167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چوشيشه خشک بود آب خضر در کامش
    کسي که بوسه گرفت از لب شراب آلود
  • مگر در آينه جام عکس خود را ديد
    که رنگ عارض ساقي است آفتاب آلود
  • هزار خانه رساند به آب در يک دم
    رخي که از عرق شرم شد گلاب آلود
  • ز خار وخس نفس برق بيشتر سوزد
    به هيچ جا نرسد در سفر شتاب آلود
  • به بوي گل ز گلستان کجا شودقانع
    کسي که خرمن گل در کنار مي خواهد
  • هميشه در دل تنگم شکستگان فرشند
    زمين مسجد من بوريا نمي خواهد
  • ز ديدن در وديوار مانعند مرا
    که ره مرا به پريخانه نقاب دهد
  • خوش است جودوکرم در لباس شرم که بحر
    به خاک فيض خود از پرده سحاب دهد
  • چه تشنه است به خونريز خلق ابرويش
    که در مصاف دو شمشير کار فرمايد
  • مرا به ميکده هر کس که راه بنمايد
    در بهشت به رويش خداي بگشايد
  • در آن ديار اقامت مکن که از سردي
    زبان آتش سوزان به زينهار آيد
  • بيا به کشور مازندران که در سرما
    بغير آتش مي آتشي نمي بايد
  • چنان ز ابر نگرديده است جوشن پوش
    که آفتاب در او تيغ کار فرمايد
  • ازان هميشه بود بر قرار رنگ گلش
    که ماه ماه در او آفتاب ننمايد
  • به زير تيغ تو آهي برآورم از دل
    که آب در دل آهن به اضطراب آيد
  • در آن محيط که اوراق شد سفينه نوح
    چه دستگيري از زورق حباب آيد
  • عنان وحشي رم کرده در کف بادست
    چو دل رميده چه از زلف نيمتاب آيد
  • اگر کلام نه از آسمان فرود آيد
    چرا به هر سخني خامه در سجود آيد
  • ظهور عشق ز ما خاکيان غريب مدان
    کز ابرهاي سيه برق در وجود آيد
  • جهان سفله بهشتي است ژاژخايان را
    به خاروخس چو سد شعله در سرود آيد
  • فغان من ز محرک غني ورنه
    به ناخن دگران ساز در خروش آيد
  • حضور روي زمين در بهشت بيهوشي است
    به اختيار چرا آدمي به هوش آيد
  • کتاب در گرو باده از فقيه گرفت
    زياده زين چه مروت ز ميفروش آيد
  • ز خامشي دل افسرده گرم مي گردد
    چنان که در خم سربسته مي به جوش آيد
  • مرا تعجب ازان پر حجاب مي آيد
    که در خيال چسان بي نقاب مي آيد
  • ز نارسايي بخت سياه در عجبم
    که چون به خانه من آفتاب مي آيد
  • چو نخل باديه در دامن توکل پاي
    کشيده ام که ز دريا سحاب مي آيد
  • به چشم آينه خواهد شکست جوهر موي
    چنين که خط تو در پيچ وتاب مي آيد
  • مرا تعجب ازان پر حجاب مي آيد
    که در خيال چسان بي نقاب مي آيد
  • قدم شمرده نهد حسن در قلمرو خط
    چو عاملي که به پاي حساب مي آيد
  • به کار هر که درين نشأه سايه اندازي
    در آفتاب قيامت به کار مي آيد
  • کنون که سوخته اي در جهان امکان نيست
    ز سنگ بيهده بيرون شرار مي آيد
  • حقوق خدمت ما گرچه بي شمار بود
    نظر به لطف تو کي در شمار مي آيد
  • به پرسش من در خون نشسته مي آيد
    چراغ طور به بالين خسته مي آيد
  • نظر ز عارض او برنمي توانم داشت
    بهشت اگر چه مرا در نظرنمي آيد
  • سبوي باده دل تنگ در جهان نگذاشت
    ز دست بسته مگو کار برنمي آيد
  • چرا ز بيم کنار از کنار مي گذري
    ترا که موي ميان در نظر نمي آيد
  • در آن حريم که آيينه طلعتي باشد
    نفس ز مردم آگاه برنمي آيد
  • در آن زمين که شهيدي به خون نغلطيده است
    بهار لاله سيراب برنمي آيد
  • چنان دوانده کجي ريشه در دل عالم
    که حرف راست برون از قلم نمي آيد
  • در آتشم که چو آب گهر ز سنگدلي
    به کام تشنه چکيدن ز من نمي آيد
  • براي صيد مگس در خرابه دنيا
    چو عنکبوت تنيدن ز من نمي آيد
  • در انتهاي محبت خموش شد صائب
    هميشه دود ز آتش برون نمي آيد
  • صفاي طلعت دل در گداز تن بسته است
    ز آب آينه اين شستشونمي آيد
  • نهفته گنجي اگر نيست در خرابه من
    چرا سرم به عمارت فرونمي آيد
  • چو تنگ حوصلگان دور مگذران از خود
    که آب رفته در اينجا به جونمي آيد
  • کدام گنج گهر نيست در خرابه دل
    درين خرابه همين ماهتاب مي بايد
  • گدايي در دل مي کني اگر صائب
    دل شکسته وچشم پر آب مي بايد
  • سؤال را گره جبهه قفل لب گردد
    در سراي کريمان گشاده مي بايد
  • بس است گرد يتيمي لباس گوهر من
    مرا لباس دگر در جهان نمي بايد
  • رفيق در سفر آب وگل ضرور بود
    براي رفتن دل کاروان نمي بايد
  • دلي که در حرم کعبه بيقرار بود
    کجا ز ديدن سنگ نشان بياسايد
  • در آستانه عشق است فتح باب اميد
    خوشا سري که بر آن آستان بياسايد
  • ز اختيار جهان عقده اي است در دل من
    که جز به گريه بي اختيار نگشايد
  • ز تنگناي جهان کي گشاده مي گردد
    دلي که در بر و آغوش يار نگشايد
  • مراست از دل مغرور غنچه اي صائب
    که در به روي نسيم بهار نگشايد
  • شکسته حالي من پيش يار بايد ديد
    خزان رنگ مرا در بهار بايد ديد
  • مقام عرض تجمل ميان دريا نيست
    چو موج جوهر من در کنار بايد ديد
  • اگر چه در خمشي نيز جوهرم گوياست
    مرا چوتيغ دم کارزار بايد ديد
  • ز خون خويش ترا در نگار خواهم دست
    اگر چه بر يد بيضا نتوان ديد
  • خط عذار تو بارست بردل عشاق
    که چشم آينه را در غبار نتوان ديد
  • ره صلاح به دست آر در جوانيها
    که پيش پا به چشم مزارنتوان ديد
  • بريز خون مرا وخمار خود بشکن
    که چشم مست ترا در خمارنتوان ديد
  • چه جاي آينه کز شرم آن رخ محجوب
    دلير در رخ آيينه دار نتوان ديد
  • بس است آنچه من از روي آتشين ديدم
    در آفتاب قيامت دوبار نتوان ديد
  • عيار خوي تو پيداست از دل سنگين
    اگر چه در دل خارا شرار نتوان ديد
  • به نو بهار خط سبز چشم بد مرساد
    که در زمان خط آن حسن قدردان گرديد
  • ز نارسايي بخت سياه در عجبم
    که چون ز کوه صداي مرا جواب رسيد
  • به داغ تشنه لبي صبر کن که در محشر
    توان به چشمه کوثر ازين سراب رسيد
  • به دست بسته در خلد اگر زنم چه عجب
    که جوي شير به طفلان گاهواره رسيد
  • خيال وحشي چشم که راه در دل داشت
    که رشته نفس از سينه پاره پاره رسيد
  • ز چاره زن در بيچارگي که خسته ما
    گرفت تا ره بيچارگي به چاره رسيد
  • ز فيض عالم بالا چه در تواني يافت
    ترا که کسب هوا برکنار بام کشيد
  • درين چمن که گلش خار در بغل دارد
    خوشا کسي که چو بادام چشم بسته دميد
  • ز تنگ گيري اين روزگار در عجبم
    که صبح خنده چسان از دهان پسته دميد
  • محيط عشق حقيقي در انتظار شماست
    گذر چو سيل بهار از پل مجاز کنيد
  • ز هرچه هست بپوشيد چشم چون صائب
    به روي خود در توفيق را فراز کنيد
  • در آن ديار که ماييم بيغمي کفرست
    هواي ابر ز دل ميل باده مي شويد
  • بسا که دست ندامت به سرزند آن کس
    که تخم ريحان در خاک شور مي جويد
  • ستاره خال ترا ديد چشم را پوشيد
    هلال عيد ترا ديد در رکاب دويد
  • چو صائب اين غزل تازه خواند در محفل
    سپند بر سر آتش به اضطراب دويد
  • کسي که در پي اصلاح بخت تيره ماست
    سياهي از پروبال عقاب مي شويد
  • ستاره عرق روي يار در گذرست
    ازين چکيده خورشيد ديده آب دهيد
  • دنبال دل کمند نگاه کسي مباد
    اين برق در کمين گياه کسي مباد
  • در حيرتم که توبه کنم از کدام جرم
    بيش از شمار جرم وگناه کسي مباد
  • در شاهدان خارجي امکان جرح هست
    از دست وپاي خويش گواه کسي مباد
  • ياقوت را چو باده لعلي کند به جام
    اين آتشي که از تو مرا در جگرفتاد
  • سرگشتگي است حلقه در کعبه جوي را
    بيچاره رهروي که پي راهبر فتاد
  • دل نيست گوهري که نبندند در گره
    زين نه صدف چگونه برون اين گهرفتاد
  • چون قفل بي کليد دگر وا نمي شود
    کاري که در گره ز نسيم سحر فتاد
  • در رهگذار باد فروزد چراغ خويش
    آن ساده دل که فيض ز کسب هوا برد
  • يک جا قرار نيست مرا از شتاب عمر
    در رهگذار سيل که را خواب مي برد
  • در زير تيغ خواب نمي کردم از غرور
    اکنون مرا به سايه گل خواب مي برد
  • در سينه هاي صاف نگيرد قرار دل
    آيينه اختيار ز سيماب مي برد
  • در چشم داغ ديده کشد سرمه از نمک
    پروانه را کسي که به مهتاب مي برد
  • نگذاشت آب در جگر تيغ زخم من
    جان از سفال تشنه کجا آب مي برد
  • در باده نشأه از نظر زاهدان نماند
    چشم نديدگان ز گهر آب مي برد
  • در پرده حجاب چه لذت بود ز وصل
    مرغ قفس چه فيض ز گلزار مي برد
  • صائب کسي که عيب نمي بيند از هنر
    از حقه خزف در شهوار مي برد
  • راه نسيم نيست در آن زلف تابدار
    از بيدلان پيام به دلها که مي برد