نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مرا دارد تماشاي تو از گلزار مستغني
کجا
در
ديده اهل بهشت اعراف مي آيد؟
ز شرم خود بود
در
پرده بيگانگي عاشق
وگرنه حسن دايم روبروي عشق مي آيد
کدامين خانه پردازست
در
خلوت سراي دل؟
که گردآلود حرف از سينه غمناک مي آيد
زعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتي دارد
که طوطي
در
نظر آيينه را چون زنگ مي آيد
کدامين خانه پردازست
در
جانم نمي دانم
که جاي اشک از چشمم دل آواره مي آيد
بغير از تشنه ديدار
در
هنگامه محشر
ندادن آب چشم خود زکوثر از که مي آيد؟
نماند از سرد مهريهاي دوران
در
جگر آهم
درختي را که سرما سوخت دودش برنمي آيد
مگر چون خار و خس
در
دامن تسليم آويزد
وگرنه موج ازين دريا مسلم برنمي آيد
ندارد اختياري چشم من
در
محو گرديدن
نظر پوشيدن از آيينه حيران نمي آيد
نفس
در
پرده داري صبح مي سوزد، نمي داند
که مستوري زخورشيد سبک جولان نمي آيد
مجو آرامش از جان مقدس
در
تن خاکي
که خودداري زدست گوهر غلطان نمي آيد
زانجم نور مه
در
ديده روزن نمي آيد
زچندين چشم، کار يک دل روشن نمي آيد
زبيرحمي همان بر روي من
در
باغبان بندد
زدست کوته من گرچه گل چيدن نمي آيد
زمن راز دل صدچاک پوشيدن نمي آيد
زبوي گل، نفس
در
سينه دزديدن نمي آيد
مرا مست لقا سر
در
بيابان جهان دادي
ندانستي زمستان غير لغزيدن نمي آيد؟
خموشي حجت ناطق بود جانهاي واصل را
که از غواص
در
دريا نفس بيرون نمي آيد
نوا پيوسته
در
بزم شراب ناب مي بايد
مسلسل نغمه تر چون صداي آب مي بايد
وصال قامت چون شمع او گر
در
نظر داري
کنار حسرتي آماده چون محراب مي بايد
زلعل آبدار او تمنايي که من دارم
مرا
در
دست صد انگشتر زنهار مي بايد
چه سود از کارفرمايان ظاهر بي دماغان را؟
که
در
دل کارفرمايي زذوق کار مي بايد
ميسر نيست خودداري درون خانه خالي
نگهباني ترا
در
خلوت آيينه مي بايد
اگرنه بر اميد وصل يوسف طلعتي باشد
به چندين چشم، چون زنجير
در
زندان بياسايد؟
به راهش تا فشاندم نقد جان آسوده گرديدم
چو تخم آسوده گردد
در
زمين، دهقان بياسايد
نمکدان بشکند گر شور محشر
در
گريبانش
نمک پرورده لعل ترا کي جان بياسايد؟
ميان جسم و جان پيوند محکم مي شود صائب
اگر سيل پريشانگرد
در
ويران بياسايد
علايق مي دواند ريشه آسان
در
دل سنگين
سليماني محال است از کمر زنار بگشايد
گشايش نيست
در
طالع گرههاي خدايي را
که ده انگشت نتواند زبان لال بگشايد
گشايشها بود
در
انتها از بستگي دل را
گره از رشته تب عقده تبخال بگشايد
به هر نامحرمي عاشق لب اظهار نگشايد
گل اين باغ، دفتر
در
حضور خار نگشايد
شکايت نامه ما سنگ را
در
گريه مي آرد
الهي هيچ کافر مهر ازين طومار نگشايد؟
گره تا کي ز ابروي سخن پرداز نگشايد؟
در
رحمت به رويم چند آن طناز نگشايد؟
زبخت تيره اميد گشايش نيست
در
کارم
به سعي سرمه هرگز عقده آواز نگشايد
به خون نغمه رنگين باد منقار نواسنجي
که بال بيغمي
در
چنگل شهباز نگشايد
زموج بيقراري حرص آسودن نمي داند
زبان را
در
طلب پيوسته سايل کار فرمايد
سبکسيري که دارد راه دوري
در
نظر صائب
مروت نيست مرکب را به منزل کار فرمايد
مشو غافل زفيض خاکساري
در
برومندي
که ريحان از سفال تشنه اينجا آب مي جويد
زبان آتشين
در
آستين دارد گرستن را
به اشک گرم روي خويش شمع انجمن شويد
يد بيضاست
در
روشنگري لطف عزيزان را
غبار از ديده يعقوب بوي پيرهن شويد
صدف
در
سينه درياي تلخ از فيض خاموشي
دهان خود به آب گوهر شهوار مي شويد
زجوهر
در
سرشت سخت رو جهل است محکمتر
کجي را از نهاد تيغ، روشنگر نمي شويد
دل سودازده
در
طره دلدار افتاد
گل بچينيد که ديوانه به بازار افتاد
ناله اي کز سر
در
دست شنيدن دارد
دل به بيهوده درايان جرس نتوان داد
چه کند يوسف اگر تن ندهد
در
زندان؟
تن به آغوش زليخاي هوس نتوان داد
هوس ديدن رويي است مرا
در
خاطر
که نقابش دو جهان روي نما مي طلبد
قطره بيجگري کز نظر ما افتد
شور حشري شود و
در
دل دريا افتد
خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد
آتش لاله چو
در
دامن صحرا افتد
آبرو
در
گره گوشه عزلت بسته است
يوسف از چه چو برآيد ز بها مي افتد
هرکجا پرتو جانانه ما مي افتد
برق
در
خرمن پروانه ما مي افتد
نيست ممکن که به خرمن نرساند خود را
در
دل سنگ اگر دانه ما مي افتد
در
دياري که بود کعبه برابر با خاک
که به تعمير صنمخانه ما مي افتد؟
تا قيامت
در
دل بسته نخواهد ماندن
عاقبت دست دعا قفل اثر مي پيچد
صيقل آينه غيب همان
در
غيب است
دل محال است به تدبير مصفا گردد
در
دل ساده ما عقل کند جلوه عشق
نقطه سهو بر اين صفحه سويدا گردد
عشق
در
پرده ناموس نماند صائب
قاف پوشيده کجا از پر عنقا گردد؟
ملک بيگانه بود بيخبري عاقل را
کسي از بهر چه
در
کشور اعدا گردد؟
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر
در
هر نفسي عالم ديگر گردد
حسن
در
هر نگهي عالم ديگر گردد
به نسيمي ورق لاله و گل برگردد
گل رويي که نيايد ز لطافت به خيال
چه خيال است
در
آيينه مصور گردد؟
تربيت را نبود
در
دل تاريک اثر
جوش دريا سبب خامي عنبر گردد
دست
در
دامن تسليم و رضا زن صائب
تا ترا موج خطر دامن مادر گردد
بيش ازين تاب ندارم، به جنون خواهم زد
شانه تا چند
در
آن زلف، سراسر گردد؟
حسن
در
هر نظري جلوه ديگر دارد
سخن تازه محال است مکرر گردد
صحبت زنده دلان جو که گرانقدر شود
آب بي قيمت اگر
در
دل گوهر گردد
نشود حرص تهي چشم به احسان خاموش
که لب نان، لب
در
يوزه سايل گردد
گر چنين تنگ شود دايره عيش و نشاط
پسته
در
پوست محال است که خندان گردد
خواب هرکس ز خيال تو پريشان گردد
زلف شب
در
نظرش سنبل و ريحان گردد
دلم آشفته ز جمعيت ياران گردد
همچو سي پاره که
در
جمع پريشان گردد
مي شود فاختگان را خط آزادي سرو
در
رياضي که نهال تو خرامان گردد
عشق هر روز شد از روز دگر مشکلتر
نيست
در
طالع اين کار که آسان گردد
هرکه چون آبله
در
حلقه آهل نظرست
هر قدم گرد سر خار مغيلان گردد
در
پريخانه دل نيست قرارش صائب
طفل اشکي که بدآموز به دامان گردد
نخل قد تو به باغي که خرامان گردد
سرو
در
زير پر فاخته پنهان گردد
قمري از سرو به زنهار برآرد انگشت
در
رياضي که نهال تو خرامان گردد
مي شود جمع به شيرازه خرمن آخر
تخم هر چند
در
آغاز پريشان گردد
بي ضرورت به سخن لب مگشا
در
پيري
که سخن پوچ ز افتادن دندان گردد
فيض حق
در
دل آلوده نگردد نازل
خم چو بي باده شود جاي فلاطون گردد
غوطه
در
خون زده از حسرت شيرين، چه عجب
دوش فرهاد اگر مسند گلگون گردد
حسن صائب ز هوادار کند نشو و نما
سرو
در
زير پر فاخته موزون گردد
گر چنين خون دل ازان طره مشکين گردد
شانه را دست
در
آن زلف نگارين گردد
مانع شوخي آن چشم نشد پرده خواب
برق
در
ابر محال است بتمکين گردد
گر چنين خون دل ازان طره مشکين گردد
شانه را دست
در
آن زلف نگارين گردد
رنگي از گلشن
در
بسته ندارد گلچين
هر که خاموش شد ايمن ز سخن چين گردد
خاطر جمع بود
در
گره دلتنگي
گل نشکفته محال است که بي بو گردد
پله عشرتش از قاف گرانسنگ ترست
در
دل هرکه خدنگ تو ترازو گردد
هست
در
پرده آتش رخ گلزار خليل
مي توان چيد گل از يار چو بدخو گردد
هرکه شد واله و ديوانه ليلي نگهان
در
نظر موج سرابش رم آهو گردد
ماند
در
صفحه رخسار تو صائب حيران
طوطي از آينه هرچند سخنگو گردد
چون حنا کز سفر هند شود غاليه رنگ
خون دل مشک
در
آن حلقه گيسو گردد
طي شود
در
نفسي زندگيش همچو حباب
سر هرکس که درين بحر هوا جو گردد
هر غباري که ازو چشم نپوشي صائب
در
نهانخانه دل آينه رويي گردد
زنگ روشنگر آيينه ما مي گردد
در
پريخانه ما جغد هما مي گردد
درد صاف از دل خوش مشرب ما مي گردد
در
پريخانه ما جغد هما مي گردد
چشم کوته نظران حلقه بيرون درست
ورنه آن سرو روان
در
همه جا مي گردد
محملي را که درين باديه من مي طلبم
نه فلک
در
طلبش آبله پا مي گردد
رهنوردي که درين باديه هموار رود
خار
در
رهگذرش دست دعا مي گردد
بي عصايي است درين راه دليل کوري
هر که بيناست
در
اينجا به عصا مي گردد
در
بيابان طلب راهروان را شبها
نفس سوخته ام راهنما مي گردد
در
تمناي تو اي قافله سالار بهار
گل جدا، رنگ جدا، بوي جدا مي گردد
در
نگيرد سخن عشق به ارباب هوس
آتش افسرده ازين هيزم تر مي گردد
سخن از غور سخن سنج گرامي گردد
قطره
در
حوصله بحر گهر مي گردد
صفحه قبل
1
...
742
743
744
745
746
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن