167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • تازه کردستي ز نم بر روي خود
    هم به خون تازه در پيوسته اي
  • شمع مراد من نشدي يک شبي تمام
    ماه تمام، در شب تار که بوده اي؟
  • سروت هنوز هست در آغوش خاستن
    اي سرو نيم رسته، بهار که بوده اي؟
  • دي بوسه داديم چو شدم خاک بر درت
    امروز خاک بوس در شه چگونه اي؟
  • کي داند انده شب تنها نشستگان؟
    اي آن که مست در بر جانان غنوده اي
  • آب حيات مي رودت در سخن که لب
    گويي ره آب چشمه حيوان گشوده اي
  • اي مرغ عاشق ار تو بدانستييي وفا
    در رنج خويش راحت صياد ديده اي
  • دلا، زينسان چه مي نالي در آن کوي؟
    گدايان شبانگه را چه باشي
  • بمير اي مرغ تشنه در بيابان
    اميد ابر ناگه را چه باشي
  • دلم را خرد بشکستي به هجران
    قوي بتخانه اي را در شکستي
  • از ديده نيفتد گذرش بر تو نگويي
    تا خاک شوم در ته پايي که تو باشي
  • شايد که نياري به نظر ملک جهان را
    در کلبه احزان گدايي که تو باشي
  • مست آمده اي باز به مهمان که بودي؟
    دانم شکري در شکرستان که بودي؟
  • مي دوش کجا خوردي و ساغر به که دادي؟
    در ظلمت شب چشمه حيوان که بودي؟
  • آراسته و مست در آغوش که خفتي؟
    اين بخت کرا بوده، به فرمان که بودي؟
  • بيداري شبهام چه ديدي تو که هرگز
    در خواب گهي ديده بيدار نديدي؟
  • چه سود از گريه خسرو در اين غم؟
    چو کشتش را ز باران نيست روزي
  • به گريه خواستم وصلت در اين ملک
    گداي خويش را سلطان نکردي
  • ترا من دل سپردم، ليک جايش
    در آن گيسوي چين بر چين تو کردي
  • کله را کج منه چندين بر آن سر
    که تا با ما کجي در سر نداري
  • شکستي طره، تا در سر چه داري؟
    نگويي کينه با چاکر چه داري؟
  • کله کج کرده اي از بهر آن راست
    که خون ريزي، دگر در سر چه داري؟
  • گرم ديوانه خواهي داشت در دشت
    ميان بربسته ام بر هر چه داري؟
  • مرا چند آخر از خود دور داري؟
    دلم را در هم و رنجور داري
  • بتي گر داري، از فردا مينديش
    که در خانه بهشت و حور داري
  • چو آتش در زدي، باري همين بين
    چنين باشد که خود را دور داري
  • گر خال بناگوشت دل بستد و منکر شد
    باري تو گواهي ده، اي در بناگوشي
  • طبيبم داغ فرمايد، نداند
    که صد جا بيش دارم در نهاني
  • چه يارد گفت در وصف تو خسرو
    که هرچ اندر دل آرم، بيش از آني
  • سزد گر نيکويي در من ببيني
    که خودکام و جوان و نازنيني
  • ز جان آيم به استقبال تيرت
    که بر من راست کرده در کميني
  • بيا گر در همي چيني ز چشمم
    به شرط آنکه مهره برنچيني
  • خواهم به درت روم به صد آه
    سوزم سر و پاي خود در آن کوي
  • اي ديده، به سوز من ببخشاي
    کامروز تراست آب در جوي
  • در آب حيات غرقه شد خضر
    زان سبزه که زير آب داري
  • خون ريز که گر بپرسدت کس
    در هر مژه صد جواب داري
  • عشقي که نه جان دهند در وي
    بازي باشد، نه عشقبازي
  • جان مي رودم برون و غم نيست
    غم زانست که در ميان جاني
  • اي زلف ترت مراغه کرده
    بر روي تو چون در آب ماهي
  • در هوشياري مهوشي، سرمست و غلتان دلکشي
    چون مو کني شانه کشي، طره پريشان خوشتري
  • سيمين تري از بادتر، در لب ز شيريني اثر
    با قامتي چون نيشکر پسته دهان کيستي؟
  • هرگز نيايد در نظر نقشي ز رويت خوبتر
    شمسي ندانم يا قمر، حوري ندانم يا پري
  • خسرو خسته را سخن بسته شد از تو در دهن
    طوطي شکرين من، نغز نداي کيستي؟
  • اي بت بدکيش، چشم نامسلمان را بپوش
    در مسلماني چرا تاراج کافر مي کني؟
  • يار در دل، خسروا و جانم آخر، شايد آنک
    پادشاه را با گدايي خانه انبازي دهي
  • هر دمي گردي و در ديده ناخفته دوست
    دوستانه ز پي کوري دشمن خفتي
  • روز محشر نبود هيچ حسابش به يقين
    هر که در کوي مغان گشت شهيد، اي ساقي
  • آنکه در کوي محبت قدم از صدق نهاد
    دگر او پند اديبان نشنيد، اي ساقي
  • زاهد از شرم تو دايم سرانگشت گزد
    جز در ميکده جايي مگريد، اي ساقي
  • مردم چشمي و شد خانه چشمم تاريک
    تا تو در خانه ديگر شدي، اي بينايي