نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي برد راستي از طبع، کج انديش برون
تير
در
قبضه ناراست، کمان مي گردد
جذبه بحر نگردد ز غريبان غافل
در
گهر آب گهر قطره زنان مي گردد
سنگ اطفال گران نيست به سودازدگان
کبک
در
کوه و کمر خنده زنان مي گردد
شکر اين لطف نمايان چه توانم کردن؟
که مثال تو
در
آيينه عيان مي گردد
در
طلب باش که از گرمي صحراي طلب
پاي پر آبله از ديده وران مي گردد
ديدنت باعث سرسبزي جان مي گردد
پير
در
سايه سرو تو جوان مي گردد
در
سبک مغز ندارد سخن سخت اثر
که فلاخن سبک از سنگ گران مي گردد
آدمي پير چو شد حرص جوان مي گردد
خواب
در
وقت سحرگاه گران مي گردد
آسمان
در
حرکت از نظر روشن ماست
آب از قوت سرچشمه روان مي گردد
راي روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف
در
ايام خزان مي گردد
طالب خلق اگر گوشه عزلت گيرد
همچو دامي است که
در
خاک نهان مي گردد
آسمان خاک ره مردم بي آزارست
گرگ
در
گله اين قوم شبان مي گردد
بيشتر گوشه نشينان جهان صيادند
دام
در
خاک پي صيد نهان مي گردد
خصم بدگوهر اگر حرف ملايم گويد
استخواني است که
در
لقمه نهان مي گردد
پرتو عاريتي نعل
در
آتش دارد
دولت ماه به يک شب سپري مي گردد
مي و مطرب نبود زنده دلان را
در
کار
خنده بر غنچه نسيم سحري مي گردد
همچو آيينه که
در
شارع عام آويزند
عمر من صرف پريشان نظري مي گردد
کوه
در
باديه شوق کمر مي بندد
خاک چون آب روان بار سفر مي بندد
ماه شبگرد من از خانه چو آيد بيرون
ماه
در
خدمتش از هاله کمر مي بندد
دل آگاه درين غمکده خرم نشود
يوسف آن نيست که
در
گوشه زندان خندد
شانه گر غور
در
آن زلف گرهگير کند
تا قيامت دل بيتاب برون مي آرد
شمع را شوق تماشاي تو
در
بزم شراب
شب آدينه ز محراب برون مي آرد
در
حريمي که لب لعل تو ميکش باشد
قدح از خويش مي ناب برون مي آرد
غير دندان تو
در
دايره هستي نيست
آسيايي که ز خود آب برون مي آرد
مي زدايد نفس صدق ز دلها زنگار
صبح
در
چهره گشايي يد بيضا دارد
گر چه ني عقده خود را نتواند وا کرد
در
گشاد گره دل يد طولي دارد
دل سنگين ترا حلقه بيرون درست
ناله من که اثر
در
دل خارا دارد
بوي پيراهن اگر تند رود معذورست
دشمني
در
پي چون چشم زليخا دارد
بوي پيراهن اگر تند رود معذورست
دشمني
در
پي چون چشم زليخا دارد
دم جان بخش اثر
در
دل آهن نکند
چشم سوزن چه تمتع ز مسيحا دارد؟
دل محال است که ساکن شود از لرزيدن
شانه تا راه
در
آن زلف چليپا دارد
تو ز طفلي است که
در
خانه نداري آرام
ور نه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟
گر چه
در
آينه جوهر ننمايد خود را
خط بر آن صفحه رخسار تماشا دارد
ماه هرچند خوش آينده نباشد
در
روز
حسن مهتابي دلدار تماشا دارد
جوش مي را به پريخانه خم بايد ديد
سيل
در
سينه کهسار تماشا دارد
در
ته زلف کند جلوه ديگر رخسار
دل شب عالم انوار تماشا دارد
سر مژگان تو
در
کاوش دل بي پرواست
نيشتر از رگ بيمار چه پروا دارد؟
در
دو عالم گرهي نيست که نگشايد عشق
عاشق از عقده افلاک چه پروا دارد؟
آه عشاق سينه روز اثرها دارد
شب اين طايفه
در
پرده سحرها دارد
دل صاحب نظران را به تغافل مشکن
کاين حبابي است که
در
پرده گهرها دارد
گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه
خار
در
هر سر انگشت هنرها دارد
آن که
در
شکر، زبان بر دهنش مسمارست
چون رسد وقت شکايت چه زبانها دارد
نيست
در
آب حيات و دم جان بخش مسيح
اين گشايش که دم تيغ شهادت دارد
جلوه گاه دل عاشق ز فلک بيرون است
در
صف پيش بود هر که شجاعت دارد
نيست
در
پله ديوار قناعت صائب
سايه بال هما گرچه سعادت دارد
آتشي
در
ته پا هست اگر رهرو را
هر گياهي به رهش شمع هدايت دارد
سود سوداي محبت همه
در
نقصان است
ساده لوح آن که تمناي کفايت دارد
سخن سرد چه تأثير کند
در
دل گرم؟
جوش دريا چه غم از خامي عنبر دارد؟
نيست ممکن شود آسوده، دل از لرزيدن
شانه تا راه
در
آن زلف معنبر دارد
بس که سيراب بود تيغ تو،
در
هر زخمي
بر جگر سوختگان منت کوثر دارد
غنچه
در
جامه خود چاک زدن عاجز نيست
دل عاشق چه غم از طارم اخضر دارد؟
دل صد پاره اگر همرهي ما نکند
کيست
در
راه طلب توشه ما بردارد؟
در
بيابان طلب تشنه جگر بسيارست
به که هر آبله اي آب جدا بردارد
از ثبات قدم ما دل تيغ آب شود
سيل
در
باديه ما خطر از پل دارد
در
خور مزد فلک کار به آدم دارد
خوردن نعمت عالم غم عالم دارد
ماتم و سور جهان دست
در
آغوش همند
که مه عيد به دنبال محرم دارد
در
سيه دل نکند کلفت مردم تأثير
نوحه گر دف به کف از حلقه ماتم دارد
دل هرکس شود از تيغ ملامت صد چاک
راه چون شانه
در
آن طره پرخم دارد
تخم
در
سينه کهسار پريشان شده ام
سبز گردون مگر از اشک سحابم دارد
منم آن باده پرزور که ميناي فلک
چاکها
در
جگر از زور شرابم دارد
غمزه شوخ ترا نيست محرک
در
کار
تيغ از جوهر خود سلسله جنبان دارد
دل
در
آن زلف ندارد غم تنهايي ما
فيض صبح وطن اين شام غريبان دارد
دامن شب مده از دست که اين ابر سياه
در
ته دامن خود چشمه حيوان دارد
مگذر از دامن صحراي قناعت کانجا
مور
در
زير نگين ملک سليمان دارد
در
پريشاني خلق است مرا جمعيت
دل من طالع سي پاره قرآن دارد
آن که از تيغ تغافل دو جهان بسمل اوست
دست
در
گردن دلهاي پريشان دارد
رهرو عشق چه پرواي مغيلان دارد؟
بيخودي
در
ته پا تخت سليمان دارد
مرکز از دايره انگشتر فرمان دارد
مور
در
خانه خود حکم سليمان دارد
خبر از خنده سوفار ندارد پيکان
چه اثر
در
دل غمگين لب خندان دارد؟
خار
در
ديده بي پرده شبنم شکند
از حيا چهره هر گل که نقابي دارد
نتوان ديد
در
آن روي عرقناک دلير
گل اين باغ عجب تلخ گلابي دارد
دم نشمرده محال است برآرد چون صبح
هر که
در
مد نظر روز حسابي دارد
تا به خاري نرساند ننشيند از پا
در
جگر آبله تا قطره آبي دارد
شب تارش به دو خورشيد بود آبستن
هر که
در
وقت سحر جام شرابي دارد
اي بسا خون که کند
در
دل صاحب نظران
چهره اي کز عرق شرم نقابي دارد
کرد مشتاق عدم سختي دوران جان را
سيل
در
دامن کهسار شتابي دارد
چه شتاب است که
در
ديده من دارد اشک
باز سيماب بر آيينه قراري دارد
به سيه روزي من کيست درين سبز چمن؟
داغ
در
مد نظر لاله عذاري دارد
خضر اگر راه به سرچشمه حيوان برده است
مست هم
در
دل شب آب خماري دارد
هر که رخساره آيينه گدازي دارد
رو به هر دل که گذارد
در
بازي دارد
به که از کف ندهد شيوه مردم داري
هر که چون ديده،
در
خانه بازي دارد
هر که
در
دايره ساده دلان نيست چو ماه
دل نبندد به کمالي که زوالي دارد
دل خون گشته اش از آب بود لرزانتر
هر که سر
در
قدم تازه نهالي دارد
چه ضرورست چو خورشيد به درها گردد؟
هر که
در
پرده شب راه سؤالي دارد
برق تازان به صف خرمن ما مي آيد
هر که
در
سينه گمان شعله آهي دارد
در
گلوي جرسش ناله خونين گره است
کارواني که ز پي آبله پايي دارد
گريه ماست که
در
هيچ دلي راهش نيست
ور نه باران ز صدف خانه خدايي دارد
زشت
در
مرتبه خويش کم از زيبا نيست
هر چه را مي نگري حسن خدايي دارد
در
زمان دل ديوانه من هر طفلي
چون فلاخن به بغل سنگ نگه مي دارد
هر عقيقي که دلش
در
گرو نام بود
پشت آسوده به ديوار يمن نگذارد
گل اگر شرم ز روي چمن آرا نکند
آرزو
در
دل مرغان چمن نگذارد
در
فسونسازي آن چشم سيه حيرانم
که خموش است و کسي را به سخن نگذارد
نيست
در
ميکده جز رطل گران دلسوزي
که تواند ز دل امروز غم فردا برد
محو
در
عالم بي نام و نشاني گشتيم
خبر عزلت ما کيست به عنقا ببرد؟
سيل
در
سلک نقش سوختگان است اينجا
کوه تمکين ترا کيست که از جا ببرد؟
در
اثر کوش که جز آينه دلسوزي نيست
که چراغي به سر خاک سکندر ببرد
در
و ديوار به محرومي من مي گريند
هيچ کس دامن خالي ز گلستان نبرد
بي نيازي
در
جنت به رخش باز کند
مور اگر حاجت خود را به سليمان نبرد
تا ابد خواري غربت نکشد
در
يتيم
دل نه طفلي است که عشقش به دبستان نبرد
ترک سر گوي که
در
معرکه جانبازان
تا کسي سر ندهد گوي ز ميدان نبرد
صفحه قبل
1
...
743
744
745
746
747
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن