نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
بر لوح خاک احسن تقويم چون تويي
در
خويشتن شمار سپهر و ستاره کن
خسرو، به سيم معني اگر
در
رسيده اي
آن سيم را به گوش دلت گوشواره کن
حق صحبت را غنيمت دار با هم صحبتان
چون همي داني جدايي
در
ميان خواهد شدن
غلام ناله ديوانگان روي توام
خوش است زمزمه مرغ
در
بهارستان
در
سرم باز هوايي ست که گفتن نتوان
مهر خورشيد لقايي ست که گفتن نتوان
مهرباني که ندارد سر سوداي کسي
در
سر بي سر و پايي ست که گفتن نتوان
همه کس بيندت جز من، روا باشد کزين نعمت
به محرومي بميرد پيش
در
اميدوار تو
بيچاره دلم خون شد
در
پيش خيال تو
تا چند هنوز آخر دوري ز وصال تو
اي جان من آويزان از بند قباي تو
بيچاره دلم خون شد
در
عهد وفاي تو
در
عشق عفاالله طلبم وصل تو، زشت است
معشوق دگر سو و تمنا به دگر سو
مويي ست دهان تو و
در
موي شکافي
هنگام سخن ريخته لؤلؤي تر از مو
من اينجا و دل گمره
در
آن کو
از آن گمگشته مسکين نشان کو
اي زندگاني بخش من لعل شکر گفتار تو
در
آرزوي مردنم از حسرت ديدار تو
بر زمي آخرت گهي بوده بود خرامشي
حيف بود به چشم من خاک
در
سراي تو
بود ناپيدا دهانش تيز ديدم بوسه جاش
در
لب از دنداني نشاني شد دهاني يافت نو
قامت تو کز ضعيفي بسته
در
مويت نماند
بر سر هر تار مويي خانماني يافت نو
تو که به غلتاق تنگ چست
در
آمد تنت
پرده دل را دريد رشک بغلتاق تو
نوبت خوبي زدند
در
شب گيسوي تو
فتنه عسس گشت باز گرد سر کوي تو
بس که شکسته دلان بسته زلفت شدند
هست هزاران شکست
در
سر هر موي تو
ابرو ترش مکن که شود کشته عالمي
زين چاشني که مي نگرم
در
کمان تو
آموخت چشمهاي مرا گريه هاي تلخ
در
ديده خنده هاي لب نوشخند تو
تا کي هنوز
در
دلت از خسته غبار
کز خون دل نشاند غبار سمند تو
صد پاره شد چو غنچه دل خسرو و هنوز
باري گلي کشفت مرا
در
بهار تو
روزي که ذره ذره شود استخوان من
باشد هنوز
در
دل تنگم هواي تو
خواهيد تا چو من نشويد از بلاي هجر
در
من نگه کنيد و ببينيد سوي او
بس نوبهار کهنه که بشکست زانکه کرد
در
چشم نيم مست تو هر دم خمار تو
بر نازکان باغ ببخشاي و لطف کن
زينسان به ناز
در
چمن، اي نازنين، مرو
اي آنکه
در
نظاره آن شوخ مي روي
ديوانگي خسرو مسکين ببين، مرو
در
دلت هيچ جا نمي گيريم
گر چه ما هسته ايم و خرما تو
جاي
در
چشم خسرو ار نکني
خاک پاي سر معظم شو
لاله دمد از خون شهيدان غم او
تا حشر
در
آيند به خوان علم او
من کجا خسپم که از فرياد من
شب نمي خسپد کسي
در
کوي تو
گفتيم بي روي من
در
گل مبين
چون کنم، مي آيدم زو بوي تو
نفگني
در
گردنم دستي که نيست
اين کمان را طاقت بازوي تو
همه
در
مجلس شاهان نتوان خورد کباب
يکي شبي بر جگر سوخته هم مهمان شو
گل بخندد
در
چمن گر خنده اي
وام يابد از لب خندان تو
پرسد ز سرشک خون جانم ز غمت، آري
پر گشته مرا آخر
در
عشق تو پيمانه
باز آمده اي تا بنمايي و بسوزي
در
سوز مياور دل آرام گرفته
اي گل، چه زني خنده ز ناليدن خسرو
کازرده بود بلبل
در
دام گرفته
به صد خونابه ايمان
در
دل آويخت
مکن، اي نامسلمان، پاره پاره
دلم
در
عشق جانان گشته پاره
دل است آن شوخ را يا سنگ خاره
شبانگاه تو بر مه پاره آمد
مرا
در
دل غم آن ماه پاره
من و مستي و بدنامي و زين پس
سگان رسوا و طفلان
در
نظاره
دليري مي کند
در
ديدنت خلق
به دست غمزه شمشير بلا ده
هميشه چشم تو مست است، جانا
ولي
در
دلبري هشيار گونه
گشادم ديده روي تو ناگه
به جانم
در
شدي ناکرده آگه
تا دل ز توام به غم نشسته
جان
در
گذر عدم نشسته
هر کس که بديد حسن رويت
در
خانه زهد کم نشسته
هر کس به مقام و منزل خويش
در
کوي تو چون سگم نشسته
اي
در
دل من مقيم گشته
دل بي تو اسير بيم گشته
صفحه قبل
1
...
740
741
742
743
744
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن