نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
جايي که زلف حلقه بيرون
در
بود
نام دل شکسته ما را که مي برد
هر مشکلي که هست گرفتم گشود عقل
ره
در
حقيقت دل انسان که مي برد
در
هيچ جا غريب نباشد خداشناس
عارف حضور کعبه ز بتخانه مي برد
مرغي که شد ز دام تو آزاد
در
بهشت
سر زير بال خويش غريبانه مي برد
در
حشر از صراط سبکبار بگذرد
هر کس مرا به دوش به ميخانه مي برد
همکاسه هر که با فلک سفله مي شود
در
کام شير دست دليرانه مي برد
در
سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد
گوهر عبث پناه به گنجينه مي برد
در
حشر سر ز خانه زنبور برکند
هرکس به خاک سينه پرکينه مي برد
صائب غم لباس به تن پروران گذار
در
زير يک نمد بسر آيينه مي برد
گر
در
گلوي خامه بريزند آب خضر
مکتوب اشتياق به پايان نمي برد
آن را که ذوق تنگدلي
در
بغل گرفت
لذت ز سير چاک گريبان نمي برد
تا
در
بغل کشد کمر نازک ترا
از شوق چشم حلقه زنار مي پرد
راهي که مرغ عقل به يک سال مي پرد
در
يک نفس جنون سبکبال مي پرد
چشم گرسنه را نکند سير جمع مال
در
خرمن است وديده غربال مي پرد
زين آتشي که
در
جگر تشنه من است
همچو سپند عقده تبخال مي پرد
در
مطلب بلند به همت توان رسيد
عنقا به کوه قاف به اين بال مي پرد
در
سينه هاي صاف نگيرد قرار دل
زود از بساط آينه سيماب بگذرد
در
جوي شير کاسه به خون جگر زند
از مي کسي که شب مهتاب بگذرد
بر قرب دل مبند که با ربط آفتاب
در
کان مدار لعل به خوناب بگذرد
چو موسم شباب دم صبح شيب را
صائب روا مدار که
در
خواب بگذرد
در
سينه من است ازان کبک خوشخرام
کوهي کز آن عقاب به پرواز نگذرد
در
کام شير بستر راحت فکنده است
هرکس که خواب امن درين روزگار کرد
گرديد از شکنجه بيچارگي خلاص
از چاره هر که رو به
در
چاره ساز کرد
شد طشت آتش افسر زر
در
نظر مرا
تا عشق او به داغ مرا سرفراز کرد
کوتاه ساخت دست دراز کريم را
در
عرض حاجت آن سخن را دراز کرد
صائب نيازمندي من گشت بيشتر
چندان که يار
در
دل من خون زناز کرد
در
پرده بود راز حقيقت گشاده روي
منصور از براي چه افشاي راز کرد
در
روزگار حسن تو از خجلتي که داشت
گل آب ورنگ خود عرق انفعال کرد
تااقتدا به کارگزاران عشق کرد
در
هيچ کار فکرت صائب خطا نکرد
مانند نخل موم نهال اميد ما
در
مغز خاک ريشه به ذوق ثمر نکرد
شد همچو تخم سوخته
در
خاک ناپديد
دلمرده اي که تربيت بال وپر نکرد
صائب بساز از رخ او بانگاه دور
با آفتاب دست کسي
در
کمر نکرد
با دل گذار کار زبان را که
در
مصاف
صد تيغ کار حمله مردانه اي است
در
موسم چنين دل نادردمندما
صائب هواي گوشه ميخانه اي نکرد
پيکان قرار
در
تن مردم نمي کند
دل هر زمان ز جاي دگر سربرآورد
با عشق حسن
در
ته يک پيرهن بود
آتش ز بال خويش سمندر برآورد
نگذاشت خط
در
آن لب شيرين حلاوتي
مور حريص گرد ز شکر برآورد
در
جلوه گاه حسن تو انگشت زينهار
از قامت علم صف محشربرآورد
آسوده تر ز ديده قربانيان شود
بر روي آرزو دل اگر
در
برآورد
از گرمخوني دل مشتاق زخم من
در
بيضه تيغ بال ز جوهر برآورد
پا
در
رکاب برق بود فصل نوبهار
صائب ز زير بال چرا سر برآورد
آن را که هست
در
رگ جان پيچ وتاب عشق
چون رشته عاقبت ز گهر سربرآورد
خودبين مشو کز آب روان بخش زندگي
آيينه
در
به روي سکندر برآورد
قانع چو کهربا به پرکاه اگر شوم
صد چشم
در
گرفتن آن پربرآورد
پا
در
رکاب برق بود فصل نوبهار
صائب ز زير بال چرا سربرآورد
در
زير تيغ حادثه ابرو گشاده باش
کاين زخمها ز چين جبين بر سپر خورد
تلخي نمي رسد به قناعت رسيدگان
در
خاک مور غوطه به تنگ شکر خورد
هر قطره آب
در
جگرش مي شود گهر
هر کس شمرده همچو صدف آب مي خورد
در
نور کي رسد يد بيضا به نخل طور
پروانه خون خويش به مهتاب مي خورد
چشم سياه مست تو
در
مجلس شراب
جام هلال را به سر آفتاب زد
در
بحر موج خيز حوادث ز سرگذشت
تا يک نفس به کام دل خود حباب زد
از مي کسي که خواست به حال آورد مرا
در
بيخودي به چهره بلبل گلاب زد
خاشاک سيل کرد رگ خواب خويش را
فصل بهار
در
ته پل هرکه خواب زد
صد بار بيش حسن تو
در
مجلس شراب
جام هلال را به سرآفتاب زد
دل محو جلوه هاي تو شد اين چنين شود
شبنم که خيمه
در
گذرآفتاب زد
دست بلند همت اگر
در
نگار نيست
بر سنگ مي توان گهر آفتاب زد
آن را که شد عزيمت صادق دليل راه
چون صبح دست
در
کمرآفتاب زد
عاقل ز فکر چون به
در
کبريا رسد
از موج آب مرده به دريا کجا رسد
در
زاهدان سماع سرايت نمي کند
شاخ بريده را چه مدد از صبا رسد
در
ترک خواهش است اگر هست دولتي
نعمت فزون به مردم بي اشتها رسد
در
پيري از سعادت دنيا چه فايده
آخر به استخوان چه ز بال هما رسد
بر دل گذار دست که
در
گلشن ادب
دستي که کوته است به وصل ثمر رسد
در
پيچ وتاب باش که فيض پيچ وتاب
زنار بيشتر به وصال کمر رسد
صائب کجاست طالع آنم که آن نگار
چون دولت نخوانده ز
در
بيخبر رسد
يک تن خمش ز هرزه درايي نمي شود
فرياد من به گوش که
در
انجمن رسد
در
بزم او کسي به کسي جا نمي دهد
آنجا مگر سپند به فرياد من رسد
آدم به سخت جاني من نيست
در
جهان
صبر من از زيارت ايوب مي رسد
گر پي کني به ناخن پاي نسيم مصر
پيغام
در
لباس به يعقوب مي رسد
صائب حديث خام ز ما پختگان مجوي
مي
در
شرابخانه ما خوب مي رسد
صائب ز آه سرد به مطلب توان رسيد
در
وصل آفتاب سحر زود مي رسد
دل مي تپد مگر خبر يار مي رسد
جان
در
ترددست که دلدار مي رسد
اين شيشه پاره که درين خاک ريخته است
در
بوته گداز به هم باز مي رسد
خون گريه مي کند
در
وديوار روزگار
ديگر کدام خانه برانداز مي رسد
دل را گناه نيست
در
افشاي راز عشق
بوي کباب زود به هر خانه مي رسد
مردانه است چرخ
در
آزار اهل دل
زور نه آسيابه همين دانه مي رسد
در
ابر شيشه آب مروت نمانده است
ورنه دماغ ما به دو پيمانه مي رسد
در
غور معني از ره صورت توان رسيد
مشق خداپرست به بتخانه مي رسد
فيض سپهر را دل بيدار مي برد
در
شيشه هر چه هست به پيمانه مي رسد
تا چشم شور شمع بود
در
سراي تو
از غيب روشنايي ديگر نمي رسد
تعجيل تيغ يار بود
در
هلاک ما
حکم بياضيي که به دفتر نمي رسد
تا شمع
در
سراي حضور تو محرم است
از غيب روشنايي ديگ نمي رسد
زنهار محو شو که درين دشت راهرو
تا
در
ترد دست به منزل نمي رسد
موج از حقيقت دل درياست بيخبر
در
کنه ذات کس به دلايل نمي رسد
رفتم که غوطه
در
صف مژگان او زنم
نشتر به داد آبله دل نمي رسد
آه من است
در
دل شبهاي انتظار
طومار شکوه اي که به پايان نمي رسد
در
کشوري که پاره دل خرج مي شود
انگشتري به داد سليمان نمي رسد
در
هيچ نشأه نيست که سيري نکرده ايم
کيفيتي به صحبت مستان نمي رسد
يک شب زياده خوبي پا
در
رکاب نيست
هرگز هلال عيد به ابرو نمي رسد
دامان برق را نتواند گرفت ابر
در
گرد عمر تن به تکاپو نمي رسد
چون لاله
در
پياله حسن تو خون گرم
از انقلاب دور قمر مشکناب شد
حسن ترا فکند خط از اوج اعتبار
چندان که
در
صفا طرف آفتاب شد
خط
در
مقام شرح برآمد رخ ترا
هر نقطه اي ز خال تو چندين کتاب شد
يک چشم خواب تلخ جهان
در
بساط داشت
آن هم نصيب ديده شور حباب شد
نتوان نگاه داشت به زنجير
در
بهشت
چشمي که آشنا به خط دلفريب شد
دلسرد کرد روي تو پروانه را زشمع
گل
در
زمان حسن تو بي عندليب شد
تا ذوق خاکبازي طفلانه يافتم
ديوار و
در
به تربيت من اديب شد
لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد
زين قفل زنگ بسته
در
عيش باز شد
از طفل مشربي همه اوقات عمر ما
در
گفتگوي ابجد عشق مجاز شد
آزاده اي که پاي به دامان خود کشيد
چون سرو
در
رياض جهان سرفراز شد
طفلان تمام روي به صحرا نهاده اند
در
دشت تاجنون که هنگامه ساز شد
صفحه قبل
1
...
755
756
757
758
759
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن