167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • بلبلگان در صفير صلصلگان در خروش
    خون چمن گرم جوش، اي که نشيني خموش، در شکن آئين هوش، باده ي معني بنوش، نغمه سرا گل بپوش
  • ديوان اوحدي مراغي

  • دل از دستم برون بردي که با ما سر در آري تو
    بما سر در نياوردي و سرها رفت در کارت
  • در دل نهادم مهر او و آن دل روان دادم بدو
    زيرا که گر در جان نهم، جانم نگنجد در بدن
  • غلط کردم، نه آن گنجي که در آغوش من گنجي
    مرا اين بس که در گنجم به کنجي در جهان تو
  • ديوان خاقاني

  • گر فاسقان را از گنه در باغ رضوان نيست ره
    در روي ساقي کن نگه صد باغ رضوان بين در او
  • ديوان سعدي

  • اي مهر تو در دل ها وي مهر تو بر لب ها
    وي شور تو در سرها وي سر تو در جان ها
  • تو را من دوست مي دارم خلاف هر که در عالم
    اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم
  • چنانم در دلي حاضر که جان در جسم و خون در رگ
    فراموشم نه اي وقتي که ديگر وقت ياد آيي
  • چه فتنه ست اين که در چشمت به غارت مي برد دل ها
    تويي در عهد ما گر هست در شيراز فتاني
  • مواعظ سعدي

  • چو نفس آرام مي گيرد چه در قصري چه در غاري
    چو خواب آمد چه بر تختي چه در پايان ديواري
  • گلستان سعدي

  • ... گذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعاي حاجات و همه روز در ...
  • ... شنيدم که بغاري در نشسته بود و در بروي از جهانيان بسته و ملوک و ...
  • بفرمودش طلب کردن. در احياء عرب بگرديدند و بدست آوردند و پيش ملک ...
  • سالي نزاعي در ميان پيادگان حجاج افتاده بود و داعي هم در آن سفر ...
  • وآنجا که در شاهوارست نهنگ مردم خوارست. لذت عيش دنيا را لدغه اجل ...
  • نظر نکني در بوستان که بيد مشکست و چوب خشک. همچنين در زمره ...
  • ديوان سلمان ساوجي

  • نباشد با لب و لفظ و جمال و حال او مارا
    شکر درخورد و مي در کام و مه در وجه و شب در خور
  • نباشد خالي از فکر و خيال و ذکر او مارا
    روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس دربر
  • در آب مي جستم تو را دل گفت: کاي سلمان بيا!
    در بحر عشقش غوص کن، کان در درين دريا بود
  • برآن بودم که چون دولت، در آيد از درم روزي
    به هر بابي که کوشيدم از آن در در نمي آيد
  • ديوان سنايي

  • گرت نزهت همي بايد به صحراي قناعت شو
    که آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و وا در وا
  • به دل ننديشم از نعمت نه در دنيا نه در عقبا
    همي خواهم به هر ساعت چه در سرا چه رد ضرا
  • آن که چون در درس و مجلس دم زند در علم و دين
    چون دم آخر نيابي در همه گيتيش يار
  • بادي چو آب و آتش و بادي چو باد و خاک
    در صفوت و بلندي و در لطف و در وقار
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • من در ميان با تو خوشم تو در کنار من خوشي
    موئي نگنجد در ميان من آن تو تو آن من