167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کجا رسند به دريا فسرده طبعاني
    که آب مرده خود در هزارجوبستند
  • کسان که جانب هم را نگه مي دارند
    در آفتاب قيامت پناه مي دارند
  • به آسياي فلک دانه اي نخواهد ماند
    چنين که سنگدلان در شکست يکديگرند
  • فکنده اند گروهي که در جهان لنگر
    ز خوش عناني ليل ونهار بيخبرند
  • چو سرو مردم آزاده در جهان صائب
    ز انقلاب خزان وبهار بيخبرند
  • در آمدم چو به مجلس سپند جاي نمود
    ستاره سوختگان قدردان يکديگرند
  • مکن ز پاکي دامن به بيگناهان فخر
    که که در ديار کرم بيگناه مي گيرند
  • اگر چه گرمروان همچو برق در گذرند
    ز نقش پاي چراغي به راه مي گيرند
  • ستمگران که به مظلوم مي شوند طرف
    ز غفلت آينه در پيش آه مي گيرند
  • مبين به چشم حقارت شکسته بالان را
    که در گرفتن عبرت هزار شهبازند
  • دلي که داغ وکباب از فروغ عشق نشد
    در آفتاب قيامت کباب مي سازند
  • چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند
    سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند
  • ز شش جهت در روزي ترا گشاده شود
    اگرزعشق به درد وبلا شوي خرسند
  • چه فارغند ز ياد بهشت مرداني
    که در مقام رضا پايدار مي باشند
  • سعادت ازلي جو که در گذر باشد
    سعادتي که ز بال وپر هما بخشند
  • تن سفالي خود را بهم شکن صائب
    که در عوض به تو جام جهان نما بخشند
  • جماعتي به کمر همچو ني سزاوارند
    که در شکستگي خويشتن شکر بخشند
  • چگونه باده عرفان جماعتي نوشند
    که باده در رگ تاک است ومست ومدهوشند
  • حضور گلشن فردوس آن کسان دارند
    که در به روي خوداز کاينات مي پوشند
  • ز رفتن دگران خوشدلي ازين غافل
    که موجها همه با يکدگر در آغوشند
  • چه تشنه اند به خون حجاب خوباني
    که باده شراب در اثناي خواب مي نوشند
  • تو چون در آيينه بيني عجب تماشايي است
    که آفتاب تماشاي آفتاب کند
  • نظر ز تازه خطان دوختن به آن ماند
    که در بهار کسي توبه از شراب کند
  • سراغ قبله کند در حرم سبک عقلي
    که جاي بوسه ز روي تو انتخاب کند
  • چو در پياله رنجش مي عتاب کند
    پياله روترش از تلخي شراب کند
  • نسيم بي ادب امروز تند مي آيد
    مباد رخنه در آن غنچه نقاب کند
  • غبار خاطر من گربه گريه آميزد
    چه خاکها که نه در کاسه حباب کند
  • فروغ عقل شود محو چون ستاره صبح
    چوآفتاب قدح پاي در رکاب کند
  • بس است شوربرآمدزجان مخموران
    تبسم تو نمک چند در شراب کند
  • چنين که ريشه دوانده است در تو بيدردي
    عجب عجب که ترا عشق اهل درد کند
  • بود ز وسمه دو ابروي آن بهشتي رو
    دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند
  • در آن چمن که ندارندباربي برگان
    نهال ما به چه اميد برگ وبار کند
  • حيا مدار توقع ز آتشين رويي
    که همچو شمع زبان در دهان گاز کند
  • جبين گشاده به سايل کسي که برنخورد
    به روي دولت ناخوانده در فراز کند
  • نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشک
    شراب لعل چه تأثير در سفال کند
  • خط سياه دل از تيغ رو نگرداند
    بگو به غمزه که شمشير در نيام کند
  • غرور او ندهد در نماز تن به سلام
    مگر ز جانب او ديگري سلام کند
  • چو شمع در دل هرکس که سوز عشقي هست
    به گريه زندگي خويش را تمام کند
  • توان به شب رخ راز نهان در او ديدن
    جلاي آينه خاطري که جام کند
  • تلاش نام کند هر که در اين جهان صائب
    سخن ز مدح ظفرخان نيکنام کند
  • نهال طور به آغوش در نمي آيد
    کسي چرا دل خود را عبث دونيم کند
  • نکرد تربيت نوح در پسر تأثير
    به سرنوشت قضا کوشش پدر چه کند
  • در آن رياض که صائب نواشناسي نيست
    صفير ما نکشد سر به زير پر چه کند
  • گل پياده اوسرورا خجل دارد
    اگر سوار شود در ميان زين چه کند
  • نفس شمرده زند هر که در بساط وجود
    چوصبح زندگي خويش را دوباره کند
  • گرفتم اين که بود موج در شنا تردست
    چه دست وپاي درين بحر بي کناره کند
  • ازان خموش نگردد چراغ در شب تار
    که داغ روشني آفتاب تازه کند
  • ز آبروچه گهرها که در گره بندد
    دهان بسته صدف گر به ابرو وا نکند
  • کسي که در خم زلفي سبي بسر نبرد
    چوصبح از ته دل خنده بر جهان نکند
  • کناره گرد ديار محبت است آن کس
