نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
حسن
در
دلهاي روشن مي نمايد خويش را
آه اگر آيينه را پرداز نتواني نمود
مگذر از افتادگي صائب که خورشيد بلند
شبنم افتاده را
در
ديده خود جا دهد
عزم چون افتاد صادق راهبر
در
کار نيست
اشتياق وصل شکر مور را پر مي دهد
در
ترازوي گهربار سخاوت ميل نيست
ابر فيض خود به خار و گل برابر مي دهد
حاصل زهد ريايي جز کف افسوس نيست
دانه چون پنهان شود
در
خاک حاصل مي دهد
جلوه خورشيد تابان
در
ته دامان ابر
زير زلف از ماه تابان تو يادم مي دهد
برق عالمسوز
در
ابر سياه نوبهار
از نگاه چشم فتان تو يادم مي دهد
انتظام گوهر شهوار
در
کام صدف
زير لب از عقده دندان تو يادم مي دهد
در
کنار بوستان، مجموعه رنگين گل
صائب از اوراق ديوان تو يادم مي دهد
در
گلويم چون صدف مي سازد از خست گره
قطره چندي اگر ابر بهارم مي دهد
با سبکروحان به نقد دل گراني چون کنم؟
شمع
در
راه نسيم صبحدم جان مي دهد
سر به دنبال جنون عشق نه، کاين باد دست
وسعت خاطر بيابان
در
بيابان مي دهد
دايه هر خوني که از بدخويي طفلان خورد
از محبت
در
لباس شير بيرون مي دهد
صائب از آرايش دستار خواهش
در
گذر
غنچه اين باغ بوي بيوفايي مي دهد
از گداز فکر تا باريک گرديدم چو موج
در
دل هر قطره بحر بيکران آمد پديد
بستگيها را گشايشها بود
در
آستين
لال را از دست خود ده ترجمان آمد پديد
چشمه خورشيد
در
گرد کدورت غوطه زد
تا غبار خط ز روي دلستان آمد پديد
در
حريم نيستي بالا وپاييني نبود
من چو گشتم خاک، خاک آستان آمد پديد
کلک گوهربار صائب تا سخن پرداز شد
زنده رود تازه اي
در
اصفهان آمد پديد
در
تلافي کوه غم از خاطرش برداشتم
دوش هرکس را گراني از سبوي من رسيد
چون رسد وقت رهايي قفل مي گردد کليد
خواب
در
آخر به داد ماه کنعاني رسيد
در
کنار مادر افتاد از گريبان لحد
هر که را اينجا فزون آزار جسماني رسيد
پاک از گرد علايق شو که شبنم زين چمن
در
وصال آفتاب از پاکداماني رسيد
خاک صحراي قناعت
در
مذاقش شد شکر
مور ما تا بر سر خوان سليماني رسيد
مي کند
در
سايه افکندن کنون استادگي
سرو بالايي که از آغوش من بالا کشيد
تنگ ظرفي
در
خرابات مغان غماز نيست
از لب پيمانه نتوان حرف مجلس واکشيد
راستي زنهار چشم از مردم دنيا مدار
از عصا
در
خانه خود دست نابينا کشيد
خامه مو
در
کفش سر رشته زنار شد
نقش پردازي که زلف کافر او را کشيد
نيست جز تسليم ساحل عالم پرشور را
در
محيط بيکران دست از شنا بايد کشيد
وسعت دريا پريشان مي کند زلف حواس
خويش را
در
حلقه گرداب مي بايد کشيد
هيچ طاعت همچو احياي زمين مرده نيست
باده را
در
گوشه محراب مي بايد کشيد
با دهان خشک
در
آغوش دريا چون صدف
انتظار گوهر ناياب مي بايد کشيد
به زهمواري سلاحي نيست
در
الزام خصم
با نمد دندان ز کام مار مي بايد کشيد
مي به روي لاله رنگ يار مي بايد کشيد
باده گلرنگ
در
گلزار مي بايد کشيد
عالم آب از نسيمي مي خورد بر يکدگر
در
سرمستي نفس هشيار مي بايد کشيد
باده هاي آسماني را عروج ديگرست
مي زجام لاله
در
کهسار مي بايد کشيد
آب از سرچشمه صائب لذت ديگر دهد
باده را
در
خانه خمار مي بايد کشيد
قطره بي ظرف ما را
در
تمناي گهر
تلخکامي از قرار بحر مي بايد کشيد
وادي خونخوار دنيا نيست جاي دم زدن
اين نفس را
در
کنار بحر مي بايد کشيد
همت از موج سبک پرواز مي بايد گرفت
دام خود
در
رهگذار بحر مي بايد کشيد
بر اميد ابر گوهربار، صائب چون صدف
تشنگيها
در
کنار بحر مي بايد کشيد
از
در
بسته است اينجا بيش اميد گشاد
دامن آن غنچه مستور مي بايد کشيد
در
لب خاموش ساغر گفتگو بسيار هست
پنبه چون ميناي مي از گوش مي بايد کشيد
در
فضاي عقل بال بيخودي نتوان گشود
رخت بيرون زين جهان تنگ مي بايد کشيد
پرده شرم و حيا
در
پرده شب چون نسيم
از رخ گلهاي رنگارنگ مي بايد کشيد
مي به روي تازه رويان نشأه ديگر دهد
در
بهاران باده گلفام مي بايد کشيد
محتسب
در
نوبهاران منع ما از باده کرد
انتقام از مرغ بي هنگام مي بايد کشيد
حرص هيهات است بگشايد کمر
در
زندگي
تا نفس چون مور داري دانه مي بايد کشيد
تا خط مشکين لب لعل ترا
در
بر کشيد
موج بيتابي الف بر سينه کوثر کشيد
تنگدستي مرگ را
در
کام شيرين مي کند
بيد از بي حاصلي بر خويشتن خنجر کشيد
از کنار آب حيوان خشک لب باز آمدن
مرگ را
در
زندگي بر روي اسکندر کشيد
گرچه مجمر از ستمکاري زد آتش
در
سپند
دود تلخش انتقام از ديده مجمر کشيد
پختگان را زندگي با خامکاران مشکل است
اخگر ما خويش را
در
زير خاکستر کشيد
هر که صائب از قناعت کرد حفظ آبرو
در
همين جا آب از سرچشمه کوثر کشيد
جذبه عشق قوي بازو بلند افتاده است
بلبل ما ساغر گل
در
خزان بر سر کشيد
رفت جان مضطرب
در
مهد آسايش به خواب
تا زخاموشي سپر تيغ زبان بر سر کشيد
از ملامت
در
حريم کعبه شد خونش هدر
راه پيمايي که از خار مغيلان سر کشيد
از ملامت روي نتوان تافتن
در
راه عشق
پا به فرياد جرس از کاروان نتوان کشيد
مي زنم بر کوچه ديوانگي
در
اين بهار
بيش ازين خجلت ز روي کودکان نتوان کشيد
چند خواهي کرد صائب عشقبازي
در
لباس؟
پرده بر رخساره ماه از کتان نتوان کشيد
تا ازين ويرانه آن خورشيد رو دامن کشيد
آه ميل آتشين
در
ديده روزن کشيد
زلف او موي سفيد نافه را
در
خون کشيد
شاخ سنبل را زگلشن موکشان بيرون کشيد
رتبه من
در
سيه بختي بلند افتاده است
کوکب من نيل بر رخساره گردون کشيد
تا به چشم خويش ديد اشک سبکسير مرا
از خجالت موج پا
در
دامن جيحون کشيد
روغن بادام مي خواهد ز چشم آهوان
خويش را
در
دامن صحرا ازان مجنون کشيد
نامه ما را اگر مي شست اشک معذرت
مي توانستيم
در
صحراي محشر شد سفيد
روي او خورشيد را
در
بوته مشرق گداخت
با کدامين روي خواهد صبح ديگر شد سفيد؟
عقل معذورست اگر شد
در
فروغ عشق محو
پيش خورشيد درخشان چون شود اختر سفيد؟
عاشق صادق نمي انديشد از روز حساب
نامه صبح است
در
هنگامه محشر سفيد
بوي پيراهن نيامد، پير کنعان تا نکرد
از دو چشم خود
در
دولتسراي دل سفيد
حلقه بيرون
در
آتش است از نور شمع
چون سپند ما تواند شد درين محفل سفيد؟
گر به دريا سايه اندازد گليم بخت ما
در
شبستان صدف گوهر شود مشکل سفيد
يوسف من زان همه قصر و سراي دلفريب
خانه چشمي بجا مانده است
در
کنعان سفيد
صبح پيري
در
رکاب پرتو منت بود
زان به يک شب گشت ابروي مه تابان سفيد
از صبوري
در
گشاد کارها بگزين کليد
بر نيايد هيچ قفل محکمي با اين کليد
در
مصاف سخت رويان جهان سستي مکن
قفل آهن را نمي سازد کسي مومين کليد
بسته شد راه سخن
در
روزگار عشق ما
ورنه گل از بلبلان صد ناله رسوا شنيد
گردش سال است، مي
در
ساغر عشرت کنيد
گوش مينا را تهي از پنبه غفلت کنيد
يوسف ما
در
ترازو چند باشد همچو سنگ؟
اي به همت از زليخا کمتران، غيرت کنيد!
قامت خم چون مه نو
در
کمين پس خم است
زودتر آيينه تاريک خود صيقل کنيد
تا بود دل
در
درون سينه بيتابي بجاست
اين سپند شوخ را بيرون ازين منقل کنيد
کوته انديشي است ديدن اول هر کار را
در
مآل کارها انديشه از اول کنيد
لنگر تمکين مناسب نيست
در
جوش بهار
کوه را، هم سير با ابر سبک جولان کنيد
تا نيفتاده است باد نوبهاران از نفس
غنچه اي گر هست
در
خاطر گره، خندان کنيد
راحت تن پروري آزار دارد
در
قفا
هر که مي ماند جدا از کاروان، خواهد دويد
مجو سر رشته آسايش از دنياي پروحشت
که موج آسودگي
در
بحر بي لنگر نمي يابد
چنان شد عام
در
دوران چشمش وسعت مشرب
که با سجاده زاهد ساحت ميخانه مي روبد
زخارستان دنيا دامن خود جمع چون سازد؟
تن زاري که
در
ششدر زنقش بوريا افتد
سيه گرديد عالم
در
نظر يعقوب را صائب
مبادا از عزيزان هيچ کس يارب جدا افتد
زحرف پوچ صائب صبر نبود ژاژخايان را
زبرگ کاه آتش
در
نهاد کهربا افتد
شکوه حسن او
در
دستها نگذاشت گيرايي
زجوش گل مگر چون غنچه از رويش نقاب افتد
چنان ناسازگاري عام شد
در
روزگار ما
که مي ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد
مشواي تندخو غافل ز آب چشم مظلومان
که
در
درياي آتش شور از اشک کباب افتد
هميشه درد بر عضو ضعيف از عضوها ريزد
که برق بي مروت
در
نيستان بيشتر افتد
به دامان غرور آب زمزم گرد ننشيند
اگر صد تشنه از پا
در
بيابان حجاز افتد
نمي سوزد دلي بر بلبل رنگين نواي من
مگر از شعله آوازم آتش
در
قفس افتد
مرا از تندخويي يار ترساند، ازين غافل
که از آتش سمندر
در
بهشت جاودان افتد
به بيکاري برآوردم زکار خود جهاني را
عجب سيري است چون ديوانه
در
بازار مي افتد
قبول تربيت
در
هر کف خاکي نمي باشد
وگرنه پرتو خورشيد بر ديوار مي افتد
مرا دلبستگي
در
قيد زندان فلک دارد
برون نايد زسوزن چون گره بر تار مي افتد
صفحه قبل
1
...
737
738
739
740
741
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن