نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
شربت ز لبت خواهم، وين بيهده گويي را
بهر دل گرم خود
در
تب نتوان کردن
حلواي لب خود نه اندر دهنم تا خود
از غايت شيريني
در
لب نتوان کردن
مده، اي محتسب، تشويش چشمش
که
در
خواب خوشند آن پر خماران
چو غوغاي مگس
در
خانه شهد
نفير مستمندان بر درش بين
همه شب باده نوشيده ست تا روز
هنوز آن خواب مستي
در
سرش بين
همانا حلقه گوش سپهر است
چو ليلي هست
در
پهلوي مجنون
در
اوصاف کمالت نظم خسرو
بناميزد همه سحر است و افسون
خوش آمد با توام ديدار کردن
نظر
در
روي چون گلنار کردن
ز من
در
پيش تو کاري نيابد
به جز نظاره ديدار کردن
ز تو
در
خان و مان سوزي اشارت
ز خسرو آتش اندر ني گرفتن
من ناله کنان ز غم همه شب
او خفته به ناز
در
شبستان
سيماب شدي و از خيالت
در
خويش گمم چو کيميا من
زن
در
دل خسرو آتش، اما
خود را ز ميانه بر کران کن
جانا، چو خواهي کشتنم
در
آرزوي يک سخن
باري به دشنامي مرا کن شرمسار خويشتن
بخرام همچون عاقلان، از بهر جان غافلان
در
هم ز آه بيدلان، زلف پريشان را ببين
باده هجر خوردنم، رنج خمار
در
تنم
جز ز حلاوت لبش نشکند اين خمار من
آخر، اي خود بين من، روزي به غمخواري ببين
از گرفتاري بپرس و
در
گرفتاري ببين
ني منت گويم ز تو«حالم تواني گوش کرد؟»
کانده سخت است
در
سوداي تنها ماندگان
ماند اينم آفتاب و مه که
در
شبهاي غم
سايه باشد مونس شبهاي تنها ماندگان
مانده
در
زير زمين خورشيد، آخر رخ بپوش
تا مگر خورشيد از زير زمين آيد برون
چون به پشت زين نشيني، گر نديدستي ببين
کز ميان بيد سر
در
آستين آيد برون
مردمي جستن زهر نا مردمي نامردميست
چون ز مردم
در
همه عالم نمي يابم نشان
ما کياي زهد اهل فسق را خاک رهيم
چون مغان معتقد
در
زير پاي موبدان
چشم را
در
ملک خوبي شحنه بيداد کن
غمزه خونخواره را بر جادوان استاد کن
در
خيالش بيهشم، چه جاي پند است، اي حکيم
خواب ديوانه ست، تعبيري به هشياري مکن
خويش را
در
کوي بي خويشي فگن
تا ببيني خويش را بي خويشتن
جرعه اي بر خاک ميخواران فشان
آتشي
در
جان هشياران فگن
مرغ نتواند که
در
بند زبان
صبحدم چون غنچه بگشايد دهن
آنچنان بدنام و رسوا گشته ام
کز
در
ديرم رهاند برهمن
جز خيالش
در
بدن يک موي نيست
وز غم او هست يک مو هم بدن
قصه باران اشک بيش نگويم، ازآنک
در
خور گوش تو نيست لؤلؤي لالاي من
خسرو بيدل ز شوق بر
در
تو خاک شد
هيچ نگفتي «کجاست عاشق تنهاي من؟»
گر تخت عاج خواهي، خود را بلند منگر
در
خاک تست بادي، زان مشتي استخوان کن
خسرو به ملک شهرت چندت زبان هرزه
عالم همه گرفتي، شمشير
در
ميان کن
رويت بلاست، بنما، تا جان دهند خلقي
در
عهد خود ازينسان نرخ بلاگران کن
از نوک غمزه تا کي خونها کني دمادم
شهري بکشتي، اکنون شمشير
در
ميان کن
از لب چو ديگرانم چون شکري ببخشي
باري طفيل ايشان خاکي
در
اين و آن کن
تا چند کوشي آخر
در
خون بيگناهان
آهسته تر زماني، اي مير کج کلاهان
من چشم باز کردم، خاک
در
تو ديدم
چون کوريم نيايد از سرمه سپاهان
مردم ز زنده داشتن شب که
در
فراق
دشوار مي رسد سحر دورماندگان
گفتي که کشتن تو هوس دارم آشکار
پوشيده نيست لطف تو
در
باب عاشقان
اي باد، بوي يار بدين مبتلا رسان
در
چشم من ز خاک درش توتيا رسان
خسرو که از فراق خيالي شد، اي صبا
از جاش
در
ربا و بدان دلربا رسان
خسرو ز دور
در
تو درودي همي دهد
چون بر درت ز ديده نثاري نمي توان
بنشست عشق يار به جانم چنان درون
کز عافيت نماند نشاني
در
آن درون
هر کس زدي ز مردن فرهاد داستان
ما نيز آمديم
در
اين داستان درون
اي مرغ جان، بخند يکي تا برون پرد
مرغي که برنشست
در
اين آشيان درون
اي ديده، بيش
در
رخ جانان نظر مکن
ور مي کني بر آن بت بيدادگر مکن
در
خلوت رضا ز سوي الله روزگير
و ابليس را به سلسله شرع بند کن
جان کش نخست
در
قدم شبروان عشق
برج حصار چرخ ز همت کمند کن
صفحه قبل
1
...
738
739
740
741
742
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن