نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
رخ تو احسن تقويم، چون شوي طالع
ستارگان فلک
در
حيات نشماري
ببست گويي آب حيات را زنگار
در
آن زمان که بپوشي قباي زنگاري
در
آب و آينه بيني هميشه صورت خويش
که آفتاب پرستي و بت پرستي همه
نموده مي شود آفاق،
در
صفاي تنت
تو آبگينه هنري نه اي که جام جمي
اگر ميان تو گم گشت
در
ميان کمر
دهانت نيز نمي دانم، آن کجا کردي؟
تا که
در
سينه کنون تخم وفايت کارد
اشک با خون دل بنده کند انبازي
مي کنم هر نفسي ناله ز دم دادن تو
کاستخوان تهيم
در
دم سردت چون ناي
در
پيت رفت دل سوخته و داغ بماند
خستگي چون برود داغ بماند بر جاي
فسون چشمش ار خوابم نبستي
چرا چشمم چنين
در
خون نشستي؟
وگر بودي به چشمش مردمي هيچ
بدينسان
در
به روي من نبستي
مؤذن چند خواني
در
نمازم
چه مي خواهي ز چون من بت پرستي
دلي دارم
در
او دردي و داغي
که يکدم نيستش از غم فراغي
بريزد آب خسرو چون نريزد
که گل حيف است
در
چنگ کلاغي
برداشتمي اين دل
در
گوشه فتاده
گر از غم و انديشه گرانبار نبودي
مردم ز جفاي تو و کس زنده نماند
در
عالم اگر يار وفادار نبودي
سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟
درويش که
در
يوزه کند يک نظر از وي
مپسند که ميرم چو سگان بر سر راهت
خسرو سگ خانه ست، مبنديد
در
از وي
گر جلوه طاووس ز روي تو نبينيم
در
کوي تو ميريم به مهماني زاغي
زهي رويت شکفته لاله زاري
در
حسن ترا گل پرده داري
درخت صندل آمد قامت تو
که مي پيچد
در
او زلفت چو ماري
زانگه که غمت
در
دل چون حرص بخيلان شد
دارم همه شب چشمي چون دست جوانمردي
خسرو نشود هرگز عشق و خردت با هم
کان زاغ نمي گنجد
در
خانه انباغي
گويند، «مدر جامه » من مي ندرم، ليکن
مانده ست گريبانم
در
پنجه خودکامي
فراهم کرد شکل کج کلاهي
که
در
زير کلاهش هست ماهي
خيالت خوابگه
در
چشم من کرد
مرنج، ار هست ناخوش خوابگاهي
مرا درد و غمت ز آن روي کشتند
که خسرو را رسد
در
ديده راهي
اي چشم مرا چراغ خانه
در
سر مکن از کرشمه بادي
در
راه نياز مي نهي پاي
خوش راهي و بوالعجب نهادي
سرگشته نبودي، ار دل من
در
دست خط تو چون فتادي
گر چشم من
در
روي آن خورشيد رخسار آمدي
آخر شب اميد را صبحي پديدار آمدي
دلهاست
در
زلفت اگر شانه کني آهسته تر
زيرا نبايد ناگهاني خوني چکد از هر خمي
هست يقين چو مردنم، از غم دوريش مکش
باري اگر بميرمي،
در
قدم تو ميرمي
يا که آهوي شکاري بودمي کز بهر قتل
در
ته پاي سمندت غرق خون غلطيدمي
يا پياده بودمي بر نطع شطرنج تو تا
در
ميان پيل مات آخر رخ تو ديدمي
من ترا دارم و جز لطف توام نيست کسي
در
جهانم نبود غير تو فرياد رسي
هر کسي راست هوايي و خيالي
در
سر
من بجز فکر و خيال تو ندارم هوسي
بيش ازينم چو مگس از شکر خويش مران
که تفاوت نکند
در
شکرستان مگسي
بلبل جان من از شوق گلستان رخت
تا به کي صبر کند نعره زنان
در
قفسي
حلقه زلف سمن ساي تو
در
دور قمر
فتنه پيدا کند و غارت و آشوب بسي
گر
در
جهان بگردي از جور خود نيابي
بي آب ديده خاکي، بي خون دل زميني
از شبروان کويت هر گوشه اي و آهي
وز هندوان چشمت هر غمزه
در
کميني
پوشيده ام بر دل مشکين زره ز زلفت
کز گوشه هاي چشمت ترکي ست
در
کميني
زنبور وار بستي
در
خون من ميان را
زان لعل دلنوازم ناداده انگبيني
در
شهر بند عشقت داني که کس نداند
قدري چو من غريبي، جز همچو من غميني
گر غرقه بر نياري، باري کم از فسوسي
اي آشنات هر دم
در
خون آشنايي
سلطان من تواني مهمان خسرو آيي
بيداري است امشب
در
خانه گدايي
در
تن خاکي و سلطاني بدي
خاک پايم آسمان را کم زدي
دست نه بر سينه ام تا بنگري
آتش پوشيده
در
خاکستري
آنکه مرا
در
دل است گر به کنار آمدي
کسي ستم روزگار بر من زار آمدي
يک ره بکن ز غمزه خونين اشارتي
کافتد ز فتنه
در
همه آفاق غارتي
صفحه قبل
1
...
744
745
746
747
748
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن