167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • گر چمن را نيست در سر خاطر سوري دگر
    از چه بر دست عروسانش نگار انداختند؟
  • راويان نظم ز اشعار بديع اوحدي
    بار ديگر فتنه اي در روزگار انداختند
  • يوسف ما را به چاه انداختند
    گرگ او را در گناه انداختند
  • از فراق روي او يعقوب را
    سالها در آه آه انداختند
  • شد به مصر و از زليخا ديدنش
    باز در زندان شاه انداختند
  • شد پس از خواري عزيز و در برش
    خلعت « ثم اجتباه » انداختند
  • حال سلطانيش چون مشهور شد
    جست و جويي در سپاه انداختند
  • دشمنش را از هواي سرزنش
    صاع در آب و گياه انداختند
  • باز با قوم خودش کردند جمع
    جمله را در عزو جاه انداختند
  • قلب سالوس و ريا را نشکستند درست
    مگر اين قوم که در زلف شکست آوردند
  • اوحدي را چو ازين دايره ديدند برون
    زود در حلقه آن زلف چو شست آوردند
  • تو آفتابي و خلقت چو سايه بر اثرند
    کز آستان تو چون سايه در نمي گذرند
  • چو تير غمزه زني بر برابرند آماج
    چو تيغ فتنه کشي در مقابلش سپرند
  • در جهان کار رخ و قد تو بالا گيرد
    اگر اين کار به صاحب نظران بگذارند
  • مشتري قوسي نهادست از براي بزم من
    تا بسان آفتاب از دلو در حوتم برند
  • بر عرفات حضرتش، من چو وقوف يافتم
    کيست که در حضور من دعوي « من عرف » کند؟
  • نيامدست مرا در خيال جز رخ تو
    اگر چه نرگس مستت جزين خيال کند
  • مرا دليست سراسيمه در ارادت تو
    که از سماع حديث تو وجد و حال کند
  • هر زمان آشفته دل نامم کند
    با دل آشفته در دامم کند
  • تا نبيند ديده من روي غير
    باده توحيد در کامم کند
  • گر بخواهد تا: بگردد راي من
    روي در لوح الف لامم کند
  • چون شود کم عشق من، عشقي دگر
    با شراب لعل در جامم کند
  • تا نباشم بي حديث آن غزال
    در غرلها اوحدي نامم کند
  • چون به کمان غمش دست کشيدن برم
    آخر کار، اوحدي، در پي اينم کند
  • ديديم سروها که نشانند در چمن
    ليکن کسي نديد که سروي روان کند
  • در غمت زانکه شکايت کند انديشه مدار
    زان بينديش که غم بيند و پيدا نکند
  • در آن شمايل موزون چو دل نگاه کند
    هزار نامه به نقش هوس سياه کند
  • برفت و در پي او آن چنان گريسته ام
    کز آب ديده من کاروان شناه کند
  • روزي اگر ترا به ميان در کشد غمي
    دستي بگيرد و ز کنارت نگه کند
  • دلبر، که دستگيري عاشق کند ز لطف
    گر جان کنند در سر کارش کري کند
  • در غم او بسوختند اهل جهان،حسود من
    خام نشسته پيش او شکر چرا نميکند؟
  • در دست ما چو نيست عنان ارادتي
    بگذاشتيم تا کرم او چه مي کند؟
  • در حيرتم ز مدعي نادرست مهر
    تا مهر عشق بر درم او چه مي کند؟
  • او را همي زنند به صد دست در جهان
    وز زير لب دعاي جهاني همي کند
  • باديش در سرست و هوايي همي پزد
    دستيش بر دلست و فغاني همي کند
  • هر ساعتيش راه روان مي دهند و او
    دم در کشيده جذب رواني همي کند
  • گر کسي در عشق آهي مي کند
    تا نپنداري گناهي مي کند
  • آنکه سنگي مي نهد در راه ما
    از براي خويش چاهي مي کند
  • ولايتيست دل و عشق آن صنم سلطان
    در آن ولايت باقي گداي سلطانند
  • خبر ز عشق ندارد وجود مدعيان
    هميشه در پي انکار اوحدي زانند
  • در بند غم عشق تو بسيار کسانند
    تنها نه منم خود، که درين غصه بسانند
  • عشاق تو در پيش گرفتند بيابان
    کان طايفه ده را پس ازين هيچ کسانند
  • اي دانه در، عشق تو درياست وليکن
    افسوس ! که نزديک کنار تو خسانند
  • افسوس! که در پاي تو اين تندسواران
    بسيار دويدند و همان باز پسانند
  • از حيرت جمال تو در چشم عاشقان
    چندان نظر نماند، که بر ديگري کنند
  • آنرا که جام صافي صهباش مي دهند
    مي دان که: در حريم حرم جاش مي دهند
  • در پاي خود کشي به ستم هر دمي مرا
    بيچاره عاشقي که به دست شما بود
  • دريغم آيد از آن، گوهر پسنديده
    که در تصرف هر ناپسند خواهد بود
  • سرم به خاک بپوسيد و آتش غم دوست
    در استخوان تن من به کار خواهد بود
  • در ميان بندم ازان زلف سيه زناري
    اگر از دايره دين بدرم بايد بود