    که در ميان بلا ياد دوستان نکند
  • هميشه خنده کبک است در دهان کسي
    که پاي خويش به دامان کوه بهم شکند
  • مدار نامه توقع ازان شکسته دلي
    که در نوشتن يک حرف صد قلم شکند
  • کجاست سالک از خود گذشته اي صائب
    که دامني به ميان در ره عدم شکند
  • به وعده گل بي خار او مرو از راه
    که خار در جگر انتظار مي کشند
  • در آفتاب قيامت چه رويها سازند
    جماعتي که چو گل پاي تا به سر رنگند
  • به داغ چاره ديوانگان عشق مکن
    که اين پلنگ وشان با ستاره در جنگند
  • سپهر کوزه سربسته اي است در خم او
    ازان شراب که مستان عشق گلرنگند
  • مپرس سوختگان را ز سختي ايام
    که آرميده چو تخم شراره در سنگند
  • از آن گروه طلب چون شکر حلاوت عيش
    که در شکنجه ايام از دل تنگند
  • مبين به دست نگارين نازک اندامان
    که در فشردن دل سخت آهنين چگند
  • کدام آينه صائب مرا تواند ديد
    کز آب گوهر من نه سپهر در زنگند
  • نظر به خط و رخ يار کن که پنداري
    در آفتاب قيامت گناهکارانند
  • فغان که در طلب رزق اين گرانجانان
    ز حرص فرصت گشتن به آسيا ندهند
  • تو از کدام خياباني اي نهال بهشت
    که در رکاب تو آمد قيامت موعود
  • جواب آن غزل مولوي است اين صائب
    که در هواي وي است آفتاب چرخ کبود
  • به خواب نازنديده است دولت بيدار
    گشايشي که در آن چشم نيمخواب بود
  • حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود
    ز رشک من دل عالم کباب خواهد بود
  • اگر چه پاي سفر نيست جسم زار مرا
    سرشک من همه جا در رکاب خواهد بود
  • مباش در پي زينت که طره زرتار
    به فرق مرده دلان شمع برمزاربود
  • حضور دل نشود با گشاده رويي جمع
    که شاهراه حوادث در گشاده بود
  • هنوز بخت گرانخواب چشم مي مالد
    ز دولتي که مرا در کنار آمده بود
  • ز خشک مغزي پيري مرا يقين گرديد
    که در سياهي مو آب زندگاني بود
  • ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران
    چوسايه در ته ديوار چند خواهي بود
  • درين محيط که موج صيقل دگرست
    نهفته در ته زنگار چند خواهي بود
  • بلند پايگي عشق را تماشا کن
    که طوق فاخته را سرو در رکاب رود
  • در آن حريم که صائب سخن شناسي نيست
    بهوش باش که حرف از دهان برون نرود
  • ز پنبه سر مينا به حلقم آب چکان
    که بي شراب مرا آب در گلو نرود
  • ز وصل کم نشود خارخار درد طلب
    که در محيط رواني ز آب جو نرود
  • نشاط فرش بود در حريم تنگدلان
    ز هيچ غنچه نشکفته رنگ وبو نرود
  • همان ز تشنه لبي چون سهيل مي سوزم
    اگر عقيق لبش در دهانم آب شود
  • شده است حلقه خط سخت تنگ مي ترسم
    که باده لب او پاي در رکاب شود
  • اگر بقا طلبي با شکستگي خوش باش
    که مه تمام چو شد پاي در رکاب شود
  • رخ تو در دل شبها اگر سفيد شود
    عجب که ماه ز خجلت دگر سفيد شود
  • شب سياه مرا صبح نيست در طالع
    مگر ز گريه مرا چشم تر سفيد شود
  • شوم سفيدچسان در ميان ساده دلان
    مگر ز نقش مرا بال وپر سفيد شود
  • کسي که در جگرش هست خار خارگلي
    غمش ز ناله بلبل يکي هزار شود
  • دلي که از نفس گرم آب شد صائب
    اگر به خاک چکد در شاهوار شود
  • چه غم ز سختي ايام پاک گوهر را
    که لعل در جگر سنگ آبدار شود
  • ز اتفاق شود دشمن ضعيف قوي
    که مور در نظر از اجتماع مار شود
  • هلال سعي کند در کمال خود غافل
    که چون تمام شود بوته گداز شود
  • به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن
    که در دو هفته مه چارده هلال شود
  • در آن مقام که مستان به رقص برخيزند
    فلک چو سبزه خوابيده پايمال شود
  • جدا ازان لب ميگون اگر شراب خورم
    حباب در قدحم عقده ملال شود
  • مريز آب رخ خود که در کنار محيط
    صدف ز بي گهريها کف سؤال شود
  • گرفتم اين که کند رخنه در فلک آهم
    ز رخنه هاي قفس دل چسان گشاده شود
  • چو ماه عيد به انگشت مي نمايندش
    اگر به خنده لبي در جهان گشاده شود
  • مباش در پي گرد آوري که ماه تمام
    ز خود تهي چو شود قابل اشاره شود
  • بهار رنگ خزان برکند در آخر حسن
    به تيغ غمزه خط سبز موريانه شود
  • مريز اشک به تحصيل رزف چون طفلان
    که در گلو چوگره گشت گريه دانه شود
  • به هر چه رونکني روي در تو مي آرد
    ز پشت آينه نقش ونگار کم نشود