نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
کجا رسند به دريا فسرده طبعاني
که آب مرده خود
در
هزارجوبستند
کسان که جانب هم را نگه مي دارند
در
آفتاب قيامت پناه مي دارند
به آسياي فلک دانه اي نخواهد ماند
چنين که سنگدلان
در
شکست يکديگرند
فکنده اند گروهي که
در
جهان لنگر
ز خوش عناني ليل ونهار بيخبرند
چو سرو مردم آزاده
در
جهان صائب
ز انقلاب خزان وبهار بيخبرند
در
آمدم چو به مجلس سپند جاي نمود
ستاره سوختگان قدردان يکديگرند
مکن ز پاکي دامن به بيگناهان فخر
که که
در
ديار کرم بيگناه مي گيرند
اگر چه گرمروان همچو برق
در
گذرند
ز نقش پاي چراغي به راه مي گيرند
ستمگران که به مظلوم مي شوند طرف
ز غفلت آينه
در
پيش آه مي گيرند
مبين به چشم حقارت شکسته بالان را
که
در
گرفتن عبرت هزار شهبازند
دلي که داغ وکباب از فروغ عشق نشد
در
آفتاب قيامت کباب مي سازند
چو حلقه بر
در
دل شوق اصفهان بزند
سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند
ز شش جهت
در
روزي ترا گشاده شود
اگرزعشق به درد وبلا شوي خرسند
چه فارغند ز ياد بهشت مرداني
که
در
مقام رضا پايدار مي باشند
سعادت ازلي جو که
در
گذر باشد
سعادتي که ز بال وپر هما بخشند
تن سفالي خود را بهم شکن صائب
که
در
عوض به تو جام جهان نما بخشند
جماعتي به کمر همچو ني سزاوارند
که
در
شکستگي خويشتن شکر بخشند
چگونه باده عرفان جماعتي نوشند
که باده
در
رگ تاک است ومست ومدهوشند
حضور گلشن فردوس آن کسان دارند
که
در
به روي خوداز کاينات مي پوشند
ز رفتن دگران خوشدلي ازين غافل
که موجها همه با يکدگر
در
آغوشند
چه تشنه اند به خون حجاب خوباني
که باده شراب
در
اثناي خواب مي نوشند
تو چون
در
آيينه بيني عجب تماشايي است
که آفتاب تماشاي آفتاب کند
نظر ز تازه خطان دوختن به آن ماند
که
در
بهار کسي توبه از شراب کند
سراغ قبله کند
در
حرم سبک عقلي
که جاي بوسه ز روي تو انتخاب کند
چو
در
پياله رنجش مي عتاب کند
پياله روترش از تلخي شراب کند
نسيم بي ادب امروز تند مي آيد
مباد رخنه
در
آن غنچه نقاب کند
غبار خاطر من گربه گريه آميزد
چه خاکها که نه
در
کاسه حباب کند
فروغ عقل شود محو چون ستاره صبح
چوآفتاب قدح پاي
در
رکاب کند
بس است شوربرآمدزجان مخموران
تبسم تو نمک چند
در
شراب کند
چنين که ريشه دوانده است
در
تو بيدردي
عجب عجب که ترا عشق اهل درد کند
بود ز وسمه دو ابروي آن بهشتي رو
دوبرگ سبز که خون
در
دل بهار کند
در
آن چمن که ندارندباربي برگان
نهال ما به چه اميد برگ وبار کند
حيا مدار توقع ز آتشين رويي
که همچو شمع زبان
در
دهان گاز کند
جبين گشاده به سايل کسي که برنخورد
به روي دولت ناخوانده
در
فراز کند
نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشک
شراب لعل چه تأثير
در
سفال کند
خط سياه دل از تيغ رو نگرداند
بگو به غمزه که شمشير
در
نيام کند
غرور او ندهد
در
نماز تن به سلام
مگر ز جانب او ديگري سلام کند
چو شمع
در
دل هرکس که سوز عشقي هست
به گريه زندگي خويش را تمام کند
توان به شب رخ راز نهان
در
او ديدن
جلاي آينه خاطري که جام کند
تلاش نام کند هر که
در
اين جهان صائب
سخن ز مدح ظفرخان نيکنام کند
نهال طور به آغوش
در
نمي آيد
کسي چرا دل خود را عبث دونيم کند
نکرد تربيت نوح
در
پسر تأثير
به سرنوشت قضا کوشش پدر چه کند
در
آن رياض که صائب نواشناسي نيست
صفير ما نکشد سر به زير پر چه کند
گل پياده اوسرورا خجل دارد
اگر سوار شود
در
ميان زين چه کند
نفس شمرده زند هر که
در
بساط وجود
چوصبح زندگي خويش را دوباره کند
گرفتم اين که بود موج
در
شنا تردست
چه دست وپاي درين بحر بي کناره کند
ازان خموش نگردد چراغ
در
شب تار
که داغ روشني آفتاب تازه کند
ز آبروچه گهرها که
در
گره بندد
دهان بسته صدف گر به ابرو وا نکند
کسي که
در
خم زلفي سبي بسر نبرد
چوصبح از ته دل خنده بر جهان نکند
کناره گرد ديار محبت است آن کس
که
در
ميان بلا ياد دوستان نکند
