167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت
    دل رميده ما چند در سفر باشد
  • زجدوجهد گذر کن که در طريق فنا
    حجاب اول پروانه بال وپر باشد
  • هميشه عشق زتردامنان در آزارست
    بلاي چشم بود هيزمي که تر باشد
  • شراب تلخ به اندازه خورکه خون در رگ
    زاعتدال چو بگذشت نيشتر باشد
  • فروغ گوهر چرخ از جلاي دل باشد
    صفاي روي زمين در صفاي دل باشد
  • صباح عيد بود از ستاره سوختگان
    در آن مقام که نوروصفاي دل باشد
  • گداييي که به آن فخر مي توان کردن
    گدايي در دولتسراي دل باشد
  • بود سپهر برين حلقه برون درش
    کسي که در حرم کبرياي دل باشد
  • گشاد در گره بستگي است دل خوش دار
    که لال را زده انگشت ترجمان باشد
  • قدم برون منه از خودکه تير کجرفتار
    همان به است که در خانه کمان باشد
  • درين دوهفته که گل گرم محمل آرايي است
    کسي چه در پي تعمير آشيان باشد
  • ز عمر چشم اقامت مدار با قد خم
    مبند دل خدنگي که در کمان باشد
  • ز کيسه تو کند خرج هر که محتاج است
    کليد گنج تو در دست سايلان باشد
  • لب سؤال به آب حيات تر نکنم
    اگر عقيق لبت در دهان من باشد
  • زنارسايي طالع به خاک مي افتد
    اگر خدنگ قضا در کمان من باشد
  • مرا اميد نشاط از سپهر چون باشد
    که ماه عيد در او نعل واژگون باشد
  • چه خون که در دل نظارگي کند نگهش
    بياض نرگس چشمي که لاله گون باشد
  • عرق ز روي تو بي اختيار مي ريزد
    در آفتاب قيامت ستاره چون باشد
  • زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است
    که صبحدم علم شمع سرنگون باشد
  • فريب ساحل ازين بحر بيکنار مخور
    که هر سفينه در او نعل واژگون باشد
  • به لعل در جگر سنگ آب ورنگ رسيد
    براي رزق چرا کس دگرغمين باشد
  • هميشه صاحب طول امل غمين باشد
    که چين به قدر بلندي در آستين باشد
  • به روشنايي دل هرکه صفحه اي خوانده است
    چراغ در نظرش ميل آتشين باشد
  • حضور مي طلبي، تن به خاکساري ده
    که عيش روي زمين در ته زمين باشد
  • شود ز طول امل تنگ دستگاه نشاط
    که چين به قدر بلندي در آستين باشد
  • براي لقمه حريص از حيات مي گذرد
    که مرگ مور مهيا در انگبين باشد
  • فغان که در حرم وصل بار همچو سپند
    مرا نشستن و برخاستن يکي باشد
  • حضور روي زمين در فتادگي باشد
    هدف نشانه تير از ستادگي باشد
  • در اختيار نباشد سوار پابرجا
    عنان مرد به دست از پيادگي باشد
  • در آفتاب جهانتاب محوگرديدن
    نصيب شبنم شب زنده دار مي باشد
  • ز بخت تيره دل سخت نرم مي گردد
    که شمع در دل شب اشکبار مي باشد
  • ز مکر نفس بينديش در کهنسالي
    که زهردربن دندان مار مي باشد
  • نگاه حسن شناسان هميشه در سفرست
    دل غريب خيالان بجا نمي باشد
  • غبار قافله آرزوست گردملال
    ملال در دل بي مدعا نمي باشد
  • دهان تلخ برون مي برم ز گلزاري
    که سرو وبيد در او بي ثمر نمي باشد
  • به ملک امن رضا شور وشر نمي باشد
    که انقلاب در آب گهر نمي باشد
  • دليل قلزم وحدت بس است صدق طلب
    که سيل در گرو راهبر نمي باشد
  • زبان لاف درازست بي کمالان را
    سگ خموش در اين رهگذر نمي باشد
  • دلي که نيست خراشي در اوزمين گيرست
    زري که سکه ندارد روان نمي باشد
  • مکن کناره ز عاشق که زود چيده شود
    گلي که در نظر باغبان نمي باشد
  • قدم زميکده بيرون منه که جزخط جام
    خط مسلميي در جهان نمي باشد
  • به چشم زنده دلان خوشترست خلوت گور
    زخانه اي که در او ميهمان نمي باشد
  • هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا
    يکي چو صائب آتش زبان نمي باشد
  • ز فيض صبح بنا گوش در قلمرو زلف
    شب دراز نسيم سحر نمي گسلد
  • به روي گرم مرا کرد پرسشي چون شمع
    که موبموي من از شرم در گداز آمد
  • مگر نماند اثر در جهان ز آبادي
    که بر خرابه دلها به ترکتاز آمد
  • چگونه شکر کنم بي نياز را صائب
    که نازنين من در به صد نياز آمد
  • فريب زلف تو در هيچ سينه دل نگذاشت
    که ديده مار که چندين فسونگري داند
  • سفينه اي که به گل در کنار ننشسته است
    چه قدر بادمراد رحيل مي داند
  • گناه نيست در اظهاردردعاشق را
    مريض جمله جهان را حکيم مي داند
  • کليد مخزن اسرار غيب در غيب است
    دهان تنگ ترا هيچ کس نمي داند
  • حجاب نيست در بسته عيبجويان را
    بخيل را چوگدا هيچ کس نمي داند
  • ز وعده تو گرهها که در دل است مرا
    بغير بند قبا هيچ کس نمي داند
  • سخن پذير دلي نيست در قلمرو خاک
    سخن براي چه کس دلپذير گرداند
  • مرا چه رتبه پيغام آن دهن صائب
    همين بس است مرا در ضمير گرداند
  • چگونه دست نشويم زذل که سبزه زنگ
    در آبگينه من ريشه را به آب رساند
  • زگريه قطع نظر چون کنم در اين گلشن
    که چشم تر سرشبنم به آفتاب رساند
  • ز نوبهار چه گل چيند آن نوپرداز
    که در مشاهده نقش بال وپر ماند
  • قرين صافدلان شو که بي صفا نشود
    هزار سال اگر آب در گهر ماند
  • بسر نيامد طومار عمر جهدي کن
    که چون قلم ز تو در هر قدم اثرماند
  • به خنده زندگي خويش را مده برباد
    که در چمن گل نشکفته بيشتر ماند
  • فريب گوشه دستار اعتبار مخور
    که غنچه در بغل خا تازه ترماند
  • به زير چرخ مقوس که جاودان ماند
    کدام تير شنيدي که در کمان ماند
  • سخن رسد به خريدار چون غريب شود
    که ماه مصر محال است در دکان ماند
  • چو مي توان به خرابي زگنج شد معمور
    کسي براي چه در قيد خانمان ماند
  • مصوري که شبيه ترا کند تصوير
    ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند
  • ز تنگ گيري چرخ خسيس نزديک است
    که در گلوي هما صائب استخوان ماند
  • زفيض پير مغان نااميد چون باشم
    که لعل در جگر سنگ بي شراب نماند
  • که رو به وادي دنيا پرفريب نهاد
    که در کشاکش ايام چون سراب نماند
  • بهار رفت وگل افشاني دماغ نماند
    شراب در قدح ونوردر چراغ نماند
  • چنان فسرده دلي اهل بزم را دريافت
    که بوي سوختگي در گل چراغ نماند
  • چه سيل بود که از کوهسار حادثه ريخت
    که در فضاي زمين گوشه فراغ نماند
  • مباد چشم بدي در کمين عشرت کس
    نمک به زخم من از چشم شور داغ نماند
  • در آن حريم که صائب چراغ کلک افروخت
    ز پرفشاني پروانه يک چراغ نماند
  • چنين که تنگ گرفته است بر صدف دريا
    چه آب در گهر شاهوار مي ماند
  • غبار خط تو تابسته است در دل نقش
    دلم به مصحف خط غبار مي ماند
  • مه تمام هلال وهلال شد مه بدر
    به يک قرار که در روزگار مي ماند
  • فلک به آبله خار ديده مي ماند
    زمين به دامن در خون کشيده مي ماند
  • سخن شناس اگر در جهان بود صائب
    مرا کدام غزل از قصيده مي ماند
  • سخن غريب چو شد در وطن نمي ماند
    عزيز مصر به بيت الحزن نمي ماند
  • گلوي خويش عبث پاره مي کند بلبل
    چو گل شکفته شود در چمن نمي ماند
  • عبث سهيل نظر بند کرده است مرا
    عقيق نام طلب در يمن نمي ماند
  • زتاج پادشهان پايتخت مي سازد
    در يتيم به خاک عدن نمي ماند
  • صدف به صحبت گوهر عبث دلي بسته است
    سخن بزرگ چوشد در دهن نمي ماند
  • سخن ز فيض غريبي غريب شد صائب
    غريب نيست اگر در وطن نمي ماند
  • زخنده تو گره در دلي نمي ماند
    تو چون گشاده شوي مشکلي نمي ماند
  • به هيچ حيله به آغوش در نمي آيي
    مگر ترا زنسيم بهار ساخته اند
  • مباش در پي مطلب که مطلب دو جهان
    به دامن دل بي مدعا گذاشته اند
  • فغان که در ره سيل سبک عنان حيات
    ز خواب بند گرانم به پاگذاشته اند
  • کدام غنچه محجوب در خودآرايي است
    که بلبلان همه از گلستان برآمده اند
  • چو شانه در حرم زلف راه جمعي راست
    که با هزار زبان بي زبان برآمده اند
  • ز خويشتن سرمويي چو نيستند آگاه
    چه سود ازين که نهان در سمور وسنجابند
  • مخور ز ساده دلي روي دست هم گهران
    که در شکستن هم همچو موج بيتابند
  • سزد که خرده جان را کند نثار سپند
    که يافت راه سخن در حريم يار سپند
  • سرشک گرم که گوهر فروز اين درياست
    که مجمرست صدف در شاهوار سپند
  • قيامت است در آن انجمن که عارض او
    ز مي فروزد و ريزد ستاره وار سپند
  • چه ديده است در آن آتشين عذار سپند
    که بي ملاحظه جان را کند نثار سپند
  • ز بيقراري عاشق چه کار مي آيد
    به محفلي که بود پاي در نگار سپند
  • نشست و خاست به عاشق که مي دهد تعليم
    اگر نباشد در بزم آن نگار سپند
  • کجا به صبح اميد نمک شود بيدار
    به زخم هرکه در فيض از رفوبستند