167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • در شب ديجور غم پرتو شمعي چنين
    چون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست
  • جنس من و نقد من در سر او رفت، ليک
    جنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست
  • پيراهن ار ز ياسمن و گل کند رواست
    آن سرو لاله چهره، که در غنچه قباست
  • در جان اوحدي اگر او ناوکي نخست
    چندين فغان و ناله و فريادش از چه خاست؟
  • عيب نتوان کرد اگر روزي دو، دوست
    روي ميپيچد، که دشمن در قفاست
  • اوحدي، گر کشته گردي در غمش
    سهل باشد، چون غم او خون بهاست
  • عاشق و درويشي اينجا، در دعا و صبر کوش
    چاره عاشق صبوري، کار درويشان دعاست
  • خواب در چشمم نمي آيد به شب
    آن چراغ چشم بيدارم کجاست؟
  • بر در او از براي ديدني
    بارها رفتم، ولي بارم کجاست؟
  • در آن مصر اگر شرمساري بريم
    ازين صاع باشد، که دربار ماست
  • ز نار غم آن پري شعله اي
    باين خرقه در زن، که زنار ماست
  • از بهشت ار شاهدي خيزد شما خواهيد بود
    در جهان ار جنتي باشد سر کوي شماست
  • گر کشيدم در کنار، از لاغري نتوان شناخت
    کين تن باريک من، يا حلقه موي شماست
  • انصاف، حيف نيست که باري نمي دهد؟
    شاخي چنين شگرف، که در بوستان ماست
  • لاله افيون در شراب انداختست
    نرگس و گل را خراب انداختست
  • عندليب از عشق گل در بوستان
    ناله چنگ و رباب انداختست
  • بر سر خوان غمش در هر طرف
    از دل بريان کباب انداختست
  • سرو مرد قامت او نيست، ليک
    خر بسي خر در خلاب انداختست
  • گفته اي: مشکل برآيد کام ازين طالع ترا
    مشکلي در طالع من نيست، مشکل خوي تست
  • بارها جان عزيز خويش را در پاي او
    پيشکش کرديم و اندر پيش او خوار آمدست
  • در خانه اوست چون نبود، ماه، گو: متاب
    وانگه به روزني که ز ديوار ديگرست
  • بيدلان خسته را زان زلفهاي چون رسن
    هر زمان در گردن دل پالهنگي ديگرست
  • چون بگويم: صلح کن، گويد: بگيرم در کنار
    راستي صلحي چنين بنياد جنگي ديگرست
  • از کمان ابروي آن تير بالا هر نفس
    اوحدي را در دل مسکين خدنگي ديگرست
  • زان چنين در دانهاي خال او دل بسته ام
    کندرين دام بلا بي دانه نتوانم نشست
  • هر کسي با آشنايي راه صحرايي گرفت
    من چنين در خانه اي بيگانه نتوانم نشست
  • گر کنم رندي، روا باشد، که در سن شباب
    محتسب داند که: سالوسانه نتوانم نشست
  • طالبان عشق را ديوانه مي گويند خلق
    و آنکه در وي نيست عشقي، من نگويم: عاقلست
  • ديده را با رخ تو کاري رفت
    دل بيچاره در ميان خجلست
  • از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم
    گر در شوم شبي به شبستان يار مست
  • يکسو نهم رعونت و در پايش اوفتم
    روزي اگر ببينمش اندر کنار، مست
  • از ما مدار چشم سلامت، که در جهان
    جز بهر کار عشق نيايد به کار مست
  • در دل زده اي تو آتش عشق
    وين آه، که مي زنم، دخانست
  • دل ياد تو در ضمير دارد
    آن نيست که بر سر زبانست
  • مار را ز غم تو اوحدي وار
    جان بر کف و خرقه در ميانست
  • بر ياد تو جامه پاره کردم
    باز آي، که خرقه در ميانست
  • زود از در گوش باز گردد
    هر قصه، که بر سر زبانست
  • طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز
    هيچ منجم در آن ستاره ندانست
  • آن عقل، که بر هر غلط انگشت نهادي
    در صنعت آن کار که انگشت گزانست
  • عشق روي تو نه در خورد دل خام منست
    کاول حسن تو و آخر ايام منست
  • مگرم عقل شکيبي دهد از عشق، ارنه
    بس خرابي کند اين جرعه، که در جام منست
  • گرد عاشق شدن و عشق نگردد ديگر
    اوحدي، گر بچشد زهر، که در کام منست
  • منشين تشنه، اوحدي، که ترا
    پاي در آب و جاي بر لب جوست
  • آن ماه که سجاده نشينان در او
    سجاده و تسبيح به خمار برند اوست
  • بگذار تا چو شمع بسوزد وجود من
    زيرا که روشنايي من در فناي اوست
  • تا اوحدي مجال سگ کوي دوست يافت
    در هر محلتي که رود ماجراي اوست
  • مرا سر بلندي ز سوداي اوست
    سري دوست دارم که در پاي اوست
  • مرا زيبد ار لاف شاهي زنم
    که در سينه گنج تمناي اوست
  • نيابي در اجزاي من دره اي
    که آن ذره خالي ز سوداي اوست
  • دل اوحدي کي برآيد ز بند؟
    که در بند زلف سمن ساي اوست