167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • رهنوردان تو از درد طلب در هر گام
    جوي خون از مژه راهنما بگشايند
  • عاشقان را نتوان داشت به زنجير نگاه
    در مقامي که ره ملک فنا بگشايند
  • در فضايي که دل از تنگي جا مي ناليد
    آسمان يک گره خاطر آن صحرا بود
  • پيش ازان دم که رسد بحر به شيرازه موج
    صف مژگان تو در ديده خونپالا بود
  • در غم اين شادي ناآمده را مي ديديم
    چهره صبح ز زلف شب ما پيدا بود
  • دل اهل نظر آن به که گرفتار بود
    صحت چشم در آن است که بيمار بود
  • جسم در دامن جان بيهده آويخته است
    نور خورشيد کجا خانه نگهدار بود؟
  • زهر در ساغر ما چاشني قند دهد
    زنگ بر سينه ما مرهم زنگار بود
  • دل ندارد خبر از راز نهاني که مراست
    در نهانخانه من آينه ستار بود
  • صائب از ديده انصاف اگر در نگري
    نيست يک خار درين باغ که بيکار بود
  • همچنان در ته ديوار شکسته است تنم
    اگرم بال هما طره دستار بود
  • تازه و تر برساند به بهار دگرش
    گل اگر در قفس مرغ گرفتار بود
  • صائب از لطف سخن گل به سر شهرت زد
    مپسنديد که در پيرهنش خار بود
  • تا خيال لب لعل تو مرا در سر بود
    جگر سوخته ام خال لب کوثر بود
  • سرمه گرديد ز شرم تو زبانش در کام
    شمع هرچند درين بزم زبان آور بود
  • در تمامي شود آيينه مه زنگ پذير
    بود ايمن ز کلف تا مه نو لاغر بود
  • بهتر از ديدن سيماي گرانجانان است
    بندبند من اگر در ته ساطور بود
  • شور عالم همه از پسته لب بسته توست
    ورنه در ساغر محشر چه قدر شور بود؟
  • چاک در پرده زنبوري انگور افکند
    شيوه دختر رز نيست که مستور بود
  • عيش بي غم نتوان يافت به عالم صائب
    نيش زنبور نهان در دل انگور بود
  • مست نازي که تسلي به خبر بودم ازو
    در ميان من و او بيخبري حايل بود
  • چه خيال است به اين نشأه تواند پرداخت؟
    صائب آن کس که در انديشه انجام بود
  • خون کند در دل گلگونه حوران بهشت
    خون هرکس که حناي کف پاي تو بود
  • دامن دولت جاويد به دست آورده است
    هرکه در سلسله زلف رساي تو بود
  • خضر از سبزه خوابيده گران خيزترست
    آتش شوقي اگر در ته پاي تو بود
  • شعله شوخ ملاحت ز رخت مي تابيد
    آب حيوان صباحت همه در جوي تو بود
  • همزباني که غمي از دل من برمي داشت
    در سراپرده دل چشم سخنگوي تو بود
  • دل يوسف هوس حلقه زنجير تو داشت
    صائب آن روز که در سلسله موي تو بود
  • نتوان در حرم قدس به پرواز رسيد
    پر سيمرغ درين راه پر کاه بود
  • حرف هرکس که شنيديم ز ارباب کمال
    در شنيدن به مراتب ز رسيدن به بود
  • خنده شيرازيه اوراق گل از هم پاشيد
    در دل غم زده چون غنچه خزيدن به بود
  • شود از مهر خموشي دل خامش گويا
    جوش مي در جگر خم ز سر بسته بود
  • معني از لفظ متين قدر و بها مي گيرد
    قيمت آب فزون در گهر بسته بود
  • نبرد آب گهر تشنگي از سوختگان
    سايلان را چه گشايش ز در بسته بود؟
  • بلبل از خرده افسرده گل در نگرفت
    عشق را دوزخ نقد از شرر بسته بود
  • هرکه را سير مقامات بود در خاطر
    به که پيوسته چو ني با کمر بسته بود
  • قسمت ما سخن سخت شد از روي گشاد
    سنگ هرچند سزاوار در بسته بود
  • باغ در بسته ما ديده پوشيده بود
    گل ناچيده ما دامن برچيده بود
  • دانه اي مي جهد از برق حوادث سالم
    که زمين در نظرش تابه تفسيده بود
  • از جهانگردي ظاهر نشود کار تمام
    هرکه در خويش سفر کرد جهانديده بود
  • تا قيامت نشود غنچه گل آغوشش
    هرکه در خانه زين مست ترا ديده بود
  • حسن اهليت خط هيچ اثر در تو نکرد
    آتش خوي تو جانسوز چنان است که بود
  • دلش از کوتهي رشته عمرست کباب
    گريه شمع نه در ماتم پروانه بود
  • خرج من دايم از اندازه دخل است زياد
    مور در خرمن من بيشتر از دانه بود
  • خار در پيرهنم جوهر ذاتي مي ريخت
    بس که چون تيغ مرا ذوق ز عرياني بود
  • ديده شوخ به گرداب غم انداخت مرا
    ياد آن روز که در عالم حيراني بود
  • شيشه و سنگ بغل گيري هم مي کردند
    چه صفا بود که در عالم روحاني بود
  • عمر مردم همه در پرده حيراني رفت
    عالم خاک کم از عالم تصوير نبود
  • داشت تا شرم کرم راه سخن در ديوان
    عذر هرگز به پذيرايي تقصير نبود
  • ناله اهل جنون بود برون از پرگار
    صائب امروز که در حلقه زنجير نبود
  • محو شد ديده هرکس که در آن نور جمال
    خطر از برق جهانسوز جلالش نبود
  • اي بسا خون که کند در دل آيينه و آب
    جلوه حسن لطيفي که مثالش نبود
  • باد را راه در آن طره پيچان نبود
    شانه را دست بر آن زلف پريشان نبود
  • در شهادت دل من همت ديگر دارد
    نشوم کشته به زخمي که نمايان نبود
  • عندليبي که به هر غنچه دلش مي لرزد
    بهتر آن است که در صحن گلستان نبود
  • شرمگينان به خموشي ادب خصم کنند
    تيغ اين طايفه در معرکه عريان نبود
  • آنقدر شور که بايد همه با خود دارد
    داغ ما در خم تاراج نمکدان نبود
  • مرگ مي شد به نظر دولت بيدار مرا
    در قيامت اگر اميد وصالش مي بود
  • اينقدر در دل خون گشته نمي گشت گره
    بوسه گر رنگي ازان چهره آلش مي بود
  • در خيالم اگر آن زلف پريشان مي بود
    نفس سوخته ام سنبل و ريحان مي بود
  • داده بودند عنان تو به دست تو، اگر
    جنبش نبض تو در قبضه فرمان مي بود
  • پر کاهي است که بر باد بود بنيادش
    در بيابان عدم تخت سليمان وجود
  • همه شب گرد دل سوختگان مي گردي
    کس نديدم که در آتش چو تو بيباک رود
  • گرد گشتيم و بلندست همان پايه ما
    خاکساري علمي نيست که در خاک رود
  • حال مرغان گرفتار چه خواهد بودن؟
    در مقامي که قفس با دل صد چاک رود
  • ديده روزنه اش داغ ندامت گردد
    نااميد از در هر خانه که سايل برود
  • بي صفا شد گهر روح ز آميزش جسم
    چند اين قافله آينه در گل برود؟
  • مي کشد در دل شبها نفسي موج سراب
    واي بر حال نگاهي که پي دل برود
  • دامن برق کجا، پنجه خاشاک کجا
    خار در پاي طلبکار تو مشکل برود
  • چون نفس سوختگان کعبه رود بر اثرش
    هرکه در راه طلب بر اثر دل برود
  • زخم در پيرهنش سنبل تر مي ريزد
    هرکه از هوش ز نظاره قاتل برود
  • در بيابان نتوان زاد ز همراهان خواست
    واي برآن که پي توشه عقبي نرود
  • عشق از روز ازل اينهمه دشوار نبود
    هرکه در دل گرهي داشت بر اين کار افزود
  • هرقدر در چمن حسن تو گل افزون شد
    شرم بيرحم به خار سر ديوار افزود
  • پرتو صبح بناگوش گران بود بر او
    چون گل روي تو در سايه سنبل آسود؟
  • چشم جادو گرش آن روز که آمد به سخن
    در دل چه دل جادوگر بابل آسود
  • با چنان شوخي طبعي که به گل خنده زدي
    در دل خاک چسان طالب آمل آسود؟
  • جگر تشنه محال است که سيراب شود
    گر عقيق لب او در دهنم آب شود
  • هرکه يک چند درين دايره بر خود پيچد
    در کف بحر بقا خاتم گرداب شود
  • از ملامت دل روشن گهران شاد شود
    ديو در شيشه اين جمع پريزاد شود
  • نکند ناله مظلوم اثر در ظالم
    خواب اين قوم گرانسنگ به فرياد شود
  • نيست در طالع اين خانه که آباد شود
    چه به تعمير دل خويش کنم صائب سعي؟
  • طايري را که به دام تو گرفتار شود
    دانه در حوصله اش گوهر شهوار شود
  • نيست در مصر مروت ز عزيزان اثري
    ماه کنعان مرا کيست خريدار شود؟
  • تازه رويي خط آزادي بي برگيهاست
    در خزان سرو محال است که بي بار شود
  • سخن از مستمعان قدر پذيرد صائب
    قطره در گوش صدف گوهر شهوار شود
  • پاي در دامن زنجير جنون پيچيديم
    چه فتاده است کسي خوني صد خار شود؟
  • تا سري در قدم او نگذارم صائب
    دلم از گريه محال است سبکبار شود
  • آب در قبضه فولاد نخواهد ماندن
    پيچ و تاب من اگر جوهر شمشير شود
  • تا توان در قدم خم چو فلاطون گذراند
    چه ضرورست کس آلوده تعمير شود؟
  • هرکه در کيش وفا راست نباشد چو خدنگ
    ديده اش چون گل کاغذ هدف تير شود
  • شود از هستي خود در دو نفس پاک فروش
    هرکه چون صبح به خورشيد نظرباز شود
  • نيست در طالع شيرين سخنان آزادي
    جاي رحم است به طوطي که سخنساز شود
  • در ته زلف، رخش پرده گداز نظرست
    آه ازان روز که اين آينه پرداز شود
  • بر رخ صبح، شفق پنجه خونين ماليد
    اين سزايش که دگر پرده در راز شود
  • نيست غير از دل خرسند درين خارستان
    کف خاکي که در او باغ ارم سبز شود
  • آنقدر در حرم از شوق تو اشک افشانم
    که چو طوطي پر مرغان حرم سبز شود
  • خواب در ديده غفلت زدگان مي سوزد
    چون کسي غافل ازان صبح بناگوش شود؟
  • جام در دست به صحراي قيامت آيد
    هرکه از گردش چشمان تو مدهوش شود
  • جسم آتش نفسان خرج زبان مي گردد
    صرفه شمع در اين است که خاموش شود