167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • حسن در دلهاي روشن مي نمايد خويش را
    آه اگر آيينه را پرداز نتواني نمود
  • مگذر از افتادگي صائب که خورشيد بلند
    شبنم افتاده را در ديده خود جا دهد
  • عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نيست
    اشتياق وصل شکر مور را پر مي دهد
  • در ترازوي گهربار سخاوت ميل نيست
    ابر فيض خود به خار و گل برابر مي دهد
  • حاصل زهد ريايي جز کف افسوس نيست
    دانه چون پنهان شود در خاک حاصل مي دهد
  • جلوه خورشيد تابان در ته دامان ابر
    زير زلف از ماه تابان تو يادم مي دهد
  • برق عالمسوز در ابر سياه نوبهار
    از نگاه چشم فتان تو يادم مي دهد
  • انتظام گوهر شهوار در کام صدف
    زير لب از عقده دندان تو يادم مي دهد
  • در کنار بوستان، مجموعه رنگين گل
    صائب از اوراق ديوان تو يادم مي دهد
  • در گلويم چون صدف مي سازد از خست گره
    قطره چندي اگر ابر بهارم مي دهد
  • با سبکروحان به نقد دل گراني چون کنم؟
    شمع در راه نسيم صبحدم جان مي دهد
  • سر به دنبال جنون عشق نه، کاين باد دست
    وسعت خاطر بيابان در بيابان مي دهد
  • دايه هر خوني که از بدخويي طفلان خورد
    از محبت در لباس شير بيرون مي دهد
  • صائب از آرايش دستار خواهش در گذر
    غنچه اين باغ بوي بيوفايي مي دهد
  • از گداز فکر تا باريک گرديدم چو موج
    در دل هر قطره بحر بيکران آمد پديد
  • بستگيها را گشايشها بود در آستين
    لال را از دست خود ده ترجمان آمد پديد
  • چشمه خورشيد در گرد کدورت غوطه زد
    تا غبار خط ز روي دلستان آمد پديد
  • در حريم نيستي بالا وپاييني نبود
    من چو گشتم خاک، خاک آستان آمد پديد
  • کلک گوهربار صائب تا سخن پرداز شد
    زنده رود تازه اي در اصفهان آمد پديد
  • در تلافي کوه غم از خاطرش برداشتم
    دوش هرکس را گراني از سبوي من رسيد
  • چون رسد وقت رهايي قفل مي گردد کليد
    خواب در آخر به داد ماه کنعاني رسيد
  • در کنار مادر افتاد از گريبان لحد
    هر که را اينجا فزون آزار جسماني رسيد
  • پاک از گرد علايق شو که شبنم زين چمن
    در وصال آفتاب از پاکداماني رسيد
  • خاک صحراي قناعت در مذاقش شد شکر
    مور ما تا بر سر خوان سليماني رسيد
  • مي کند در سايه افکندن کنون استادگي
    سرو بالايي که از آغوش من بالا کشيد
  • تنگ ظرفي در خرابات مغان غماز نيست
    از لب پيمانه نتوان حرف مجلس واکشيد
  • راستي زنهار چشم از مردم دنيا مدار
    از عصا در خانه خود دست نابينا کشيد
  • خامه مو در کفش سر رشته زنار شد
    نقش پردازي که زلف کافر او را کشيد
  • نيست جز تسليم ساحل عالم پرشور را
    در محيط بيکران دست از شنا بايد کشيد
  • وسعت دريا پريشان مي کند زلف حواس
    خويش را در حلقه گرداب مي بايد کشيد
  • هيچ طاعت همچو احياي زمين مرده نيست
    باده را در گوشه محراب مي بايد کشيد
  • با دهان خشک در آغوش دريا چون صدف
    انتظار گوهر ناياب مي بايد کشيد
  • به زهمواري سلاحي نيست در الزام خصم
    با نمد دندان ز کام مار مي بايد کشيد
  • مي به روي لاله رنگ يار مي بايد کشيد
    باده گلرنگ در گلزار مي بايد کشيد
  • عالم آب از نسيمي مي خورد بر يکدگر
    در سرمستي نفس هشيار مي بايد کشيد
  • باده هاي آسماني را عروج ديگرست
    مي زجام لاله در کهسار مي بايد کشيد
  • آب از سرچشمه صائب لذت ديگر دهد
    باده را در خانه خمار مي بايد کشيد
  • قطره بي ظرف ما را در تمناي گهر
    تلخکامي از قرار بحر مي بايد کشيد
  • وادي خونخوار دنيا نيست جاي دم زدن
    اين نفس را در کنار بحر مي بايد کشيد
  • همت از موج سبک پرواز مي بايد گرفت
    دام خود در رهگذار بحر مي بايد کشيد
  • بر اميد ابر گوهربار، صائب چون صدف
    تشنگيها در کنار بحر مي بايد کشيد
  • از در بسته است اينجا بيش اميد گشاد
    دامن آن غنچه مستور مي بايد کشيد
  • در لب خاموش ساغر گفتگو بسيار هست
    پنبه چون ميناي مي از گوش مي بايد کشيد
  • در فضاي عقل بال بيخودي نتوان گشود
    رخت بيرون زين جهان تنگ مي بايد کشيد
  • پرده شرم و حيا در پرده شب چون نسيم
    از رخ گلهاي رنگارنگ مي بايد کشيد
  • مي به روي تازه رويان نشأه ديگر دهد
    در بهاران باده گلفام مي بايد کشيد
  • محتسب در نوبهاران منع ما از باده کرد
    انتقام از مرغ بي هنگام مي بايد کشيد
  • حرص هيهات است بگشايد کمر در زندگي
    تا نفس چون مور داري دانه مي بايد کشيد
  • تا خط مشکين لب لعل ترا در بر کشيد
    موج بيتابي الف بر سينه کوثر کشيد
  • تنگدستي مرگ را در کام شيرين مي کند
    بيد از بي حاصلي بر خويشتن خنجر کشيد
  • از کنار آب حيوان خشک لب باز آمدن
    مرگ را در زندگي بر روي اسکندر کشيد
  • گرچه مجمر از ستمکاري زد آتش در سپند
    دود تلخش انتقام از ديده مجمر کشيد
  • پختگان را زندگي با خامکاران مشکل است
    اخگر ما خويش را در زير خاکستر کشيد
  • هر که صائب از قناعت کرد حفظ آبرو
    در همين جا آب از سرچشمه کوثر کشيد
  • جذبه عشق قوي بازو بلند افتاده است
    بلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشيد
  • رفت جان مضطرب در مهد آسايش به خواب
    تا زخاموشي سپر تيغ زبان بر سر کشيد
  • از ملامت در حريم کعبه شد خونش هدر
    راه پيمايي که از خار مغيلان سر کشيد
  • از ملامت روي نتوان تافتن در راه عشق
    پا به فرياد جرس از کاروان نتوان کشيد
  • مي زنم بر کوچه ديوانگي در اين بهار
    بيش ازين خجلت ز روي کودکان نتوان کشيد
  • چند خواهي کرد صائب عشقبازي در لباس؟
    پرده بر رخساره ماه از کتان نتوان کشيد
  • تا ازين ويرانه آن خورشيد رو دامن کشيد
    آه ميل آتشين در ديده روزن کشيد
  • زلف او موي سفيد نافه را در خون کشيد
    شاخ سنبل را زگلشن موکشان بيرون کشيد
  • رتبه من در سيه بختي بلند افتاده است
    کوکب من نيل بر رخساره گردون کشيد
  • تا به چشم خويش ديد اشک سبکسير مرا
    از خجالت موج پا در دامن جيحون کشيد
  • روغن بادام مي خواهد ز چشم آهوان
    خويش را در دامن صحرا ازان مجنون کشيد
  • نامه ما را اگر مي شست اشک معذرت
    مي توانستيم در صحراي محشر شد سفيد
  • روي او خورشيد را در بوته مشرق گداخت
    با کدامين روي خواهد صبح ديگر شد سفيد؟
  • عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو
    پيش خورشيد درخشان چون شود اختر سفيد؟
  • عاشق صادق نمي انديشد از روز حساب
    نامه صبح است در هنگامه محشر سفيد
  • بوي پيراهن نيامد، پير کنعان تا نکرد
    از دو چشم خود در دولتسراي دل سفيد
  • حلقه بيرون در آتش است از نور شمع
    چون سپند ما تواند شد درين محفل سفيد؟
  • گر به دريا سايه اندازد گليم بخت ما
    در شبستان صدف گوهر شود مشکل سفيد
  • يوسف من زان همه قصر و سراي دلفريب
    خانه چشمي بجا مانده است در کنعان سفيد
  • صبح پيري در رکاب پرتو منت بود
    زان به يک شب گشت ابروي مه تابان سفيد
  • از صبوري در گشاد کارها بگزين کليد
    بر نيايد هيچ قفل محکمي با اين کليد
  • در مصاف سخت رويان جهان سستي مکن
    قفل آهن را نمي سازد کسي مومين کليد
  • بسته شد راه سخن در روزگار عشق ما
    ورنه گل از بلبلان صد ناله رسوا شنيد
  • گردش سال است، مي در ساغر عشرت کنيد
    گوش مينا را تهي از پنبه غفلت کنيد
  • يوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟
    اي به همت از زليخا کمتران، غيرت کنيد!
  • قامت خم چون مه نو در کمين پس خم است
    زودتر آيينه تاريک خود صيقل کنيد
  • تا بود دل در درون سينه بيتابي بجاست
    اين سپند شوخ را بيرون ازين منقل کنيد
  • کوته انديشي است ديدن اول هر کار را
    در مآل کارها انديشه از اول کنيد
  • لنگر تمکين مناسب نيست در جوش بهار
    کوه را، هم سير با ابر سبک جولان کنيد
  • تا نيفتاده است باد نوبهاران از نفس
    غنچه اي گر هست در خاطر گره، خندان کنيد
  • راحت تن پروري آزار دارد در قفا
    هر که مي ماند جدا از کاروان، خواهد دويد
  • مجو سر رشته آسايش از دنياي پروحشت
    که موج آسودگي در بحر بي لنگر نمي يابد
  • چنان شد عام در دوران چشمش وسعت مشرب
    که با سجاده زاهد ساحت ميخانه مي روبد
  • زخارستان دنيا دامن خود جمع چون سازد؟
    تن زاري که در ششدر زنقش بوريا افتد
  • سيه گرديد عالم در نظر يعقوب را صائب
    مبادا از عزيزان هيچ کس يارب جدا افتد
  • زحرف پوچ صائب صبر نبود ژاژخايان را
    زبرگ کاه آتش در نهاد کهربا افتد
  • شکوه حسن او در دستها نگذاشت گيرايي
    زجوش گل مگر چون غنچه از رويش نقاب افتد
  • چنان ناسازگاري عام شد در روزگار ما
    که مي ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد
  • مشواي تندخو غافل ز آب چشم مظلومان
    که در درياي آتش شور از اشک کباب افتد
  • هميشه درد بر عضو ضعيف از عضوها ريزد
    که برق بي مروت در نيستان بيشتر افتد
  • به دامان غرور آب زمزم گرد ننشيند
    اگر صد تشنه از پا در بيابان حجاز افتد
  • نمي سوزد دلي بر بلبل رنگين نواي من
    مگر از شعله آوازم آتش در قفس افتد
  • مرا از تندخويي يار ترساند، ازين غافل
    که از آتش سمندر در بهشت جاودان افتد
  • به بيکاري برآوردم زکار خود جهاني را
    عجب سيري است چون ديوانه در بازار مي افتد
  • قبول تربيت در هر کف خاکي نمي باشد
    وگرنه پرتو خورشيد بر ديوار مي افتد
  • مرا دلبستگي در قيد زندان فلک دارد
    برون نايد زسوزن چون گره بر تار مي افتد