نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
هر نظاره يک سروگردن شود بلند
هر کس که محو قامت آن نونهال شد
در
يک دو هفته از نظر شور ناقصان
ماه تمام پا به رکاب هلال شد
در
عهد ما که نيست جواب سلام رسم
رحم است بر کسي که زاهل سؤال شد
هرگز نکرده است کسي مهر کينه را
اين آب تيره
در
قدح من زلال شد
در
آستين هر گرهي ده کرهگشاست
دست است ترجمان زباني که لال شد
مستانه سرو قامت او
در
خرام شد
طوق گلوي فاختگان خط جام شد
ته جرعه اي که لعل تو برکاينات ريخت
در
ساغر فلک شفق صبح وشام شد
زين پيش شغل عشق به خاصان نمي رسد
در
روزگار حسن تو اين شيوه عام شد
در
دامگاه حادثه بال شکسته ام
از بس که ماند ناخنه چشم دام شد
از شب نشين هند دل من سياه شد
عمرم چو شمع
در
قدم اشک وآه شد
صبح وطن کجاست که
در
شام انتظار
چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد
باشد هميشه
در
صف عشاق سربلند
آن را که آه ابلق طرف کلاه شد
حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نيست
زينسان که از بهار
در
وبام تازه شد
پيري که بار عشق به دوش رضاکشد
در
گوش چرخ حلقه ز قد دوتا کشد
روشندلي است عاشق صادق که همچو صبح
در
اولين نفس نفس باز پس کشد
در
روز بازخواست بود نامه اش سفيد
چون صبح اگر کسي به تامل نفس کشد
شيرافکن است هرکه سگ نفس خويش را
در
موسم شباب به قيد مرس کشد
دريا کند چگونه نفس راست
در
حباب
صائب به زير سقف فلک چون نفس کشد
اشکم به خاک چهره سيلاب مي کشد
در
گوش بحر حلقه گرداب ميکشد
شمع که ديده است سرانجام خامشي
گردن
در
انتظار سحرگاه مي کشد
تا روي آتشين تو
در
بزم ديده است
پيوسته شمع جاي نفس آه مي کشد
کوه غم است
در
نظرش سايه کريم
آزاده اي که منت احسان نمي کشد
اقبال خط بلند بود ورنه هيچ کس
صف
در
برابرصف مژگان نمي کشد
در
ديده اي که سرمه حيرت کشيد عشق
آشفتگي ز خواب پريشان نمي کشد
تا هست از خودي اثري
در
بساط او
صائب قدم ز حلقه مستان نمي کشد
شاخي است بي ثمر که سزاي شکستن است
دستي که
در
ميان نگاري کمر نشد
هر کس به صدق
در
ره توحيد زد قدم
از ره برون نرفت اگر راهبر نشد
چون ني کسي بست کمر
در
طريق عشق
کام از نوا گرفت اگر پر شکر نشد
گرديد استخوان چو هما گر چه رزق ما
از مغز ما غرور سعادت به
در
نشد
تا خون آرزو نشود خشک
در
جگر
خامي از اين کباب چو خوناب مي چکد
در
کوي ميکشان نبود راه بخل را
اينجا زدست خشک سبو آب مي چکد
دامن کشان ز هر
در
باغي که بگذري
از ريشه سرو رشته پيوندبگسلد
در
جوش نوبهار کجا تن دهد به بند
ديوانه اي که فصل خزان بندبگسلد
در
وادي طلب نفس برق وباد سوخت
اين راه را دگر که تواند بسر رساند
طي شد زمان پيري ودل داغدار ماند
صيقل شکست وآينه ام
در
غبار ماند
از خود برآي زود که گردد گزنده تر
چندان که زهر
در
بن دندان مار ماند
در
بسته ماندديده يعقوب انتظار
از قاصدان مصر مروت نشان نماند
در
گلشن هميشه بهار بهشت جود
برگي ز باد دستي فصل خزان نماند
صائب زبان خامه به کام دوات کش
امروز چون سخن طلبي
در
ميان نماند
نه آسمان سبو کش ميخانه تواند
در
حلقه تصرف پيمانه تواند
چندان که چشم کار کند
در
سواد خاک
مردم خراب نرگس مستانه تواند
آن خسروان که روز بزرگي کنند خرج
چون شب شود گداي
در
خانه تواند
جمعي کز آشنايي عالم بريده اند
در
جستجوي معني بيگانه تواند
در
بحر تلخ آب گهر نوش مي کنند
جمعي که چون صدف لب گفتار بسته اند
با خواب امن صلح کن از نعمت جهان
کاين
در
به روي دولت بيدار بسته اند
در
بسته باغ خلد ازان عاشقان بود
کز درد وداغ خود لب اظهاربسته اند
در
فکر کوچ باش کز اين باغ پر فريب
پيش از شکوفه گرمروان بار بسته اند
خاکي نهاد باش که
در
رهگذار سيل
بسيار سد ز پستي ديوار بسته اند
تن
در
مده به ظلم که از زلف دلبران
زنجيرعدل بهر همين کار بسته اند
اين کم عنايتي است که از لطف بي دريغ
بر روي ميکشان
در
تزوير بسته اند
در
روزگار غنچه ما اهل حل وعقد
چون گل حنا به ناخن تدبير بسته اند
در
پيش راه باده گلگون طلسم عقل
سدي است کز شکر به ره شيربسته اند
آنان که دل به معني بيگانه بسته اند
بر روي آفتاب
در
خانه بسته اند
لعن يزيد تلخي حرمت زمي برد
بر روي ما عبث
در
ميخانه بسته اند
صائب حضور اگر طلبي ترک عقل کن
کاين
در
به روي مردم فرزانه بسته اند
سهل است اگر زپاي فتاديم
در
رهش
بال تپيدن دل مارا نبسته اند
اي شاخ گل ببال که
در
مزرع وجود
چون خال دلفريب تو تخمي نکشته اند
از دودش آفتاب قيامت زبانه اي است
در
آتشي که دانه ما را برشته اند
چون شمع بارها زسر خود گذشتگان
در
زير تيغ زندگي از سر گرفته اند
در
دل نهان چگونه کنم داغ عشق را
صد بار بيش برگه ز دستم گرفته اند
خورشيد پيش پاي نبيند ز تيرگي
در
کوچه اي که شمع ز دستم گرفته اند
نه توبه بهارم و نه چهره خزان
چون
در
ميان براي شکستم گرفته اند
در
رابه روي دولت بيدار بسته اند
آن غافلان که تن به شکر خواب داده اند
عشاق
در
بهشت برين وا نمي کنند
چشمي کز آفتاب رخت آب داده اند
مشاطگان ز سرمه دنباله دارچشم
در
دست مست تيغ سيه تاب داده اند
صد بار غوطه
در
جگر شعله خورده ام
تا چون شرر مرا دل بيدار داده اند
در
دشت عشق ملک سليمان عقل را
رندان باد دست به يک مور داده اند
در
کعبه يقين نرسيده است هيچ کس
هر کس نشان آتشي از دور داده اند
با خون دل بساز که
در
خاکدان دهر
خط مسلمي به لب گور داده اند
جمعي که حلقه بر
در
ابرام مي زنند
با خود قرار تلخي دشنام داده اند
از خود گسستگان ز جان دست شسته را
در
راه سيل لنگر آرام داده اند
در
دامن مراد دو عالم نمي زنند
دستي که عاشقان تو بر دل نهاده اند
سير بهشت
در
گره غنچه مي کنند
آنان که دل به عقده مشکل نهاده اند
افتند
در
بهشت به دوزخ اگر روند
جمعي که شرمساري تقصير برده اند
مشکل کنند دست به يک کاسه با خسيس
جمعي که دست
در
دهن شير برده اند
آنان که
در
مقام رضا ايستاده اند
سر چون هدف به زير پر تير برده اند
چون موج
در
سراب غرورند مبتلا
بي حاصلان که دل به تمنا سپرده اند
در
زير خاک نيز نبينند روي خواب
نقد امانتي که به دلها سپرده اند
بسيار غافلان خود آرا بسان شمع
سر
در
سر علاقه زر تار کرده اند
سير محيط
در
گره قطره مي کنم
تا چون حباب ديده من باز کرده اند
يارب چه گل شکفته که امروز
در
چمن
گلها به جاي چشم دهن باز کرده اند
باز سفيد عالم غيب اند عاشقان
در
زير خاک بال کفن باز کرده اند
صائب سپهر شبنم پا
در
رکاب اوست
درگلشني که ديده من باز کرده اند
سنگين دلي تو ورنه اسيران به آب چشم
در
مغز سنگ تخم شرر سبز کرده اند
مانند طوطيان پروبال مرا به زهر
در
آرزوي تنگ شکر سبز کرده اند
دل
در
جهان مبند که اين نونهال را
از بهر سرزمين دگر سبز کرده اند
آنها که کرده اند ز مي توبه
در
بهار
کيفيت وجود فراموش کرده اند
دست از طمع بشوي که
در
روزگار ما
مستان سخا وجود فراموش کرده اند
آسوده اند
در
جگر سنگ چون شرار
جمعي که از نمود فراموش کرده اند
در
بند غم منال که مرغان دوربين
سير چمن ز روزنه دام کرده اند
مستان ز قيد شنبه وآدينه فارغند
رو
در
پياله پشت به ايام کرده اند
در
علم آشنايي آن چشم عاجزند
آنان که وحش را به فسون رام کرده اند
جمعي که
در
کمينگه صبح قيامتند
آن سينه را زچاک گريبان نديده اند
تا قامت بلند تو
در
جلوه آمده است
مرغان قدس از سر طوبي پريده اند
در
روزگار چهره شبنم فريب تو
گلهاي باغ روي طراوت نديده اند
امروز
در
قلمرو خواري کشان توست
آن را که مصريان به عزيزي خريده اند
صائب به حسن طبع تو اقرار کرده اند
جمعي که
در
نزاکت معني رسيده اند
پوشيده چشم مي گذرند از
در
بهشت
تا اهل دل ز رخنه دلها چه ديده اند
در
پيش پاي خويش نبينند از غرور
ناديدگان ز خويشتن آياچه ديده اند
از عقل نيست دل به سر زلف باختن
ياران موشکاف
در
اينجا چه ديده اند
صفحه قبل
1
...
756
757
758
759
760
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن