريم ز هجرت آن روزي
که مرده باشم و خاک
در
استخوان رفته
صفحه قبل
1
...
761
762
763
764
765
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن