نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
شور عشق است نمک مايده هستي را
اي خوش آن عمر که
در
شغل محبت گذرد
داغ تا چند نهان
در
ته مرهم باشد؟
عمر آيينه ما چند درين گل گذرد؟
دامنش
در
گرو خار ندامت ماند
شوخ چشمي که ز عاشق به تغافل گذرد
دامن حسن غيور تو ازان پاکترست
که تمناي تو
در
خاطر بلبل گذرد
ننهم پاي ارادت به حريمي که
در
او
حرف طول امل و عرض تجمل گذرد
بس که
در
هر گذري راهزني پنهان است
رشته از کوچه گوهر به تأمل گذرد
ديده هر که نشد باز درين عبرتگاه
روزگارش همه
در
خواب پريشان گذرد
رفت
در
بيخبري عهد جواني افسوس
تا بجا مانده هستي به چه عنوان گذرد
تلخي و شوري و شيريني آب از خاک است
عمر
در
عالم پرشور به تلخي گذرد
زندگي را نبود چاشنيي بي مستي
عمر
در
باغ به انگور به تلخي گذرد
در
بيابان فنا قافله شوق من است
کارواني که غبارش ز خبر مي گذرد
عارفان از سخن سرد پريشان نشوند
عمر گل
در
قدم باد سحر مي گذرد
نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاست
که سخن
در
صدف پاک گهر مي گذرد
در
بيابان ملامت دل ديوانه ما
همچو تيغي است که بر سنگ فسان مي گذرد
آه ازان دلبر محجوب که
در
پرده شب
روي پوشيده ز آيينه جان مي گذرد
صاف شو تا همه خوبان به رضايت باشند
در
گلستان، سخن آب روان مي گذرد
قصه خنجر الماس مگوييد به ما
که
در
اينجا سخن از تيغ زبان مي گذرد
زخم از پهلوي من طرف نمايان بربست
داغ
در
سينه من چشم تماشا وا کرد
ببر اي باد صبا مژده به طفلان هوس
که
در
باغ نوي سبزه خطش وا کرد
دولت از ديده بيدار طلب بايد کرد
گريه چون شمع نهان
در
دل شب بايد کرد
هست
در
خاطر اگر داعيه بخت جوان
صائب از پير خرابات طلب بايد کرد
خويش را پيشتر از مرگ خبر بايد کرد
در
حضر فکر سرانجام سفر بايد کرد
نفسي چند که
در
سينه پرخون باقي است
صرف افغان شب و آه سحر بايد کرد
سير انجام
در
آيينه آغاز خوش است
دام را پيشتر از دانه نظر بايد کرد
فکر جان
در
سفر عشق به خاطر بارست
از گرانباري اين راه حذر بايد کرد
پرتو عاريتي نعل
در
آتش دارد
شمع محراب ز رخسار چو زر بايد کرد
مادر خاک به فرزند نمي پردازد
روي
در
منزل و مأواي پدر بايد کرد
تا به کي خرج تماشاي جهان خواهي شد؟
در
سرانجام خود آخر نظري بايد کرد
نقطه
در
سير و سکون تابع رمال بود
شکوه از ثابت و سيار نمي بايد کرد
از پريشان سخني عمر قلم شد کوتاه
زندگي
در
سر گفتار نمي بايد کرد
بر لباس است نظر مردم کوته بين را
سر خود
در
سر دستار نمي بايد کرد
گوهر راز به غماز سپردن ستم است
باده
در
شيشه شيراز نمي بايد کرد
بوي گل
در
گره غنچه پريشان نشود
پيش غماز دهن باز نمي بايد کرد
هيچ رنگي ز سياهي نبود بالاتر
سرمه
در
چشم فسونساز نمي بايد کرد
چشم
در
خانه پر دود گشودن ستم است
پيش زشت آينه پرداز نمي بايد کرد
در
جواني ز مي ناب گذشتن ستم است
شنبه خود شب آدينه نمي بايد کرد
مي برد ديده بي شرم طراوت ز عذار
جلوه بي پرده
در
آيينه نمي بايد کرد
تشنه چشمي غم همکاسه ز دل مي شويد
باده
در
جام سفالينه نمي بايد کرد
تخم اميد من از سعي فلک سبز نشد
دانه سوخته خون
در
جگر دهقان کرد
در
حريمي که کند دلبر ما دست بلند
چيست پيراهن يوسف که قبا نتوان کرد؟
نگذري تا ز سر دانه دل چون پر کاه
دست خود
در
کمر کاهربا نتوان کرد
دلم از رشک تماشايي او پر خون است
گر چه
در
چشمه خورشيد نظر نتوان کرد
تا چو کشتي ننهي بار رفيقان بر دل
پنجه
در
پنجه درياي خطر نتوان کرد
تا نمي
در
قدح اهل مروت باقي است
صائب از کوي خرابات سفر نتوان کرد
نعمتي نيست که چشمي نبود
در
پي آن
ترک وصل شکر از بهر مگس نتوان کرد
دعوي بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد
در
ميان چون نبود هيچ، سخن نتوان کرد
تا حيا قطع نظر زان گل رخسار نکرد
مور خط رخنه
در
آن لعل شکربار نکرد
يوسف ما به تهيدستي کنعان
در
ساخت
جنس خود چون دگران کهنه به بازار نکرد
با رخ ساده کني خون دل پرکاران را
در
زمان خط شبرنگ چها خواهي کرد
عشق
در
کف ز دل سوخته خاکستر داشت
حسن آن روز که آيينه مصفا مي کرد
در
دل سخت تو تأثير ندارد، ور نه
کوه را ناله من باديه پيما مي کرد
لب جان بخش تو از خاک قيامت انگيخت
روح اگر
در
تن خفاش مسيحا مي کرد
صائب از خواجه مدد خواست درين تازه غزل
که
در
احياي سخن کار مسيحا مي کرد
تازه گرداندن احرام سفر مطلب بود
روي
در
ساحل اگر موج ز دريا مي کرد
حسن آن روز که آيينه مصفا مي کرد
عشق
در
پرده زنگار تماشا مي کرد
بي لب لعل تو صائب المي داشت که گل
در
نظر جلوه خميازه حسرت مي کرد
نيست يک جرعه درين ميکده بي خون جگر
باده
در
جام کند عاشق و خوناب خورد
به زبان صحبت اشراق ندارد حاجت
شمع روشن دل خود
در
شب مهتاب خورد
عمر جاويد شود
در
نظرش موج سراب
خضر اگر زخمي ازان خنجر سيراب خورد
در
جهاني که تهيدست برون بايد رفت
ساده لوح آن که غم رفتن اسباب خورد
چند
در
شيشه سر بسته گردون صائب
خون خود را دل بيتاب چو سيماب خورد
شعله شوق اگر
در
دل خارا گيرد
کعبه چون محمل ليلي ره صحرا گيرد
يوسف اين گرمي بازار نديده است به خواب
مهر
در
کوي تو شب جاي تماشا گيرد
در
نگهباني دل عقل عبث مي کوشد
سوزن آن نيست که دامان مسيحا گيرد
چرخ بيهوده خمي
در
خم صائب کرده است
دام گنجشک محال است که عنقا گيرد
سرو از برگ سراپا کف
در
يوزه شده است
که ز بالاي تو سرمشق رعونت گيرد
نکشد زير زمين وحشت تنهايي را
هر که
در
روي زمين خوي به وحدت گيرد
کوته آنديش تري نيست ز من عالم را
در
ره سيل مرا خواب فراغت گيرد
هر که
در
وقت جواني ره طاعت گيرد
خط پاکي ز عرق ريزي خجلت گيرد
باده
در
مردم بي مغز اثر بيش کند
طرفه شوري است چو آتش به نيستان گيرد
دانه سوخته را گريه ما سبز کند
زاغ
در
گلشن ما رنگ هزاران گيرد
هرکسي حاجت خود را به دري عرض نمود
دست دريوزه ما بر
در
استغنا زد
آب روشن که صفا
در
قدمش مي غلطيد
ديد تا روي ترا آينه بر خارا زد
در
شکنجه است ز شورابه دريا دايم
هر که چون دانه گوهر ز يتيمي دم زد
سير صحراي شکرخيز قناعت کردم
چون شکر، مور
در
او جوش حلاوت مي زد
نيست
در
خاطر سودازدگان فکر وصال
به چه دل غرقه دريا به گهر پردازد؟
عاشق پاک نظر اوست که
در
خلوت وصل
چشم پوشد ز تماشا، به خبر پردازد
محو
در
پرتو خورشيد جهانتاب شود
هر که چون شبنم گل ديده به زر پردازد
هر که
در
تربيت جوهر بينش باشد
به جگر سوختگان همچو شرر پردازد
آتشي
در
جگر بلبل اگر هست، چرا
اين چمن را ز خس و خار نمي پردازد؟
خواب مخمل نبود
در
گرو افسانه
بخت کي گوش به افسانه خواب اندازد؟
صائب از بحر به يک جرعه برآوردي گرد
در
خور ظرف تو، ساقي چه شراب اندازد؟
کلک صائب چو گشايد گره از زلف سخن
تاب
در
نافه آهوي تتار اندازد
در
گذر از سر نظاره آن قد بلند
کاين تماشا ز سر چرخ کلاه اندازد
شکوه
در
دل گره و جرأت گفتارم نيست
مگر اين سلسله را اشک به راه اندازد
هست چون تيغ دودم
در
نظر غيرت من
حسن را آينه هر چند دو چندان سازد
در
جواني ز ثمر قامت نخل است دو تا
راستي سرو مرا بي ثمري مي سازد
عقل
در
کاسه سر عشق شد از بيخبري
ديو را باده گلرنگ پري مي سازد
راستي پيشه خود کن خيانت کردن
در
و ديوار جهان را عسسي مي سازد
دل ارباب هوس هر نفسي
در
جايي است
کي سگ هرزه مرس با مرسي مي سازد؟
در
پس پرده تزوير و ريا زاهد خشک
عنکبوتي است که دام مگسي مي سازد
روح
در
جسم محال است بماند صائب
طاير قدس کجا با قفسي مي سازد؟
دانه ام خال لب کشت شد از سوختگي
در
زميني که دل برق به خرمن لرزد
پير بر زندگي افزون ز جوان مي لرزد
برگ بر خويش
در
ايام خزان مي لرزد
نيست تاب نفس سرد دل روشن را
شمع
در
وقت سحرگاه ازان مي لرزد
مي شود از
در
نابسته پريشان، خاطر
دل آسوده ز چشم نگران مي لرزد
وطن از ياد به خونگرمي غربت نرود
آب
در
لعل گران قيمت ازان مي لرزد
گر چه فرسوده شد از خوردن نان دندانش
کوته آنديش همان
در
غم نان مي لرزد
لاله تربتش آتش به ته پا دارد
در
دل هر که طلب شمع سراغ افروزد
روزگاري است که
در
ساغر خورشيد، شراب
آنقدر نيست که يک ذره دماغ افروزد
صفحه قبل
1
...
744
745
746
747
748
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن