نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
در
شب ديجور غم پرتو شمعي چنين
چون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست
جنس من و نقد من
در
سر او رفت، ليک
جنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست
پيراهن ار ز ياسمن و گل کند رواست
آن سرو لاله چهره، که
در
غنچه قباست
در
جان اوحدي اگر او ناوکي نخست
چندين فغان و ناله و فريادش از چه خاست؟
عيب نتوان کرد اگر روزي دو، دوست
روي ميپيچد، که دشمن
در
قفاست
اوحدي، گر کشته گردي
در
غمش
سهل باشد، چون غم او خون بهاست
عاشق و درويشي اينجا،
در
دعا و صبر کوش
چاره عاشق صبوري، کار درويشان دعاست
خواب
در
چشمم نمي آيد به شب
آن چراغ چشم بيدارم کجاست؟
بر
در
او از براي ديدني
بارها رفتم، ولي بارم کجاست؟
در
آن مصر اگر شرمساري بريم
ازين صاع باشد، که دربار ماست
ز نار غم آن پري شعله اي
باين خرقه
در
زن، که زنار ماست
از بهشت ار شاهدي خيزد شما خواهيد بود
در
جهان ار جنتي باشد سر کوي شماست
گر کشيدم
در
کنار، از لاغري نتوان شناخت
کين تن باريک من، يا حلقه موي شماست
انصاف، حيف نيست که باري نمي دهد؟
شاخي چنين شگرف، که
در
بوستان ماست
لاله افيون
در
شراب انداختست
نرگس و گل را خراب انداختست
عندليب از عشق گل
در
بوستان
ناله چنگ و رباب انداختست
بر سر خوان غمش
در
هر طرف
از دل بريان کباب انداختست
سرو مرد قامت او نيست، ليک
خر بسي خر
در
خلاب انداختست
گفته اي: مشکل برآيد کام ازين طالع ترا
مشکلي
در
طالع من نيست، مشکل خوي تست
بارها جان عزيز خويش را
در
پاي او
پيشکش کرديم و اندر پيش او خوار آمدست
در
خانه اوست چون نبود، ماه، گو: متاب
وانگه به روزني که ز ديوار ديگرست
بيدلان خسته را زان زلفهاي چون رسن
هر زمان
در
گردن دل پالهنگي ديگرست
چون بگويم: صلح کن، گويد: بگيرم
در
کنار
راستي صلحي چنين بنياد جنگي ديگرست
از کمان ابروي آن تير بالا هر نفس
اوحدي را
در
دل مسکين خدنگي ديگرست
زان چنين
در
دانهاي خال او دل بسته ام
کندرين دام بلا بي دانه نتوانم نشست
هر کسي با آشنايي راه صحرايي گرفت
من چنين
در
خانه اي بيگانه نتوانم نشست
گر کنم رندي، روا باشد، که
در
سن شباب
محتسب داند که: سالوسانه نتوانم نشست
طالبان عشق را ديوانه مي گويند خلق
و آنکه
در
وي نيست عشقي، من نگويم: عاقلست
ديده را با رخ تو کاري رفت
دل بيچاره
در
ميان خجلست
از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم
گر
در
شوم شبي به شبستان يار مست
يکسو نهم رعونت و
در
پايش اوفتم
روزي اگر ببينمش اندر کنار، مست
از ما مدار چشم سلامت، که
در
جهان
جز بهر کار عشق نيايد به کار مست
در
دل زده اي تو آتش عشق
وين آه، که مي زنم، دخانست
دل ياد تو
در
ضمير دارد
آن نيست که بر سر زبانست
مار را ز غم تو اوحدي وار
جان بر کف و خرقه
در
ميانست
بر ياد تو جامه پاره کردم
باز آي، که خرقه
در
ميانست
زود از
در
گوش باز گردد
هر قصه، که بر سر زبانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز
هيچ منجم
در
آن ستاره ندانست
آن عقل، که بر هر غلط انگشت نهادي
در
صنعت آن کار که انگشت گزانست
عشق روي تو نه
در
خورد دل خام منست
کاول حسن تو و آخر ايام منست
مگرم عقل شکيبي دهد از عشق، ارنه
بس خرابي کند اين جرعه، که
در
جام منست
گرد عاشق شدن و عشق نگردد ديگر
اوحدي، گر بچشد زهر، که
در
کام منست
منشين تشنه، اوحدي، که ترا
پاي
در
آب و جاي بر لب جوست
آن ماه که سجاده نشينان
در
او
سجاده و تسبيح به خمار برند اوست
بگذار تا چو شمع بسوزد وجود من
زيرا که روشنايي من
در
فناي اوست
تا اوحدي مجال سگ کوي دوست يافت
در
هر محلتي که رود ماجراي اوست
مرا سر بلندي ز سوداي اوست
سري دوست دارم که
در
پاي اوست
مرا زيبد ار لاف شاهي زنم
که
در
سينه گنج تمناي اوست
نيابي
در
اجزاي من دره اي
که آن ذره خالي ز سوداي اوست
دل اوحدي کي برآيد ز بند؟
که
در
بند زلف سمن ساي اوست
صفحه قبل
1
...
748
749
750
751
752
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن