167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • کيست آن مه؟ که مي رود نازان
    عاشقان در پيش سراندازان
  • در خم زلف او زبون دلها
    چون کبوتر به چنگل بازان
  • از گل روي تو چون ياد کنم در چمن
    نعره زنم رعدوش، گريه کنم ابرسان
  • اين نفس گرم را ز آتش عشقي شناس
    تا نبود در ضمير چون گذرد بر لسان؟
  • يک نفس، اي ساروان، پيشروان را بدار
    تا به شما در رسد قافله واپسان
  • چند کني، اوحدي، ناله؟ که در عشق او
    تير جفا خورده اند از تو نکوتر کسان
  • در غمش از ديگري هيچ معونت مجوي
    دود دل خويشتن به ز چراغ کسان
  • ما را به آستانه آن بت چو بار نيست
    خدمت گريم، بر در اومان دعا رسان
  • اوحدي گر چه در غمش يکتاست
    تو سلام هزار تو برسان
  • در خون کنند چون بنماييم حال دل
    گويند نيستمان خبر از حال و هستشان
  • بر مهر و دوستي ننهند اين گروه دل
    گويي چه دشمنيست که در دل نشستشان؟
  • در آتشم بسوزد هر ساعتي وليکن
    بي حاصلست گفتن اسرار خود به خامان
  • ذوق تمام دارد گفتار من وليکن
    نيکو نمي نشيند در طبع ناتمامان
  • روزي رقيب خود را گر بر گذر بيني
    چندين لگد مزن، گو، در کار پست نامان
  • گر جهان پر نقش باشد در دل ما جز يکي
    نيست ممکن، خاصه کاکنون اوحدي نامستمان
  • چون کمان در خود کشيد اول مرا
    آخرم خواهد چو تير انداختن
  • پرده صد دل به دريدن به جور
    پرده رخسار در آويختن
  • گر اوحدي در خلوت به روي غير ببست
    به روي دوست مروت نبود دربستن
  • تا بشنوم ز خاک درش بوي او شبي
    در خاک کوچه خوار بخواهم گريستن
  • چو دل نمي دهد از کوي دوست برگشتن
    ضرورتست در آن آستان به سر گشتن
  • بالاي سرو بوستان هم نغز مي آيد، ولي
    در سرو بستاني چنين رفتار نتوان يافتن
  • رو به کناري بساز، چون نتواني
    کام دل خويش در کنار گرفتن
  • از برون جهان نشايد مرد
    در جهان بايد از جهان مردن
  • اهل ياريست، يار، در غم او
    سهل کاريست هر زمان مردن
  • گفتي: برو، چون اوحدي، برآستانم سربنه
    آنجا گرم ره مي دهي من خاک در دانم شدن
  • من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدي
    مصلحت من نبود در پي درمان شدن
  • زلف تو در بند آن هست که: شادم کند
    گر نزند روي تو راي پشيمان شدن
  • هان! اي پسر مقبل، خود نيز بکن کاري
    جاويد نمي شايد در نان پدر بودن
  • منقاد دليلي شو، در راه، که آهن را
    بي صحبت اکسيري دورست ز زر بودن
  • چون ميانت خون ما ريزد، کمر
    گو: فضولي در ميان ما مکن
  • از لب خود کان دشمن بر ميار
    زهر قاتل در دهان ما مکن
  • اي که ميراني به دشنامم ز در
    جز به شمشير امتحان ما مکن
  • رخصت که دادست اينکه تو آشفتگان عشق را
    در آتش سوداي خود ميسوز و غمخواري مکن؟
  • سر دل گويي، ز جان انديشه کن
    در دلش دار، از زبان انديشه کن
  • در زمين از آسمان گويي سخن
    اي زمين، از آسمان انديشه کن
  • تير فرصت در کمان جهدتست
    مي رود تير از کمان، انديشه کن
  • اوحدي زين ورطه آمد بر کنار
    اي که غرقي در ميان انديشه کن
  • ز اشکم نقطه ميراند غمت بر تختهاي رخ
    که در هنگامها گويد نهان و آشکار من
  • روي پشيمان شدن نيست، که در عشق تو
    نايب قاضي نوشت حجت اقرار من
  • چنان رسوا شدم در عالم اين بار
    که گويي: پر شدست اين عالم از من
  • حال من چون خال مشکين تيره شد
    در فراق يار مشکين خال من
  • چنان در تو گم شدم که: گر جويدم کسي
    نيابد به عمرها نشان از نشان من
  • چو سرمايه دکان مرا در سر تو شد
    چرا دور مي کني دکان از دکان من؟
  • چو شد در دلم پديد خبرها، که مي شنيد
    خبرها بسي بود عيان از عيان من
  • مرا در زمين مجوي، مرا از زمان مپرس
    که غيرت برد همي زمان از زمان من
  • عشق را فرسوده اي بايد چو من
    در مشقت بوده اي بايد چو من
  • در غمش ديوانه گشتم، بيرخش مجنون شدم
    سر به صحراها نهادم فاش گرديد آن که؟ من
  • اي اوفتاده در غم عشقت ز پاي من
    گر دست اوفتاده نگيري تو، واي من!
  • دشمن لب تو بوسد و در آرزوي آن
    کز دور بوسه مي دهمت، خاک پاي من
  • گه بر آمد به صورت ليلي
    گه در آمد به ديده مجنون