هميشه خنده کبک است
در
دهان کسي
که پاي خويش به دامان کوه بهم شکند
مدار نامه توقع ازان شکسته دلي
که
در
نوشتن يک حرف صد قلم شکند
کجاست سالک از خود گذشته اي صائب
که دامني به ميان
در
ره عدم شکند
به وعده گل بي خار او مرو از راه
که خار
در
جگر انتظار مي کشند
در
آفتاب قيامت چه رويها سازند
جماعتي که چو گل پاي تا به سر رنگند
به داغ چاره ديوانگان عشق مکن
که اين پلنگ وشان با ستاره
در
جنگند
سپهر کوزه سربسته اي است
در
خم او
ازان شراب که مستان عشق گلرنگند
مپرس سوختگان را ز سختي ايام
که آرميده چو تخم شراره
در
سنگند
از آن گروه طلب چون شکر حلاوت عيش
که
در
شکنجه ايام از دل تنگند
مبين به دست نگارين نازک اندامان
که
در
فشردن دل سخت آهنين چگند
کدام آينه صائب مرا تواند ديد
کز آب گوهر من نه سپهر
در
زنگند
نظر به خط و رخ يار کن که پنداري
در
آفتاب قيامت گناهکارانند
فغان که
در
طلب رزق اين گرانجانان
ز حرص فرصت گشتن به آسيا ندهند
تو از کدام خياباني اي نهال بهشت
که
در
رکاب تو آمد قيامت موعود
جواب آن غزل مولوي است اين صائب
که
در
هواي وي است آفتاب چرخ کبود
به خواب نازنديده است دولت بيدار
گشايشي که
در
آن چشم نيمخواب بود
حقوق خدمت اگر
در
حساب خواهد بود
ز رشک من دل عالم کباب خواهد بود
اگر چه پاي سفر نيست جسم زار مرا
سرشک من همه جا
در
رکاب خواهد بود
مباش
در
پي زينت که طره زرتار
به فرق مرده دلان شمع برمزاربود
حضور دل نشود با گشاده رويي جمع
که شاهراه حوادث
در
گشاده بود
هنوز بخت گرانخواب چشم مي مالد
ز دولتي که مرا
در
کنار آمده بود
ز خشک مغزي پيري مرا يقين گرديد
که
در
سياهي مو آب زندگاني بود
ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران
چوسايه
در
ته ديوار چند خواهي بود
درين محيط که موج صيقل دگرست
نهفته
در
ته زنگار چند خواهي بود
بلند پايگي عشق را تماشا کن
که طوق فاخته را سرو
در
رکاب رود
در
آن حريم که صائب سخن شناسي نيست
بهوش باش که حرف از دهان برون نرود
ز پنبه سر مينا به حلقم آب چکان
که بي شراب مرا آب
در
گلو نرود
ز وصل کم نشود خارخار درد طلب
که
در
محيط رواني ز آب جو نرود
نشاط فرش بود
در
حريم تنگدلان
ز هيچ غنچه نشکفته رنگ وبو نرود
همان ز تشنه لبي چون سهيل مي سوزم
اگر عقيق لبش
در
دهانم آب شود
شده است حلقه خط سخت تنگ مي ترسم
که باده لب او پاي
در
رکاب شود
اگر بقا طلبي با شکستگي خوش باش
که مه تمام چو شد پاي
در
رکاب شود
رخ تو
در
دل شبها اگر سفيد شود
عجب که ماه ز خجلت دگر سفيد شود
شب سياه مرا صبح نيست
در
طالع
مگر ز گريه مرا چشم تر سفيد شود
شوم سفيدچسان
در
ميان ساده دلان
مگر ز نقش مرا بال وپر سفيد شود
کسي که
در
جگرش هست خار خارگلي
غمش ز ناله بلبل يکي هزار شود
دلي که از نفس گرم آب شد صائب
اگر به خاک چکد
در
شاهوار شود
چه غم ز سختي ايام پاک گوهر را
که لعل
در
جگر سنگ آبدار شود
ز اتفاق شود دشمن ضعيف قوي
که مور
در
نظر از اجتماع مار شود
هلال سعي کند
در
کمال خود غافل
که چون تمام شود بوته گداز شود
به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن
که
در
دو هفته مه چارده هلال شود
در
آن مقام که مستان به رقص برخيزند
فلک چو سبزه خوابيده پايمال شود
جدا ازان لب ميگون اگر شراب خورم
حباب
در
قدحم عقده ملال شود
مريز آب رخ خود که
در
کنار محيط
صدف ز بي گهريها کف سؤال شود
گرفتم اين که کند رخنه
در
فلک آهم
ز رخنه هاي قفس دل چسان گشاده شود
چو ماه عيد به انگشت مي نمايندش
اگر به خنده لبي
در
جهان گشاده شود
مباش
در
پي گرد آوري که ماه تمام
ز خود تهي چو شود قابل اشاره شود
بهار رنگ خزان برکند
در
آخر حسن
به تيغ غمزه خط سبز موريانه شود
مريز اشک به تحصيل رزف چون طفلان
که
در
گلو چوگره گشت گريه دانه شود
به هر چه رونکني روي
در
تو مي آرد
ز پشت آينه نقش ونگار کم نشود
صفحه قبل
1
...
753
754
755
756
757
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن