167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بخيلان گر کنند استادگي در شکر افشاني
    زطوطي هيچ کس شيرين زباني را نمي گيرد
  • لحد گهواره سان مي لرزد از بيتابي جسمم
    زشوخي کشتيم آرام در ساحل نمي گيرد
  • زسوز سينه مجنون صحرايي عجب دارم
    که چون فانوس، آتش در دل محمل نمي گيرد
  • بغير از بيخودي دارالاماني نيست عالم را
    عبث در خلوت خم جاي افلاطون نمي گيرد
  • ندارم از غريبي شکوه اي از سازگاريها
    مگر ياد وطن گاهي مرا در غربت اندازد
  • جنوني کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟
    زعقل مصلحت بين صد بيابان دورم اندازد
  • شدم غافل زشکر سوده الماس، مي ترسم
    که کافر نعمتي در مرهم کافورم اندازد
  • به درياي حلاوت غوطه برمي آورم صائب
    اگر عريان قضا در خانه زنبورم اندازد
  • اگر ظلمت زچشم آب حيوان دست بردارد
    غبارآلود خود را در گلستان تو اندازد
  • حجاب عشق تا برجاست از عاشق چه مي آيد؟
    گرفتم خويش را در خلوت جانانه اندازد
  • گرفتاري عنان از دست بيرون مي برد، ورنه
    مرا در دام هيهات است حرص دانه اندازد
  • زخورشيد بلند اقبال او صائب عجب دارم
    که پرتو بر در و ديوار اين ويرانه اندازد
  • شکوه عقل را بسياري گفتار کم سازد
    دو لب را در نظرها خامشي تيغ دودم سازد
  • زچشم شور، صائب دوربيني مي جهد سالم
    که در دارالقمار زندگي با نقش کم سازد
  • سخن در پايه پستي نمي ماند سخنور را
    سليمان دست خود را پايتخت مور مي سازد
  • مرا بس در ميان دور گردان اين سرافرازي
    که مکتوب مرا جانان نشان تير مي سازد
  • زهمراهان يکدل شوق سالک بيشتر گردد
    گراني سيل را در جستجو چالاک مي سازد
  • صفاي روي خوبان است در دلسوزي عاشق
    که اين آيينه را خاکستر دل پاک مي سازد
  • خروش سيل صائب مي شود در کوهسار افزون
    مرا سنگ ملامت بيشتر چالاک مي سازد
  • شود در بر گريزان رتبه آزادگي ظاهر
    خزان تشريف اين سرو جوان را تازه مي سازد
  • نفس در سينه تا دارد، زکلک تر زبان صائب
    رياض دولت صاحبقران را تازه مي سازد
  • مدار اميد آسايش برون نارفته از عالم
    نفس غواص در بيرون عمان تازه مي سازد
  • نباشد خنده بي گريه باغ آفرينش را
    که گل در نوبهاران اشک شبنم دانه مي سازد
  • خط پاکي است گمنامي زکلفت گوشه گيران را
    سياهي در نگين نامداران خانه مي سازد
  • نبستم گرچه طرفي در حيات از زلف مشکينش
    همان اميدواري استخوانم شانه مي سازد
  • وصال شعله جانسوز در مدنظر دارد
    عبث پهلوي خود را بوريا لاغر نمي سازد
  • زبس سود از سفر برخاست در ايام ما صائب
    حنا را رفتن هندوستان رنگين نمي سازد
  • زچشم بد خطر افزون بود رنگين لباسان را
    زصحرا بيش در فانوس شمع دوربين لرزد
  • ندارد ياد چون من بيقراري صفحه دوران
    که نامم همچو دست رعشه داران در نگين لرزد
  • زعرياني عرق مي ريزد از درويش صاحبدل
    توانگر در سمور و قاقم و سنجاب مي لرزد
  • اگرچه حجت ناطق زعيسي در بغل دارد
    همان مريم به جان از تهمت ناگاه مي لرزد
  • نفس در ره نسازد راست هر کس دوربين افتد
    زفکر عاقبت دايم دل آگاه مي لرزد
  • زخواب امن صائب فتنه بيدار مي زايد
    که دورانديش در منزل فزون از راه مي لرزد
  • گراني مي کند دست تهي بر نخل بارآور
    چو افتد در ميان عاقلان ديوانه مي لرزد
  • هواي خانه مي ريزد زيکديگر حبابم را
    نفس بيهوده در ويرانيم سيلاب مي سوزد
  • زقرب شمع اگر آتش فتد در جان پروانه
    دل پر رخنه عاشق زچندين باب مي سوزد
  • به فکر کلبه تاريک ما هرگز نمي افتد
    چراغ آشنارويي که در هر خانه مي سوزد
  • ندارد حاصل بي جذبه کوشش، ورنه هر موجي
    نفس در جستن آن گوهر يکدانه مي سوزد
  • همان سرگشته چون موج سرايم در بيابانها
    به جاي سبزه خضر از رهگذر من اگر خيزد
  • زشرم آن تبسمهاي شرم آلود جا دارد
    که شکر خند گل در آستين غنچه بگريزد
  • عبوس زاهد خشک از مي گلگون نگردد کم
    مگر در سوختن چين از جبين بوريا خيزد
  • پشيماني ندارد در طلب از پاي افتادن
    درين وادي کسي کز پا درآيد بي عصا خيزد
  • بگير از آتش سوزنده تعليم سبکروحي
    که با آن سرکشي در پيش پاي خار برخيزد
  • اگر وصف سرزلف تو در طومار بنويسم
    چو شمع کشته دودم از سر طومار برخيزد
  • پي طرف کلاهش لاله دارد نعل در آتش
    زخواب ناز گل از شوق آن دستار برخيزد
  • ندارد اعتبار خاک، خون مشک در زلفش
    به يک سودا درين بازار باد از خاک برخيزد
  • ندارد حاصلي جز قبض خاطر خاک اصفاهان
    نباشد بسط در خاکي کز او ترياک برخيزد
  • غبار خط مناسب نيست آن رخسار نازک را
    مگر گرد يتيمي از در گوش تو برخيزد
  • گره گردد زبان غنچه گويا در آن محفل
    که مهر خامشي از چشمه نوش تو برخيزد
  • کدامين شعله رخسارست در خاطر ترا صائب؟
    که سقف آسمان وقت است از جوش تو برخيزد
  • پشيماني ندارد خنده بر وضع جهان کردن
    ندارد گريه در پي خنده اي کز زعفران خيزد
  • در آن گلشن که صائب غنچه منقار بگشايد
    به جاي ناله از آتش زبانان الامان خيزد
  • نمي دانم کدامين شوخ چشم افتاده در دامش
    که صياد از کمين بسيار بيتابانه مي خيزد
  • در اميدواري آنچنان مسدود شد صائب
    که از آيينه زنگ از سعي خاکستر نمي خيزد
  • فغان بي اثر در سينه عاشق نمي باشد
    ازين فولاد يک شمشير بي جوهر نمي خيزد
  • سپند خام بيجا در ميان مي افکند خود را
    درين محفل صدا از بيقراران برنمي خيزد
  • زشمعي برگ آسايش طمع دارم که از شوخي
    پر پروانه جاي برگ گل در پيرهن ريزد
  • ندارد عالم ايجاد چون من واژگون بختي
    که رنگ شام غربت در دلم صبح وطن ريزد
  • دويي نبود ميان کفر و دين در عالم وحدت
    دل تسبيح از بگسستن زنار مي ريزد
  • زحرف تلخ مي خواهد مرا ناصح به شور آرد
    زناداني نمک در ديده بيدار مي ريزد
  • ندارد صرفه اي با بي پروبالان در افتادن
    زخون کبک، رنگ قتل خود شهباز مي ريزد
  • اگر در دام او اشکي دل ديوانه مي ريزد
    زچشم دوربيني خونبهاي دانه مي ريزد
  • برو ناصح نمکدان نصيحت در دلم مشکن
    که شور محشر از زنجير اين ديوانه مي ريزد
  • زشور حشر ترساند فلک ديوانه ما را
    چه بيکارست، رنگ سيل در ويرانه مي ريزد
  • محک از کارهاي سخت باشد شيرمردان را
    به مردم جوهر فرهاد در کهسار پيدا شد
  • ندارد راه کثرت در حريم وحدت يوسف
    حجاب ديده کوتاه بينان پيرهنها شد
  • دل بي آرزو را دامن پاک از هوا گيرد
    زروشن گوهري گستاخ شبنم در چمنها شد
  • ندارد گرچه راه کعبه مقصود پاياني
    کند هر کس سفر در خويشتن منزل تواند شد
  • نباشد گر دري ويرانه ما بي دماغان را
    غبار دل در غمخانه ما مي تواند شد
  • به داغ نااميدي سينه ما گرم مي جوشد
    همايون جغد در ويرانه ما مي تواند شد
  • تعين داردش در پرده بيگانگي، ورنه
    حباب از ترک سر درياي اخضر مي تواند شد
  • چه طوفانها کند چون در مقام التفات آيد
    دهاني کز جواب خشک کوثر مي تواند شد
  • زفکر صبح شنبه طفل در آدينه مي لرزد
    که از انديشه انجام غافل مي تواند شد؟
  • چنين گر سبزه خط خيزد از رخسار گلرنگش
    گل ازخجلت نهان در بوته خاشاک خواهد شد
  • اگر اين است کيفيت هواي نوبهاران را
    در ميخانه از گرد کسادي بسته خواهد شد
  • غبار جرم ما در دل نخواهد ماند رحمت را
    محيط از رهگذار سيل ديگرگون نخواهد شد
  • پريشاني شود شيرازه جمعيت خاطر
    مشو در هم اگر کار جهان يک چند درهم شد
  • نباشد در بساط آسمان هم جود بي منت
    زبار منت خورشيد پشت ماه نو خم شد
  • برآمد از حجاب شرم در دوران خط رويش
    هلال خط مشکين ماه عيد روزه داران شد
  • گريبان چاکي عشاق از ذوق فنا باشد
    الف در سينه گندم زشوق آسيا باشد
  • چسان آيد برون از زير ديوار گرانجاني؟
    تن زاري که در ششدر زنقش بوريا باشد
  • مقوس کرد بار روزي ما آسمانها را
    دل آگاه در انديشه روزي چرا باشد؟
  • سلامت شبنم از سرچشمه خورشيد باز آمد
    حضور خاطر ما نيست دايم در سفر باشد
  • زسيلاب حوادث عارف از جا در نمي آيد
    کمند وحدت صاحبدلان موج خطر باشد
  • سخن سنجيده گفتن بي نيازي بار مي آرد
    گهر در دامن غواص از پاس نفس باشد
  • حبابي را که در بحر حقيقت چشم بگشايد
    سپهر آبگون چون پرده روي نفس باشد
  • قيامت مي کند در سايه زلف سيه خالش
    جگردارست هر دزدي که همدست عسس باشد
  • سخنسازي ندارد جز خجالت حاصل ديگر
    سر اهل سخن در پيش دايم چون قلم باشد
  • مکن از ظلمت فقر و فنا چون بيدلان وحشت
    که آب زندگاني در شبستان عدم باشد
  • نيم غمگين اگر گردون نگردد بر مراد من
    که برد پاکبازان بيشتر در نقش کم باشد
  • ندارد گنج قارون اعتبار خاک در چشمش
    دلي کز درد و داغ عشق صائب محتشم باشد
  • نسازد نور يکتايي دو دل پروانه ما را
    اگرچه صد هزاران شمع در يک انجمن باشد
  • نوازش از کسي جز سيلي اخوان نمي بيند
    اگر صد سال يوسف در دبستان وطن باشد
  • گر از روشندلاني از گداز تن مشو غافل
    که کار شمع در دلهاي شب بگداختن باشد
  • نثار تيغ سيراب شهادت نقد جان کردن
    نفس در زير آب زندگاني باختن باشد
  • نبيند رنج غربت هر که دارد وسعت مشرب
    زخلق خوش هميشه نافه در صحراي چين باشد
  • کند در پرده مه سير خورشيد جهان آرا
    زصورت، ديده هر کس به صورت آفرين باشد
  • اگرچه داشتي ميخانه ها در پيش دست خود
    به يک پيمانه نشکستي خمارم، اين چنين باشد!
  • خيال بوسه در دل نقش مي بستم زخاميها
    به پيغامي نکردي شرمسارم، اين چنين باشد!
  • ز ابرو صد گره انداختي در رشته کارم
    زپرکاري نکردي فکر کارم، اين چنين باشد!