167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • اگر در دل کسي بود، آن ندانم
    ميان نقطه جانم تويي بس
  • در ميان سخن ار حال دل من پرسد
    عرضه کن حال دلم، اندک و بسيار بپرس
  • زان پيش کت کشد لحد گور در کنار
    خالي نبايد از تن خوبان کنار و کش
  • مي صيقليست در کف رندان که ميبرد
    از سينه ها کدورت و از ديده ها غمش
  • صوفي، بيا و در مي صافي نگاه کن
    ور جام اوحدي نخوري، قطره اي بچش
  • نسپردم از خرابي دل خود به چشم مستش
    ور زانکه مي سپردم در حال مي شکستش
  • در سالها نيايد روزي به پرسش ما
    ور ساعتي بيايد يک دم بود نشستش
  • در دل آن خانه که کردم به وفاي تو بنا
    موج توفان قيامت نکند بنيادش
  • کلام اوحدي سريست روحاني، که در عالم
    بخواهد ماند جاويدان سواد رق منشورش
  • گرت خزينه محمود نيست درست طمع
    دلير در شکن طره اياز مکش
  • گر دستها چو زلف در آرم به گردنش
    کس را بدين قدر نتوان کرد سرزنش
  • آنکه جز گردنکشي با من نکرد
    گر بميرم خون من در گردنش
  • مرا آتش عشق در اندرون
    ز خامي بود گر نيايم به جوش
  • در غم او باز ديگ سينه را
    آتشي کردم، که ننشيند ز جوش
  • دوش آب ديده از سر مي گذشت
    در غم آن زلفهاي تا به دوش
  • گر به قولت گوش ميدارد، بنال
    ور سخن در وي نمي گيرد، خموش
  • ز بهر جلوه عروس چمن در آويزد
    ز ژاله عقد جواهر به روي گردن و گوش
  • طمع مدار خموشي ز اوحدي پس ازين
    که در بهار نباشند بلبلان خاموش
  • بهار تازه در آمد، غم کهن بگذار
    ز باغ سبزه بر آمد، شراب سرخ بنوش
  • مگر در پي آزرم و قول من بشنو
    مباش بر سر آزار و پند من بنيوش
  • وصل آن رخ به جان همي طلبم
    به رخم در نگر که جانت خوش!
  • کي ببينيم تنگ چون کمرت؟
    دست خود کرده در ميانت خوش
  • چندان مرو، که من به تامل ز راه فکر
    نقش تو استوار کنم در خيال خويش
  • اي اوحدي، مقيم سر کوي يار باش
    گر در سراي دوست نيابي مجال خويش
  • منگر در آب و آينه زنهار! بعد ازين
    تا نازنين دلت نشود مبتلاي خويش
  • مردي به هوش بودم و خاطر بجاي خويش
    ناگاه در کمند تو رفتم به پاي خويش
  • هزيمت همان روز شد شاه عقل
    که در شهر تن خيمه زد مير عشق
  • من و اوحدي در ازل خورده ايم
    ز بستان «قالوابلي » شير عشق
  • تنها نه اوحديست به دام تو مبتلا
    کين حال نيز در همه جايست مشترک
  • گر در وفاي من بگماني، بيازماي
    زر خالصست و باک نمي دارد از محک
  • آنکه ما را نمي هلد در شهر
    سر، بهل تا همي زند بر سنگ
  • پيش ازين ديده به اميد وصالي ميخفت
    باز چنديست که در خواب نرفتم ز خيال
  • گفتم که: چاره نيست مرا در فراق تو
    گفتا که: چاره تو شکيبست و احتمال
  • گفته بودم: پاي در دامن کشم
    وين حکايت کي توان؟ از دست دل
  • قوت پايي ندارد اوحدي
    تا نهد سر در جهان از دست دل
  • چو در سيل زنخدانت کشيدم دست بوسيدن
    کشيدي از کفم دست و کفايندي چو مارم دل
  • در جهان نهاد مهر ترا اوحدي، مگر
    ترسد از آنکه راز ندارد نگاه دل؟
  • قصه آتش، که در جان منست
    بر زبان آب چشمم گفته دل
  • در خلوت وصالش روزي که بار يابي
    بيچاره اوحدي را آنجا خبر کن، اي دل
  • خيز، که در ميرسد موکب سلطان گل
    چاره بزمي بساز، تا بنهي خوان گل
  • زود ببيني چو من فاخته را در چمن
    ساخته آوازها بر لب خندان گل
  • در بن بيدار فگند مسند جمشيد مي
    بر سر باد آورند تخت سليمان گل
  • از سخن اوحدي پرورقي زن، که آن
    هر ورقي آيتيست آمده در شان گل
  • در وصف قد و زلف تو هر چند سالهاست
    کاهل حديث عرض سخن ميدهند و طول
  • آهيست در فراقت و پنجاه شعله نار
    چشميست ز اشتياقت و پنجاه کاسه نم
  • چون بپوشيم راز؟ کاورديم
    طبل در کوچه و علم بر بام
  • گر ترا نيست آتشي در دل
    از دل اوحدي بخواه به وام
  • نامه دوست همي خوانم و در تشويشم
    که جوابش چه نويسم من آشفته پيام؟
  • مي دواني و مي کشي زارم
    چون بديدي که در کمند توام
  • پاي و سرم در حرکت گم که شد
    هم به سکونيست که ورزيده ام