167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • غيري در اشتياق تو گر نامه اي نوشت
    شايد که اوحدي بنويسد کتابها
  • عجب آمدم که: بعضي ز تو غافلند، مردم
    مگر از ره بصارت خلليست در بصرها؟
  • در باغ رو، که دست بهار از سر درخت
    بر فرقت از شکوفه بريزد نثارها
  • تا اين بهار نامه بود، هيچ مجلسي
    بي ياد اوحدي نبود در بهارها
  • نيست در آبگينه آتش و آب
    باده شان رنگ مي دهد، درياب
  • ما را دليست گمشده در چين زلف تو
    اکنون که حال با تو بگفتيم، بازياب
  • باريک تر ز موي سؤاليست در دلم
    شيرين تر از لب تو نگويد کسي جواب
  • يا بپوش آن روي زيبا در نقاب
    يا دگر بيرون مرو چون آفتاب
  • تا نرفتي در نيامد تيره شب
    تا نيايي بر نيايد آفتاب
  • عاشقم، روزي بر آويزم بتو
    تشنه ام، خود را در اندازم به آب
  • دري و دور گشته ز درياي چشم ما
    اي در باز گشته ز دريا، عجب، عجب
  • هر دم به دل سختم، تاراج کند رختم
    در خواب شد اين بختم، بيدار کنش، يارب
  • آن بهشتي، که ترا وعده به فردا دادند
    همه در حلقه آن زلف چو مارست امشب
  • تا قبولت نکند يار نيابي اقبال
    مقبل آنست که در صحبت يارست امشب
  • بيار، ساقي، از آن جام راوقي، تا من
    در افگنم به رواق فلک خروش امشب
  • ز باده خوردن اگر منع مي کنندم خلق
    بدين سخن نتوان رفت در جوال امشب
  • هلال، اگر نه چو ابروي يار من بودي
    نکردمي نظر مهر در هلال امشب
  • ابروي محراب وش گر سوي مسجد بري
    نعره برآرد امام، در غلط افتد خطيب
  • گر بکشم خويش را در طلب وصل تو
    سود ندارد، که نيست کار برون از نصيب
  • اشک ما آبيست روشن در هوات
    خود به چشم اندر نيامد اشک مات
  • اي به زلف و خال چون ليل دجا
    در دل و جانم غم ليلي دوجات
  • تا قلندر نشوي راه نيابي به نجات
    در سياهي شو، اگر مي طلبي آب حيات
  • همچو فرهاد دگر کوه گرفتيم و کمر
    در فراق رخت، اي دلبر شيرين حرکات
  • نيک درويشم و در حسن زکاتي هم همست
    بده، اي محتشم حسن، به درويش زکات
  • روزگار از رخ تو شمعي ساخت
    آتشي در نهاد ما انداخت
  • ما طلب گار عافيت بوديم
    در کمين بود عشق، بيرون تاخت
  • سوختم در فراق و نيست کسي
    که مرا چاره اي تواند ساخت
  • عاشقانش چرا کشند به دوش؟
    سر، که در پاي دوست بايد باخت
  • در حلق دل شيفته شد حلقه به شوخي
    هر موي که زلفش ز سرشانه برانداخت
  • فرياد! که چشمم ز فراق لب لعلش
    ماننده دريا در و دردانه برانداخت
  • رخت تمکين مرا عشق به يک بار بسوخت
    آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت
  • بنشستم که: نويسم سخن عشق و ز دل
    شعله اي در قلم افتاد، که طومار بسوخت
  • گفتي : در آتش غم خود سوختم ترا
    خود آتش غم تو کرا، اي صنم، نسوخت؟
  • شاگرد صورت تست آيينه در لطيفي
    کين مي کند تجلي و آن ميکند اعادت
  • گر التفات به زر ديدمي ترا روزي
    ز رنگ چهره خود در گرفتمي به زرت
  • تا ابد منظور جاني، زانکه دل
    در ازل کرد اين نظر بر منظرت
  • هر چه بود اندر سر کار تو شد
    خود به چيزي در نمي آيد سرت
  • ز روي راستي با تو ندارد سرو مانندي
    که: گر در بوستان آيي، بميرد پيش رخسارت
  • يک شبم پنهان پنهان آرزوست
    کندر آيي از در من مست مست
  • ياد مي دار اين که: تا قد تو خاست
    چند خارم در دل شوريده خست
  • بر سر من نيست يک روزت گذار
    تا در اندازم به پايت هر چه هست
  • بهار آمد و باغ پيرايه بست
    چمن سبز پوشيد و در گل نشست
  • چو بلبل در آمد به دستان ز شوق
    برآيد گل اکنون به هفتاد دست
  • بر گل بنفشه ز بيم قفا
    زبان در کشيدست و افتاده پست
  • يکي پنجه بگشاد بر شاخ بيد
    که مرغش در آمد چو ماهي بشست
  • اگر خرده اي از گل آمد پديد
    به شکرانه در باخت برگي که هست
  • نهاديم سوسن صفت سر در آب
    که بوديم چون لاله دردي پرست
  • در باغ شد شکفته به هر جانبي گلي
    فرياد عندليب ز هر جانبي بخاست
  • تا ما قفاي گل بنبينيم چون هليم
    دست از مي؟ ارچه سرزنش خلق در قفاست
  • جمله به ياد رخش خرقه در انداختند
    گر چه ازان خرقها پيرهن ما قباست