167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شور عشق است نمک مايده هستي را
    اي خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
  • داغ تا چند نهان در ته مرهم باشد؟
    عمر آيينه ما چند درين گل گذرد؟
  • دامنش در گرو خار ندامت ماند
    شوخ چشمي که ز عاشق به تغافل گذرد
  • دامن حسن غيور تو ازان پاکترست
    که تمناي تو در خاطر بلبل گذرد
  • ننهم پاي ارادت به حريمي که در او
    حرف طول امل و عرض تجمل گذرد
  • بس که در هر گذري راهزني پنهان است
    رشته از کوچه گوهر به تأمل گذرد
  • ديده هر که نشد باز درين عبرتگاه
    روزگارش همه در خواب پريشان گذرد
  • رفت در بيخبري عهد جواني افسوس
    تا بجا مانده هستي به چه عنوان گذرد
  • تلخي و شوري و شيريني آب از خاک است
    عمر در عالم پرشور به تلخي گذرد
  • زندگي را نبود چاشنيي بي مستي
    عمر در باغ به انگور به تلخي گذرد
  • در بيابان فنا قافله شوق من است
    کارواني که غبارش ز خبر مي گذرد
  • عارفان از سخن سرد پريشان نشوند
    عمر گل در قدم باد سحر مي گذرد
  • نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاست
    که سخن در صدف پاک گهر مي گذرد
  • در بيابان ملامت دل ديوانه ما
    همچو تيغي است که بر سنگ فسان مي گذرد
  • آه ازان دلبر محجوب که در پرده شب
    روي پوشيده ز آيينه جان مي گذرد
  • صاف شو تا همه خوبان به رضايت باشند
    در گلستان، سخن آب روان مي گذرد
  • قصه خنجر الماس مگوييد به ما
    که در اينجا سخن از تيغ زبان مي گذرد
  • زخم از پهلوي من طرف نمايان بربست
    داغ در سينه من چشم تماشا وا کرد
  • ببر اي باد صبا مژده به طفلان هوس
    که در باغ نوي سبزه خطش وا کرد
  • دولت از ديده بيدار طلب بايد کرد
    گريه چون شمع نهان در دل شب بايد کرد
  • هست در خاطر اگر داعيه بخت جوان
    صائب از پير خرابات طلب بايد کرد
  • خويش را پيشتر از مرگ خبر بايد کرد
    در حضر فکر سرانجام سفر بايد کرد
  • نفسي چند که در سينه پرخون باقي است
    صرف افغان شب و آه سحر بايد کرد
  • سير انجام در آيينه آغاز خوش است
    دام را پيشتر از دانه نظر بايد کرد
  • فکر جان در سفر عشق به خاطر بارست
    از گرانباري اين راه حذر بايد کرد
  • پرتو عاريتي نعل در آتش دارد
    شمع محراب ز رخسار چو زر بايد کرد
  • مادر خاک به فرزند نمي پردازد
    روي در منزل و مأواي پدر بايد کرد
  • تا به کي خرج تماشاي جهان خواهي شد؟
    در سرانجام خود آخر نظري بايد کرد
  • نقطه در سير و سکون تابع رمال بود
    شکوه از ثابت و سيار نمي بايد کرد
  • از پريشان سخني عمر قلم شد کوتاه
    زندگي در سر گفتار نمي بايد کرد
  • بر لباس است نظر مردم کوته بين را
    سر خود در سر دستار نمي بايد کرد
  • گوهر راز به غماز سپردن ستم است
    باده در شيشه شيراز نمي بايد کرد
  • بوي گل در گره غنچه پريشان نشود
    پيش غماز دهن باز نمي بايد کرد
  • هيچ رنگي ز سياهي نبود بالاتر
    سرمه در چشم فسونساز نمي بايد کرد
  • چشم در خانه پر دود گشودن ستم است
    پيش زشت آينه پرداز نمي بايد کرد
  • در جواني ز مي ناب گذشتن ستم است
    شنبه خود شب آدينه نمي بايد کرد
  • مي برد ديده بي شرم طراوت ز عذار
    جلوه بي پرده در آيينه نمي بايد کرد
  • تشنه چشمي غم همکاسه ز دل مي شويد
    باده در جام سفالينه نمي بايد کرد
  • تخم اميد من از سعي فلک سبز نشد
    دانه سوخته خون در جگر دهقان کرد
  • در حريمي که کند دلبر ما دست بلند
    چيست پيراهن يوسف که قبا نتوان کرد؟
  • نگذري تا ز سر دانه دل چون پر کاه
    دست خود در کمر کاهربا نتوان کرد
  • دلم از رشک تماشايي او پر خون است
    گر چه در چشمه خورشيد نظر نتوان کرد
  • تا چو کشتي ننهي بار رفيقان بر دل
    پنجه در پنجه درياي خطر نتوان کرد
  • تا نمي در قدح اهل مروت باقي است
    صائب از کوي خرابات سفر نتوان کرد
  • نعمتي نيست که چشمي نبود در پي آن
    ترک وصل شکر از بهر مگس نتوان کرد
  • دعوي بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد
    در ميان چون نبود هيچ، سخن نتوان کرد
  • تا حيا قطع نظر زان گل رخسار نکرد
    مور خط رخنه در آن لعل شکربار نکرد
  • يوسف ما به تهيدستي کنعان در ساخت
    جنس خود چون دگران کهنه به بازار نکرد
  • با رخ ساده کني خون دل پرکاران را
    در زمان خط شبرنگ چها خواهي کرد
  • عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت
    حسن آن روز که آيينه مصفا مي کرد
  • در دل سخت تو تأثير ندارد، ور نه
    کوه را ناله من باديه پيما مي کرد
  • لب جان بخش تو از خاک قيامت انگيخت
    روح اگر در تن خفاش مسيحا مي کرد
  • صائب از خواجه مدد خواست درين تازه غزل
    که در احياي سخن کار مسيحا مي کرد
  • تازه گرداندن احرام سفر مطلب بود
    روي در ساحل اگر موج ز دريا مي کرد
  • حسن آن روز که آيينه مصفا مي کرد
    عشق در پرده زنگار تماشا مي کرد
  • بي لب لعل تو صائب المي داشت که گل
    در نظر جلوه خميازه حسرت مي کرد
  • نيست يک جرعه درين ميکده بي خون جگر
    باده در جام کند عاشق و خوناب خورد
  • به زبان صحبت اشراق ندارد حاجت
    شمع روشن دل خود در شب مهتاب خورد
  • عمر جاويد شود در نظرش موج سراب
    خضر اگر زخمي ازان خنجر سيراب خورد
  • در جهاني که تهيدست برون بايد رفت
    ساده لوح آن که غم رفتن اسباب خورد
  • چند در شيشه سر بسته گردون صائب
    خون خود را دل بيتاب چو سيماب خورد
  • شعله شوق اگر در دل خارا گيرد
    کعبه چون محمل ليلي ره صحرا گيرد
  • يوسف اين گرمي بازار نديده است به خواب
    مهر در کوي تو شب جاي تماشا گيرد
  • در نگهباني دل عقل عبث مي کوشد
    سوزن آن نيست که دامان مسيحا گيرد
  • چرخ بيهوده خمي در خم صائب کرده است
    دام گنجشک محال است که عنقا گيرد
  • سرو از برگ سراپا کف در يوزه شده است
    که ز بالاي تو سرمشق رعونت گيرد
  • نکشد زير زمين وحشت تنهايي را
    هر که در روي زمين خوي به وحدت گيرد
  • کوته آنديش تري نيست ز من عالم را
    در ره سيل مرا خواب فراغت گيرد
  • هر که در وقت جواني ره طاعت گيرد
    خط پاکي ز عرق ريزي خجلت گيرد
  • باده در مردم بي مغز اثر بيش کند
    طرفه شوري است چو آتش به نيستان گيرد
  • دانه سوخته را گريه ما سبز کند
    زاغ در گلشن ما رنگ هزاران گيرد
  • هرکسي حاجت خود را به دري عرض نمود
    دست دريوزه ما بر در استغنا زد
  • آب روشن که صفا در قدمش مي غلطيد
    ديد تا روي ترا آينه بر خارا زد
  • در شکنجه است ز شورابه دريا دايم
    هر که چون دانه گوهر ز يتيمي دم زد
  • سير صحراي شکرخيز قناعت کردم
    چون شکر، مور در او جوش حلاوت مي زد
  • نيست در خاطر سودازدگان فکر وصال
    به چه دل غرقه دريا به گهر پردازد؟
  • عاشق پاک نظر اوست که در خلوت وصل
    چشم پوشد ز تماشا، به خبر پردازد
  • محو در پرتو خورشيد جهانتاب شود
    هر که چون شبنم گل ديده به زر پردازد
  • هر که در تربيت جوهر بينش باشد
    به جگر سوختگان همچو شرر پردازد
  • آتشي در جگر بلبل اگر هست، چرا
    اين چمن را ز خس و خار نمي پردازد؟
  • خواب مخمل نبود در گرو افسانه
    بخت کي گوش به افسانه خواب اندازد؟
  • صائب از بحر به يک جرعه برآوردي گرد
    در خور ظرف تو، ساقي چه شراب اندازد؟
  • کلک صائب چو گشايد گره از زلف سخن
    تاب در نافه آهوي تتار اندازد
  • در گذر از سر نظاره آن قد بلند
    کاين تماشا ز سر چرخ کلاه اندازد
  • شکوه در دل گره و جرأت گفتارم نيست
    مگر اين سلسله را اشک به راه اندازد
  • هست چون تيغ دودم در نظر غيرت من
    حسن را آينه هر چند دو چندان سازد
  • در جواني ز ثمر قامت نخل است دو تا
    راستي سرو مرا بي ثمري مي سازد
  • عقل در کاسه سر عشق شد از بيخبري
    ديو را باده گلرنگ پري مي سازد
  • راستي پيشه خود کن خيانت کردن
    در و ديوار جهان را عسسي مي سازد
  • دل ارباب هوس هر نفسي در جايي است
    کي سگ هرزه مرس با مرسي مي سازد؟
  • در پس پرده تزوير و ريا زاهد خشک
    عنکبوتي است که دام مگسي مي سازد
  • روح در جسم محال است بماند صائب
    طاير قدس کجا با قفسي مي سازد؟
  • دانه ام خال لب کشت شد از سوختگي
    در زميني که دل برق به خرمن لرزد
  • پير بر زندگي افزون ز جوان مي لرزد
    برگ بر خويش در ايام خزان مي لرزد
  • نيست تاب نفس سرد دل روشن را
    شمع در وقت سحرگاه ازان مي لرزد
  • مي شود از در نابسته پريشان، خاطر
    دل آسوده ز چشم نگران مي لرزد
  • وطن از ياد به خونگرمي غربت نرود
    آب در لعل گران قيمت ازان مي لرزد
  • گر چه فرسوده شد از خوردن نان دندانش
    کوته آنديش همان در غم نان مي لرزد
  • لاله تربتش آتش به ته پا دارد
    در دل هر که طلب شمع سراغ افروزد
  • روزگاري است که در ساغر خورشيد، شراب
    آنقدر نيست که يک ذره دماغ افروزد