167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گودم مزن ز خشکي سودا که ناقص است
    در هر رگي که نشتر فصاد نشکند
  • دستي نشد دراز بر اين گرد خوان که ني
    در ناخنش قلمرو ايجاد نشکند
  • پا چون شراب بر سر مستان نمي نهد
    در زير پا سري که چو انگور نشکند
  • عاجز نواز باش که در ديده هاشکر
    شيرين ازان بود که دل مور نشکند
  • آزاده آن رونده که با کوههاي درد
    در زير پاي او کمر مور نشکند
  • در دور خط دهان توشيرين کلام شد
    گرد شکر ز قافله مور شد بلند
  • پروانه نجات به دست آورد چو شمع
    دستي که در دل شب ديجور شد بلند
  • در ديده ستاره نمک ريخت خواب تلخ
    از خنده نهان که اين شور شد بلند
  • در هيچ تربتي نبود شمع خانه زاد
    از خاک کشتگان تو اين نور شد بلند
  • يکباره بستن در انصاف خوب نيست
    ديوار باغ را مکن اي باغبان بلند
  • دور قدح به مرکز ما مي شود تمام
    در محفلي که ساغر مرد آزما زنند
  • سنگ ملامتي که به روشندلان رسد
    گيرند از هوا در صلح وصفا زنند
  • در روزگار زلف پريشان نواز او
    سبزان باغ شانه به کاکل نمي زنند
  • شکر به کام زاغ فشانند بي دريغ
    در استخوان مضايقه هابا هما کنند
  • چون اژدها کليد در گنج گوهرند
    وز بهر نيم حبه جدل با گدا کنند
  • بر هر طرف که روي نهند اين سيه دلان
    در آبروي ريخته خود شنا کنند
  • چون برق تيغ نعل زوالش در آتش است
    کسب سعادتي که ز بال هما کنند
  • نتوان به خواب دردل شب فيض صبح يافت
    کاين در به روي ديده بيدار واکنند
  • آزادگان که دست به عالم فشانده اند
    سير بهشت در دل بي مدعاکنند
  • جمعي که قطع راه به مژگان تر کنند
    چون رشته دست در کمر صد گهر کنند
  • در هر دلي که شور محبت زياده است
    شکر لبان به خنده نمک بيشترکنند
  • در دور خط سبز مگر صائب اين گروه
    رحمي به حال عاشق خونين جگر کنند
  • عالم ز خون مرده انگور شد خراب
    اي واي اگر چکيده دل در سبو کنند
  • جاي درست در جگر مانمانده است
    چندان که دلبران سر مژگان فرو کنند
  • آنها که در مقام رضا آرميده اند
    کفران نعمت است بهشت آرزو کنند
  • روزي که زخم کاهکشان را رفوکنند
    بر روي چاک سينه ما در فروکنند
  • دردي کشان ز آينه خشت ديده اند
    رازي که در حقيقت آن گفتگو کنند
  • صائب گهر به چشم صدف مردمک شود
    در بحر اگر گليم مرا شستشو کنند
  • در اولين نگاه به معراج مي رسند
    عشاق اگر نظاره بالاي او کنند
  • در آتش است نعل دل داغ ديدگان
    تا همچو لاله جاي به صحراي اوکنند
  • در مکتبي که عشق اديب است کودکان
    مشق ستم به خامه فولاد مي کنند
  • عشق مجاز ابجد عشق حقيقت است
    در عالمي که اهل دل ارشاد مي کنند
  • صائب جماعتي که سوارند بر سخن
    در کوه قاف صيد پريزاد مي کنند
  • دارد کباب سينه سيراب خضر را
    خوني که عاشقان تو در جام مي کنند
  • غفلت نگر که در ره نقش سبک عنان
    دلهاي همچو آينه را دام مي کنند
  • صائب زمانه اي است که خاصان روزگار
    در راه ورسم پيروي عام مي کنند
  • صائب چه فتنه اي تو که چون زلف گلرخان
    در گوش حلقه هازبيان تو مي کنند
  • در راه چون پياده حج خرج مي شوند
    جمعي که فکر توشه عقبي نمي کنند
  • سستي مکن که راهنوردان کوي عشق
    در خواب مرگ نيز کمر وانمي کنند
  • در حشر چشم بسته سر از خاک برکند
    اينجا کسي که صاحب ديدش نمي کنند
  • دارند التفات به هر کس شکرلبان
    بي زهر در پياله نبيدش نمي کنند
  • از آه عندليب محابا نمي کنند
    اين غنچه ها که در بغل خار مي روند
  • آنان که قد کنند دوتا پيش چون خودي
    در خانه کمان هدف تير مي شوند
  • صائب ز زخم شير مکافات غافلند
    صيد افکنان که در پي نخجير مي شوند
  • ديوانگي است قفل در رزق راکليد
    عاقل مشو که سنگ به عاقل نمي دهند
  • پنهان مکن چو بيجگران روي در سپر
    از حفظ حق ببين چه سپرها همي دهند
  • در پايتخت عشق که تاج است بي سري
    بيرون رو از ميان که کمرها همي دهند
  • يک بار رو چرا به در دل نمي کنند
    اين ناکسان که زحمت درها همي دهند
  • در پيري از گراني غفلت مباش امن
    خواب گران به وقت سحرها همي دهند
  • آماده شکست خودم زير آسمان
    چون دانه اي که در دهن آسيا بود
  • در آتشم ز کشمکش عقل خام خود
    آسوده آن سفينه که بي ناخدابود
  • چون غنچه هست اگر دل جمعي درين چمن
    در گلشن هميشه بهار رضا بود
  • دستي که شد بريده ز دامان اختيار
    دايم چو بهله در کمر مدعا بود
  • هر دل که نيست ياد خدا در حريم او
    سرگشته تر ز کشتي بي ناخدابود
  • در حسرت قلمرو آرام سوختيم
    چون آفتاب چند کسي دربدر بود
  • بر دوش کوه بسته سبکبار مي رويم
    در واديي که آبله بر پاگران بود
  • در عالمي که همت ما سير مي کند
    گردون گل پياده آن بوستان بود
  • آن را که در جگر نفس آتشين بود
    خورشيد آسمان وچراغ زمين بود
  • آن خرمن گلي که نظر نيست محرمش
    مپسند بي حجاب در آغوش زين بود
  • چون برق و باد دولت دنيا سبکروست
    در دست ديو يک دو سه روزي نگين بود
  • گويند سنت است که در وقت احتضار
    ذکر بلند ورد زبان حزين بود
  • هرکس زجود پير خرابات آگه است
    دستش هميشه در ته سر چون سبو بود
  • بخت سياه پرده چشم حسود شد
    اين جغد در خرابه ماپي خجسته بود
  • منقار بلند به شکر خنده باز بود
    دشنام تلخ در دهن باغبان نبود
  • نازک شده است خاطر گل ورنه پيش ازين
    در گوش باغ نغمه بلبل گران نبود
  • عاشق ز موميايي تدبير فارغ است
    در سوختن شکستگي از بوريا رود
  • سختي پذير باش که گرددسفيدروي
    هر دانه اي که در دهن آسيا رود
  • بينا کسي بود که نهد پا به احتياط
    در واديي که کوردر او بي عصا رود
  • هر جا حديث خامه من بر زبان رود
    بلبل چو بيضه در بغل آشيان رود
  • خوش وقت بلبلي که در ايام نوبهار
    از بيضه سر برآورد وپيش از خزان رود
  • نام ونشان حلال بر آن کس که در جهان
    بي نام زندگي کند وبي نشان رود
  • ايمن مشو ز فتنه آن خال دلفريب
    کاين دزد خيره در نظر پاسبان رود
  • حاجت به حلقه نيست در باز کرده را
    صوفي عبث به حلقه ارشاد مي رود
  • در خاک تخم سوخته اش سبز مي شود
    از خرمني که برق فنا شاد مي رود
  • در مشرب پياله کشان نيست سرکشي
    بر هر طرف که مي کشيش تاک مي رود
  • مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند
    از آسمان برون دل آگاه مي رود
  • در عشق آفتاب اگر يک جهت شود
    داغ کلف ز آينه ماه مي رود
  • از اشتياق روي تو نعلش در آتش است
    هر شبنمي که بر ورق لاله مي رود
  • از پاکدامنان نکند حسن احتراز
    ماه تمام در بغل هاله مي رود
  • هر چند بر رخش در دل باز مي کنند
    زاهد همان به مسجد آدينه مي رود
  • تا غوطه در عرق نزند جبهه کريم
    گرد خجالت از رخ سايل نمي رود
  • در وقت خواب بيش شود پيچ و تاب مار
    سوداي گنج از سر قارون نمي رود
  • از شبنم غريب اقامت مدار چشم
    در گلشني که بوي گل از گل جدا شود
  • آن غنچه اي که بود بر او تنگ لامکان
    در تنگناي چرخ چه مقدار وا شود
  • در گلشني که بند قباي تو وا شود
    چندين هزار پيرهن گل قبا شود
  • ريزند اگر به ديده من بيغمان نمک
    در چشم قدرداني من توتيا شود
  • طغيان نفس بيش شود در توانگري
    اين مار چون به گنج رسد اژدها شود
  • بر روي عارفي که در دل گشاده شد
    چون بيغمان به سير گلستان چرا شود
  • در خامشي نهفته بود عيب جاهلان
    پاي به خواب رفته خرامان چرا شود
  • در غنچه برگ گل بود ايمن ز زخم خار
    دلگير ماه مصر ز زندان چرا شود
  • تا متحد به بحر توان گشت بي حجاب
    در بحر، قطره گوهر غلطان چرا شود
  • دل از هجوم نشتر آزار وا شود
    چون غنچه اي که در بغل خار وا شود
  • هر ديده نيست محرم آن چاک پيرهن
    تا بر رخ که اين در گلزار وا شود
  • در هر دلي که خرده رازي نهفته هست
    چون غنچه بيشتر به شب تار وا شود
  • جاني که داشت شکوه ز تنگي لامکان
    در تنگناي چرخ چه مقدار وا شود
  • دلهاي سخت را بود آتش نسيم صبح
    پيکان يار در دل افگار وا شود
  • در موسمي که غنچه پيکان شکفته شد
    صائب مرا نشد گره از کار وا شود
  • عزلت گزين که آب به اين سهل قيمتي
    در دامن صدف چو کشد پا گهر شود
  • هر آرزو که بشکني امروز در جگر
    فردا که اين قفس شکند بال وپر شود
  • در دل سياه نيست دم گرم را اثر
    از جوش بحر عنبر تر خامتر شود