نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت
دل رميده ما چند
در
سفر باشد
زجدوجهد گذر کن که
در
طريق فنا
حجاب اول پروانه بال وپر باشد
هميشه عشق زتردامنان
در
آزارست
بلاي چشم بود هيزمي که تر باشد
شراب تلخ به اندازه خورکه خون
در
رگ
زاعتدال چو بگذشت نيشتر باشد
فروغ گوهر چرخ از جلاي دل باشد
صفاي روي زمين
در
صفاي دل باشد
صباح عيد بود از ستاره سوختگان
در
آن مقام که نوروصفاي دل باشد
گداييي که به آن فخر مي توان کردن
گدايي
در
دولتسراي دل باشد
بود سپهر برين حلقه برون درش
کسي که
در
حرم کبرياي دل باشد
گشاد
در
گره بستگي است دل خوش دار
که لال را زده انگشت ترجمان باشد
قدم برون منه از خودکه تير کجرفتار
همان به است که
در
خانه کمان باشد
درين دوهفته که گل گرم محمل آرايي است
کسي چه
در
پي تعمير آشيان باشد
ز عمر چشم اقامت مدار با قد خم
مبند دل خدنگي که
در
کمان باشد
ز کيسه تو کند خرج هر که محتاج است
کليد گنج تو
در
دست سايلان باشد
لب سؤال به آب حيات تر نکنم
اگر عقيق لبت
در
دهان من باشد
زنارسايي طالع به خاک مي افتد
اگر خدنگ قضا
در
کمان من باشد
مرا اميد نشاط از سپهر چون باشد
که ماه عيد
در
او نعل واژگون باشد
چه خون که
در
دل نظارگي کند نگهش
بياض نرگس چشمي که لاله گون باشد
عرق ز روي تو بي اختيار مي ريزد
در
آفتاب قيامت ستاره چون باشد
زبان عقل
در
اوصاف عشق کوتاه است
که صبحدم علم شمع سرنگون باشد
فريب ساحل ازين بحر بيکنار مخور
که هر سفينه
در
او نعل واژگون باشد
به لعل
در
جگر سنگ آب ورنگ رسيد
براي رزق چرا کس دگرغمين باشد
هميشه صاحب طول امل غمين باشد
که چين به قدر بلندي
در
آستين باشد
به روشنايي دل هرکه صفحه اي خوانده است
چراغ
در
نظرش ميل آتشين باشد
حضور مي طلبي، تن به خاکساري ده
که عيش روي زمين
در
ته زمين باشد
شود ز طول امل تنگ دستگاه نشاط
که چين به قدر بلندي
در
آستين باشد
براي لقمه حريص از حيات مي گذرد
که مرگ مور مهيا
در
انگبين باشد
فغان که
در
حرم وصل بار همچو سپند
مرا نشستن و برخاستن يکي باشد
حضور روي زمين
در
فتادگي باشد
هدف نشانه تير از ستادگي باشد
در
اختيار نباشد سوار پابرجا
عنان مرد به دست از پيادگي باشد
در
آفتاب جهانتاب محوگرديدن
نصيب شبنم شب زنده دار مي باشد
ز بخت تيره دل سخت نرم مي گردد
که شمع
در
دل شب اشکبار مي باشد
ز مکر نفس بينديش
در
کهنسالي
که زهردربن دندان مار مي باشد
نگاه حسن شناسان هميشه
در
سفرست
دل غريب خيالان بجا نمي باشد
غبار قافله آرزوست گردملال
ملال
در
دل بي مدعا نمي باشد
دهان تلخ برون مي برم ز گلزاري
که سرو وبيد
در
او بي ثمر نمي باشد
به ملک امن رضا شور وشر نمي باشد
که انقلاب
در
آب گهر نمي باشد
دليل قلزم وحدت بس است صدق طلب
که سيل
در
گرو راهبر نمي باشد
زبان لاف درازست بي کمالان را
سگ خموش
در
اين رهگذر نمي باشد
دلي که نيست خراشي
در
اوزمين گيرست
زري که سکه ندارد روان نمي باشد
مکن کناره ز عاشق که زود چيده شود
گلي که
در
نظر باغبان نمي باشد
قدم زميکده بيرون منه که جزخط جام
خط مسلميي
در
جهان نمي باشد
به چشم زنده دلان خوشترست خلوت گور
زخانه اي که
در
او ميهمان نمي باشد
هزار بلبل اگر
در
چمن شود پيدا
يکي چو صائب آتش زبان نمي باشد
ز فيض صبح بنا گوش
در
قلمرو زلف
شب دراز نسيم سحر نمي گسلد
به روي گرم مرا کرد پرسشي چون شمع
که موبموي من از شرم
در
گداز آمد
مگر نماند اثر
در
جهان ز آبادي
که بر خرابه دلها به ترکتاز آمد
چگونه شکر کنم بي نياز را صائب
که نازنين من
در
به صد نياز آمد
فريب زلف تو
در
هيچ سينه دل نگذاشت
که ديده مار که چندين فسونگري داند
سفينه اي که به گل
در
کنار ننشسته است
چه قدر بادمراد رحيل مي داند
گناه نيست
در
اظهاردردعاشق را
مريض جمله جهان را حکيم مي داند
کليد مخزن اسرار غيب
در
غيب است
دهان تنگ ترا هيچ کس نمي داند
حجاب نيست
در
بسته عيبجويان را
بخيل را چوگدا هيچ کس نمي داند
ز وعده تو گرهها که
در
دل است مرا
بغير بند قبا هيچ کس نمي داند
سخن پذير دلي نيست
در
قلمرو خاک
سخن براي چه کس دلپذير گرداند
مرا چه رتبه پيغام آن دهن صائب
همين بس است مرا
در
ضمير گرداند
چگونه دست نشويم زذل که سبزه زنگ
در
آبگينه من ريشه را به آب رساند
زگريه قطع نظر چون کنم
در
اين گلشن
که چشم تر سرشبنم به آفتاب رساند
ز نوبهار چه گل چيند آن نوپرداز
که
در
مشاهده نقش بال وپر ماند
قرين صافدلان شو که بي صفا نشود
هزار سال اگر آب
در
گهر ماند
بسر نيامد طومار عمر جهدي کن
که چون قلم ز تو
در
هر قدم اثرماند
به خنده زندگي خويش را مده برباد
که
در
چمن گل نشکفته بيشتر ماند
فريب گوشه دستار اعتبار مخور
که غنچه
در
بغل خا تازه ترماند
به زير چرخ مقوس که جاودان ماند
کدام تير شنيدي که
در
کمان ماند
سخن رسد به خريدار چون غريب شود
که ماه مصر محال است
در
دکان ماند
چو مي توان به خرابي زگنج شد معمور
کسي براي چه
در
قيد خانمان ماند
مصوري که شبيه ترا کند تصوير
ز خامه اش سرانگشت
در
دهان ماند
ز تنگ گيري چرخ خسيس نزديک است
که
در
گلوي هما صائب استخوان ماند
زفيض پير مغان نااميد چون باشم
که لعل
در
جگر سنگ بي شراب نماند
که رو به وادي دنيا پرفريب نهاد
که
در
کشاکش ايام چون سراب نماند
بهار رفت وگل افشاني دماغ نماند
شراب
در
قدح ونوردر چراغ نماند
چنان فسرده دلي اهل بزم را دريافت
که بوي سوختگي
در
گل چراغ نماند
چه سيل بود که از کوهسار حادثه ريخت
که
در
فضاي زمين گوشه فراغ نماند
مباد چشم بدي
در
کمين عشرت کس
نمک به زخم من از چشم شور داغ نماند
در
آن حريم که صائب چراغ کلک افروخت
ز پرفشاني پروانه يک چراغ نماند
چنين که تنگ گرفته است بر صدف دريا
چه آب
در
گهر شاهوار مي ماند
غبار خط تو تابسته است
در
دل نقش
دلم به مصحف خط غبار مي ماند
مه تمام هلال وهلال شد مه بدر
به يک قرار که
در
روزگار مي ماند
فلک به آبله خار ديده مي ماند
زمين به دامن
در
خون کشيده مي ماند
سخن شناس اگر
در
جهان بود صائب
مرا کدام غزل از قصيده مي ماند
سخن غريب چو شد
در
وطن نمي ماند
عزيز مصر به بيت الحزن نمي ماند
گلوي خويش عبث پاره مي کند بلبل
چو گل شکفته شود
در
چمن نمي ماند
عبث سهيل نظر بند کرده است مرا
عقيق نام طلب
در
يمن نمي ماند
زتاج پادشهان پايتخت مي سازد
در
يتيم به خاک عدن نمي ماند
صدف به صحبت گوهر عبث دلي بسته است
سخن بزرگ چوشد
در
دهن نمي ماند
سخن ز فيض غريبي غريب شد صائب
غريب نيست اگر
در
وطن نمي ماند
زخنده تو گره
در
دلي نمي ماند
تو چون گشاده شوي مشکلي نمي ماند
به هيچ حيله به آغوش
در
نمي آيي
مگر ترا زنسيم بهار ساخته اند
مباش
در
پي مطلب که مطلب دو جهان
به دامن دل بي مدعا گذاشته اند
فغان که
در
ره سيل سبک عنان حيات
ز خواب بند گرانم به پاگذاشته اند
کدام غنچه محجوب
در
خودآرايي است
که بلبلان همه از گلستان برآمده اند
چو شانه
در
حرم زلف راه جمعي راست
که با هزار زبان بي زبان برآمده اند
ز خويشتن سرمويي چو نيستند آگاه
چه سود ازين که نهان
در
سمور وسنجابند
مخور ز ساده دلي روي دست هم گهران
که
در
شکستن هم همچو موج بيتابند
سزد که خرده جان را کند نثار سپند
که يافت راه سخن
در
حريم يار سپند
سرشک گرم که گوهر فروز اين درياست
که مجمرست صدف
در
شاهوار سپند
قيامت است
در
آن انجمن که عارض او
ز مي فروزد و ريزد ستاره وار سپند
چه ديده است
در
آن آتشين عذار سپند
که بي ملاحظه جان را کند نثار سپند
ز بيقراري عاشق چه کار مي آيد
به محفلي که بود پاي
در
نگار سپند
نشست و خاست به عاشق که مي دهد تعليم
اگر نباشد
در
بزم آن نگار سپند
کجا به صبح اميد نمک شود بيدار
به زخم هرکه
در
فيض از رفوبستند
صفحه قبل
1
...
752
753
754
755
756
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن