نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
باده
در
شيشه و پيمانه من سنگ شود
سبزي بخت بر آيينه من زنگ شود
کوه تمکين تو
در
پله نازست تمام
اين نه سنگي است که محتاج به پاسنگ شود
تا نميرد، ز تردد نکشد پاي حريص
راحت مور
در
آن است که پامال شود
صائب از چرخ همين کام تمنا دارد
که سرش
در
قدم سرو تو پامال شود
بوسه
در
ذائقه اش باده لب شيرين است
تلخکامي که بدآموز به دشنام شود
شوق درياکش و
در
شيشه کم ظرف فلک
آنقدر خون جگر نيست که يک جام شود
روزگاري است که از پوست برون آمده ام
همچو بادام اگر
در
شکر افتم چه شود؟
در
سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود
هرکه پيوست به اين سلسله ديوانه شود
محفل آراي سخن را طرفي
در
کارست
طوطي از آينه بي واسطه گويا نشود
عشرت روي زمين
در
گره دلتنگي است
غنچه تا سر به گريبان نکشد وا نشود
جمع
در
حوصله مور شود دانه ما
خرمن ما گره سينه صحرا نشود
چهره شوخ به يک رنگ مصور نشود
عکس روي تو
در
آيينه مکرر نشود
اثر صحبت روشن گهران اکسيرست
موم
در
بحر محال است که عنبر نشود
بوسه هرچند که
در
کيش محبت کفرست
کيست لبهاي ترا بيند و طامع نشود؟
رفت عمرم همه
در
پند و نصيحت، غافل
که سگ نفس به تعليم معلم نشود
نيست
در
عالم تسليم پريشان نظري
ديده کشته محال است که حيران نشود
از تهي چشمي ما رزق پراکنده شده است
دانه
در
دام محال است پريشان نشود
تا صدف مهر خموشي نزند بر لب خود
آب
در
حوصله اش گوهر غلطان نشود
در
توفيق شود باز به رخسار کسي
کز ته دل سخن اهل حقيقت شنود
راه
در
خلوت وصل تو سپندي دارد
که ز خاکستر خود سرمه به آواز دهد
در
رياضي که دل سوخته من باشد
باغبان آب به گلهاي گلستان ندهد
طمع رزق ز افلاک ز کوته نظري است
دست
در
کاسه خود سفله به مهمان ندهد
به پر کاغذي از آتش هجران گذرم
نامه
در
دست اگر نامه برم باز آيد
ناله و خنده اين باغ بهم پيچيده است
غنچه
در
وقت شکفتن به صدا مي آيد
نيست
در
غيب اگر باغ و بهاري صائب
اينقدر معني رنگين ز کجا مي آيد؟
حسن
در
پرده نيرنگ چرا مي آيد؟
گل بيرنگ به صد رنگ چرا مي آيد؟
گرنه
در
پرده دل مطرب دمسازي هست
از جگر ناله به آهنگ چرا مي آيد؟
حسن سنگين دل اگر کعبه مشتاقان نيست
در
لباس خط شبرنگ چرا مي آيد؟
چه نشاط است که
در
پرده خاموشي نيست؟
غنچه از بستن لب تنگ چرا مي آيد؟
اي گل شوخ که
در
شيشه گلابت کردند
هيچ يادت ز اسيران قفس مي آيد؟
در
دل صاف نماند اثر تيغ زبان
زخم اين آينه چون آب بهم مي آيد
دست بر خاطر آگاه ندارد شيطان
گرگ
در
گله ز تقصير شبان مي آيد
ناتوان باش که
در
ملک اجابت صائب
ناوک سست کمانان به نشان مي آيد
حرم عصمت يوسف چه نشاط انگيزست
طفل يکروزه
در
آنجا به سخن مي آيد
عقده دل که
در
او ناخن الماس شکست
فتحش از جنبش ابروي سخن مي آيد
پنجه
در
پنجه اعجاز مسيحا کردن
از سبکدستي بازوي سخن مي آيد
عشق با حسن بود
در
ته يک پيراهن
ذره با مهر جهانتاب برون مي آيد
رنگ
در
آب و گلم گريه خونين نگذاشت
لاله از تربت من زرد برون مي آيد
مي کند پند اثر
در
دل پرشور مرا
اگر از شوره زمين دانه برون مي آيد
شمع
در
محفل هرکس که نفس راست کند
دود از خرمن پروانه برون مي آيد
آب
در
ديده پيمانه مي مي آيد
اين چه شورست که از کوچه ني مي آيد
همت پير خرابات بلند افتاده است
چون سبو دست طلب
در
ته سر مي بايد
معني بکر به مشاطه ندارد حاجت
گوهري را که يتيم است چه
در
مي بايد؟
شوخ چشمي که به صيادي دل مي آيد
نگهش
در
پس مژگان به کمين مي بايد
خيره چشمان هوس را ادبي
در
کارست
حسن بي قيد ترا چين به جبين مي بايد
پاک کن از سخن پوچ دهان را صائب
لقمه کام صدف
در
ثمين مي بايد
آن که
در
خانه اغيار کمر باز کند
از کمر تيغ به کاشانه ما نگشايد
زور مي رحم به نوميدي ما خواهد کرد
محتسب گر
در
ميخانه به ما نگشايد
اينقدر
در
جگر فکر چرا مي پيچي؟
عقده اي نيست به يک آه سحر نگشايد
گر چنين کار جهان
در
گره افتد صائب
سنگ طفلان گره از کار ثمر نگشايد
پيش ازين بحر به دل عقده گرداب نداشت
درد از گريه من
در
دل عمان پيچيد
خار
در
دامن آتش نتواند آويخت
چون به کف دامن من خار مغيلان پيچيد؟
از بهار چمن افروز بود برگ گلي
آنچه از حسن تو
در
ديده مصور گرديد
در
شب وصل ز محرومي من آگاه است
تشنه هرکس ز لب آب بقا بر گرديد
حسن از تربيت عشق زبان آور شد
سرو
در
زير پر فاخته موزون گرديد
نقش اميد
در
آيينه نمايد خود را
هرکجا پاي نهد يار، جبين بگذاريد
بر تهيدستي خود پيش
در
سيرابش
سر به دامان صدف مانده گهر مي گريد
ديده گريه شناسي اگرت
در
سر هست
شمع بسيار به درد و به اثر مي گريد
بر سر سوختگان گريه گرمي سر کن
شمع
در
ماتم پروانه شرر مي گريد
در
پس بوته تدبير نرفتم هرگز
کز کمينگاه قدر تير قضايي نرسيد
در
جهان کس مي عشرت نتوانست کشيد
آروز پاي فراغت نتوانست کشيد
در
خم زلف گرهگير تو عاجز شده است
دل صائب که عنان از کف تقدير کشيد
خاک
در
کاسه آن چشم که از پرده خواب
بر رخ دولت بيدار نقابي نکشيد
راه چون خضر به سرچشمه توفيق نبرد
در
ته پاي خم آن کس که شرابي نکشيد
هرکه چون کوزه لب بسته نگرديد خموش
در
خرابات جهان باده نابي نکشيد
در
دياري که تو از جلوه فروشان باشي
گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفيد
آنقدر همرهي از بخت سيه مي خواهم
که کنم ديده خود
در
قدم يار سفيد
آبرو
در
چمن خشک مزاجان جهان
آنقدر نيست که خار مژه اي آب دهيد
موج گل از سر ديوار چمن مي گذرد
در
قفس چند توان بود، پري بگشاييد
گرچه از لطف
در
آغوش نيايد گلزار
چون نسيم سحر آغوش و بري بگشاييد
چون صدف
در
مگشاييد به هر تلخ جبين
ديده بر چهره روشن گهري بگشاييد
چنان ز مصرع موزون دلم گزيده شده است
که زلف
در
نظرم گشته است موي زياد!
يقين شناس که
در
طينتش خطايي هست
به فکر صائب هرکس خطا کند اسناد
گشاد کار جهان
در
گشاده رويي توست
ز تنگ گيري غم خاطرت نژند مباد
بجز عرق، گل روي تو
در
خودآرايي
به هيچ گوهر ديگر نيازمند مباد
سخن
در
آينه آفتاب مي گذرد
غبار خاطر افتادگان بلند مباد
ز جام صحت جاويد لاله گون باشي
بهار عافيتت
در
خمار رنگ مباد!
برهنه
در
دهن تيغ بارها رفتم
که نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد
ز گرد سرمه نفس گير مي شود آواز
چه حاصل است که
در
اصفهان کنم فرياد؟
نمي رسند به فرياد غافلان، ورنه
در
آستين بودم همچو ني نهان فرياد
چه جاي زر، که
در
انصاف بخل مي ورزند
ز بي مروتي اهل اين زمان فرياد
چو نيست
در
همه کاروان زبان داني
چرا کنم چو جرس با دو صد زبان فرياد؟
چگونه سرمه به آواز، سينه صاف شود؟
نمي رسد به مقامي
در
اصفهان فرياد
چه گوهرست ندانم نهفته
در
دل من
که مي کند همه شب همچو پاسبان فرياد
درين زمان چنان پست شد ترانه عشق
که
در
بهار نخيزد ز بلبلان فرياد
اگرچه دادرسي نيست
در
جهان صائب
ز تنگ حوصلگي مي کنم همان فرياد
به روي آب بود نعل نقش
در
آتش
چسان به دست بلورين نگار مي چسبد؟
منم که بيخبرم
در
سفر ز منزل خويش
و گرنه تير هوايي نشانه مي طلبد
به صد چراغ گل و لاله ره برون نبرد
اگر نسيم
در
آن طره بلند افتد
به احتياط قدم مي نهند بينايان
به واديي که
در
او کور بي عصا گردد
ادا به صبح بناگوش مي توان کردن
صبوحيي که
در
ايام گل قضا گردد
ز روشنايي دل نفس گوشه گير شده است
که دزد
در
شب مهتاب بيجگر گردد
يکي هزار شود داغ
در
دل غمگين
زمين سوخته گلشن به يک شرر گردد
در
بهشت گشايند بر رخش صائب
مرا به ميکده هرکس که راهبر گردد
بود حلاوت عشاق
در
گرفتاري
ز بند، حوصله ني پر از شکر گردد
حضور صافدلان زنگ مي برد از دل
که آب، سبز محال است
در
گهر گردد
کلاه گوشه قدرش به خاک راه افتد
عزيزي از
در
هرکس که خوار برگردد
گران بود به نظرها چو حلقه
در
مرگ
ز بار منت احسان قدي که خم گردد
ز حد خويش برون هرکه پاي نگذارد
کبوتري است که پيوسته
در
حرم گردد
اگر چه خضر ز آب حيات سيراب است
ز ياد تيغ تواش آب
در
دهان گردد
صفحه قبل
1
...
749
750
751
752
753
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن