167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي برد راستي از طبع، کج انديش برون
    تير در قبضه ناراست، کمان مي گردد
  • جذبه بحر نگردد ز غريبان غافل
    در گهر آب گهر قطره زنان مي گردد
  • سنگ اطفال گران نيست به سودازدگان
    کبک در کوه و کمر خنده زنان مي گردد
  • شکر اين لطف نمايان چه توانم کردن؟
    که مثال تو در آيينه عيان مي گردد
  • در طلب باش که از گرمي صحراي طلب
    پاي پر آبله از ديده وران مي گردد
  • ديدنت باعث سرسبزي جان مي گردد
    پير در سايه سرو تو جوان مي گردد
  • در سبک مغز ندارد سخن سخت اثر
    که فلاخن سبک از سنگ گران مي گردد
  • آدمي پير چو شد حرص جوان مي گردد
    خواب در وقت سحرگاه گران مي گردد
  • آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
    آب از قوت سرچشمه روان مي گردد
  • راي روشن ز بزرگان کهنسال طلب
    آبها صاف در ايام خزان مي گردد
  • طالب خلق اگر گوشه عزلت گيرد
    همچو دامي است که در خاک نهان مي گردد
  • آسمان خاک ره مردم بي آزارست
    گرگ در گله اين قوم شبان مي گردد
  • بيشتر گوشه نشينان جهان صيادند
    دام در خاک پي صيد نهان مي گردد
  • خصم بدگوهر اگر حرف ملايم گويد
    استخواني است که در لقمه نهان مي گردد
  • پرتو عاريتي نعل در آتش دارد
    دولت ماه به يک شب سپري مي گردد
  • مي و مطرب نبود زنده دلان را در کار
    خنده بر غنچه نسيم سحري مي گردد
  • همچو آيينه که در شارع عام آويزند
    عمر من صرف پريشان نظري مي گردد
  • کوه در باديه شوق کمر مي بندد
    خاک چون آب روان بار سفر مي بندد
  • ماه شبگرد من از خانه چو آيد بيرون
    ماه در خدمتش از هاله کمر مي بندد
  • دل آگاه درين غمکده خرم نشود
    يوسف آن نيست که در گوشه زندان خندد
  • شانه گر غور در آن زلف گرهگير کند
    تا قيامت دل بيتاب برون مي آرد
  • شمع را شوق تماشاي تو در بزم شراب
    شب آدينه ز محراب برون مي آرد
  • در حريمي که لب لعل تو ميکش باشد
    قدح از خويش مي ناب برون مي آرد
  • غير دندان تو در دايره هستي نيست
    آسيايي که ز خود آب برون مي آرد
  • مي زدايد نفس صدق ز دلها زنگار
    صبح در چهره گشايي يد بيضا دارد
  • گر چه ني عقده خود را نتواند وا کرد
    در گشاد گره دل يد طولي دارد
  • دل سنگين ترا حلقه بيرون درست
    ناله من که اثر در دل خارا دارد
  • بوي پيراهن اگر تند رود معذورست
    دشمني در پي چون چشم زليخا دارد
  • بوي پيراهن اگر تند رود معذورست
    دشمني در پي چون چشم زليخا دارد
  • دم جان بخش اثر در دل آهن نکند
    چشم سوزن چه تمتع ز مسيحا دارد؟
  • دل محال است که ساکن شود از لرزيدن
    شانه تا راه در آن زلف چليپا دارد
  • تو ز طفلي است که در خانه نداري آرام
    ور نه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟
  • گر چه در آينه جوهر ننمايد خود را
    خط بر آن صفحه رخسار تماشا دارد
  • ماه هرچند خوش آينده نباشد در روز
    حسن مهتابي دلدار تماشا دارد
  • جوش مي را به پريخانه خم بايد ديد
    سيل در سينه کهسار تماشا دارد
  • در ته زلف کند جلوه ديگر رخسار
    دل شب عالم انوار تماشا دارد
  • سر مژگان تو در کاوش دل بي پرواست
    نيشتر از رگ بيمار چه پروا دارد؟
  • در دو عالم گرهي نيست که نگشايد عشق
    عاشق از عقده افلاک چه پروا دارد؟
  • آه عشاق سينه روز اثرها دارد
    شب اين طايفه در پرده سحرها دارد
  • دل صاحب نظران را به تغافل مشکن
    کاين حبابي است که در پرده گهرها دارد
  • گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه
    خار در هر سر انگشت هنرها دارد
  • آن که در شکر، زبان بر دهنش مسمارست
    چون رسد وقت شکايت چه زبانها دارد
  • نيست در آب حيات و دم جان بخش مسيح
    اين گشايش که دم تيغ شهادت دارد
  • جلوه گاه دل عاشق ز فلک بيرون است
    در صف پيش بود هر که شجاعت دارد
  • نيست در پله ديوار قناعت صائب
    سايه بال هما گرچه سعادت دارد
  • آتشي در ته پا هست اگر رهرو را
    هر گياهي به رهش شمع هدايت دارد
  • سود سوداي محبت همه در نقصان است
    ساده لوح آن که تمناي کفايت دارد
  • سخن سرد چه تأثير کند در دل گرم؟
    جوش دريا چه غم از خامي عنبر دارد؟
  • نيست ممکن شود آسوده، دل از لرزيدن
    شانه تا راه در آن زلف معنبر دارد
  • بس که سيراب بود تيغ تو، در هر زخمي
    بر جگر سوختگان منت کوثر دارد
  • غنچه در جامه خود چاک زدن عاجز نيست
    دل عاشق چه غم از طارم اخضر دارد؟
  • دل صد پاره اگر همرهي ما نکند
    کيست در راه طلب توشه ما بردارد؟
  • در بيابان طلب تشنه جگر بسيارست
    به که هر آبله اي آب جدا بردارد
  • از ثبات قدم ما دل تيغ آب شود
    سيل در باديه ما خطر از پل دارد
  • در خور مزد فلک کار به آدم دارد
    خوردن نعمت عالم غم عالم دارد
  • ماتم و سور جهان دست در آغوش همند
    که مه عيد به دنبال محرم دارد
  • در سيه دل نکند کلفت مردم تأثير
    نوحه گر دف به کف از حلقه ماتم دارد
  • دل هرکس شود از تيغ ملامت صد چاک
    راه چون شانه در آن طره پرخم دارد
  • تخم در سينه کهسار پريشان شده ام
    سبز گردون مگر از اشک سحابم دارد
  • منم آن باده پرزور که ميناي فلک
    چاکها در جگر از زور شرابم دارد
  • غمزه شوخ ترا نيست محرک در کار
    تيغ از جوهر خود سلسله جنبان دارد
  • دل در آن زلف ندارد غم تنهايي ما
    فيض صبح وطن اين شام غريبان دارد
  • دامن شب مده از دست که اين ابر سياه
    در ته دامن خود چشمه حيوان دارد
  • مگذر از دامن صحراي قناعت کانجا
    مور در زير نگين ملک سليمان دارد
  • در پريشاني خلق است مرا جمعيت
    دل من طالع سي پاره قرآن دارد
  • آن که از تيغ تغافل دو جهان بسمل اوست
    دست در گردن دلهاي پريشان دارد
  • رهرو عشق چه پرواي مغيلان دارد؟
    بيخودي در ته پا تخت سليمان دارد
  • مرکز از دايره انگشتر فرمان دارد
    مور در خانه خود حکم سليمان دارد
  • خبر از خنده سوفار ندارد پيکان
    چه اثر در دل غمگين لب خندان دارد؟
  • خار در ديده بي پرده شبنم شکند
    از حيا چهره هر گل که نقابي دارد
  • نتوان ديد در آن روي عرقناک دلير
    گل اين باغ عجب تلخ گلابي دارد
  • دم نشمرده محال است برآرد چون صبح
    هر که در مد نظر روز حسابي دارد
  • تا به خاري نرساند ننشيند از پا
    در جگر آبله تا قطره آبي دارد
  • شب تارش به دو خورشيد بود آبستن
    هر که در وقت سحر جام شرابي دارد
  • اي بسا خون که کند در دل صاحب نظران
    چهره اي کز عرق شرم نقابي دارد
  • کرد مشتاق عدم سختي دوران جان را
    سيل در دامن کهسار شتابي دارد
  • چه شتاب است که در ديده من دارد اشک
    باز سيماب بر آيينه قراري دارد
  • به سيه روزي من کيست درين سبز چمن؟
    داغ در مد نظر لاله عذاري دارد
  • خضر اگر راه به سرچشمه حيوان برده است
    مست هم در دل شب آب خماري دارد
  • هر که رخساره آيينه گدازي دارد
    رو به هر دل که گذارد در بازي دارد
  • به که از کف ندهد شيوه مردم داري
    هر که چون ديده، در خانه بازي دارد
  • هر که در دايره ساده دلان نيست چو ماه
    دل نبندد به کمالي که زوالي دارد
  • دل خون گشته اش از آب بود لرزانتر
    هر که سر در قدم تازه نهالي دارد
  • چه ضرورست چو خورشيد به درها گردد؟
    هر که در پرده شب راه سؤالي دارد
  • برق تازان به صف خرمن ما مي آيد
    هر که در سينه گمان شعله آهي دارد
  • در گلوي جرسش ناله خونين گره است
    کارواني که ز پي آبله پايي دارد
  • گريه ماست که در هيچ دلي راهش نيست
    ور نه باران ز صدف خانه خدايي دارد
  • زشت در مرتبه خويش کم از زيبا نيست
    هر چه را مي نگري حسن خدايي دارد
  • در زمان دل ديوانه من هر طفلي
    چون فلاخن به بغل سنگ نگه مي دارد
  • هر عقيقي که دلش در گرو نام بود
    پشت آسوده به ديوار يمن نگذارد
  • گل اگر شرم ز روي چمن آرا نکند
    آرزو در دل مرغان چمن نگذارد
  • در فسونسازي آن چشم سيه حيرانم
    که خموش است و کسي را به سخن نگذارد
  • نيست در ميکده جز رطل گران دلسوزي
    که تواند ز دل امروز غم فردا برد
  • محو در عالم بي نام و نشاني گشتيم
    خبر عزلت ما کيست به عنقا ببرد؟
  • سيل در سلک نقش سوختگان است اينجا
    کوه تمکين ترا کيست که از جا ببرد؟
  • در اثر کوش که جز آينه دلسوزي نيست
    که چراغي به سر خاک سکندر ببرد
  • در و ديوار به محرومي من مي گريند
    هيچ کس دامن خالي ز گلستان نبرد
  • بي نيازي در جنت به رخش باز کند
    مور اگر حاجت خود را به سليمان نبرد
  • تا ابد خواري غربت نکشد در يتيم
    دل نه طفلي است که عشقش به دبستان نبرد
  • ترک سر گوي که در معرکه جانبازان
    تا کسي سر ندهد گوي ز ميدان نبرد