نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ديده شور سکندر تا بود
در
چاشني
خضر را کي تشنگي از آب حيوان کم شود؟
مگذران
در
خواب غفلت زندگاني را که عمر
چون فلاخن از گرانجاني سبک جولان شود
در
غبار خط نهان گرديد آن چشم سياه
خانه ظالم به اندک فرصتي ويران شود
خامه صائب چو آغاز گهرريزي کند
زنده رود تازه اي پيدا
در
اصفاهان شود
نفس سرکش را کند مغرور، دنياي خسيس
در
بساط شعله خار و خس رگ گردن شود
زور بازوي حوادث
در
بساط روزگار
آنقدر باشد که صرف پيچ و تاب من شود
بيقراري
در
فلاخن مي گذارد کوه را
کيست طاقت تا حريف اضطراب من شود
جلوه شبنم کند
در
ديده اش طوفان نوح
هر گلستاني که سيراب از سحاب من شود
هر دم آبي که موجش از رگ تلخي بود
در
بهارستان خرسندي گلاب من شود
حسن را مشاطه اي چون چشم پاک عشق نيست
سرو
در
آغوش طوق قمريان موزون شود
مي کند جوش بهاران آهوان را شير مست
مستي آن چشم
در
دوران خط افزون شود
حق طلب آسوده
در
دنياي باطل کي شود؟
سنگ راه سيل بي زنهار منزل کي شود؟
مي شود اشک سحرخيزان برومند از اثر
در
زمين پاک، ضايع تخم قابل کي شود؟
پاکداماني کليد قفلهاي بسته است
ماه کنعان را
در
و ديوار حايل کي شود؟
پيش گوهر
در
صدف آويختن دون همتي است
همت عاشق تسلي با دو عالم کي شود؟
جلوه عدل است
در
چشم ستمگر ظلم را
آسمان از کرده هاي خود پشيمان کي شود؟
شد جهان کان نمک از خنده پنهان او
شورش محشر حصاري
در
نمکدان کي شود؟
با چراغ برق مي جويد ضعيفان را سحاب
در
بهاران دانه زير خاک پنهان کي شود؟
عيب پاکان زود بر مردم هويدا مي شود
در
ميان شير خالص موي رسوا مي شود
زشت
در
سلک نکويان مي نمايد زشت تر
پاي طاوس از پر طاوس رسوا مي شود
مي کند خلق بزرگان
در
هواخواهان اثر
ابرها مظلم ز روي تلخ دريا مي شود
مي خلد چون تير زهرآلود
در
دل سالها
هرنگه کز چشم ما خرج تماشا مي شود
خانه اي کز نور حسن او مصفا مي شود
حلقه بيرون
در
محو تماشا مي شود
حسن عالمسوز بيتاب است
در
ايجاد عشق
شمع چون روشن شود پروانه پيدا مي شود
حسن زنداني بود
در
حلقه فرمان عشق
طوق قمري سرو را انگشتر پا مي شود
حلقه ماتم شود بر سرو طوق قمريان
قد موزون تو
در
گلشن چو پيدا مي شود
حسن آتشدست بيتاب است
در
ايجاد عشق
شمع چون روشن شود پروانه پيدا مي شود
از سفر گردد دل از نور بصيرت بهره مند
در
غريبي گوهر ناسفته بينا مي شود
حسن بالادست را مشاطه اي
در
کار نيست
چشمهاي شوخ بي تعليم گويا مي شود
کوهکن
در
بيستون چون تيشه سر بالا نکرد
کار چون شيرين فتد خودکار فرما مي شود
مهر خاموشي نمي گردد حجاب راز عشق
بوي گل
در
زير چندين پرده رسوا مي شود
بيضه خورشيد اگر
در
کلبه خفاش هست
زير گردون هم دل بيدار پيدا مي شود
گر سلامت خواهي از سنگ ملامت سر مپيچ
کاين گهر
در
سينه کهسار پيدا مي شود
از تن خاکي تواني گر بر آوردن غبار
گنجها
در
زير اين ديوار پيدا مي شود
کفر پوشيده است
در
ايمان، اگر کاوش کني
از ميان سبحه هم زنار پيدا مي شود
تلخي بيداري شبهاي اين محنت سرا
در
شبستان لحد خواب فارغت مي شود
در
لباس آب کوثر مي کند جولان سرشک
آههاي سرد سروباغ جنت مي شود
تا پريشان است دل
در
شهر بند کثرتي
خويش را هرگاه سازي جمع، وحدت مي شود
هرکسي را حد خود باشد حصار عافيت
جغد
در
ويرانه از اهل سعادت مي شود
مي شود شيرين به مهلت آب دريا
در
صدف
ميگساري مايه اشک ندامت مي شود
هر سرايي را چراغي هست صائب
در
جهان
خانه دل روشن از نور عبادت مي شود
تا برآمد از وطن يوسف عزيز مصر شد
دانه گوهر
در
زمين پاک غربت مي شود
مي کنندش باسگان
در
قسمت روزي شريک
چون هما هرکس که از اهل سعادت مي شود
کوتهي گر
در
کمند آه آتشبار نيست
وحشي فرصت به آساني شکارت مي شود
مي شوي فرمانروا
در
هفت اقليم جهان
ملک دل ويران اگر زان شهسوارت مي شود
گر ميسر مي شود آرام
در
کام نهنگ
زير گردون خواب راحت هم ميسر مي شود
گر چنين مجنون ما را عشق
در
شور آورد
دامن دشت جنون صحراي محشر مي شود
سبزه زنگار
در
تيغ تو جوهر مي شود
کف درين درياي گوهرخيز عنبر مي شود
در
ديار اهل غيرت قاصد و پيغام نيست
نامه مقراض پر و بال کبوتر مي شود
صحبت روشن جبينان آفتاب رحمت است
سنگ
در
ميزان ماه مصر گوهر مي شود
طالع شهرت متاع کاروان ديگرست
ورنه
در
هر گوشه صد منصور بي سر مي شود
فيض حق
در
قطع اميد از خلايق بسته است
پرده اين ماه دامان وسايل مي شود
نيست از زخم زبان پروا اسيران ترا
در
رگ اين سخت جانان نيشتر خم مي شود
سايه رحمت مگير از ما که افتد
در
زوال
سايه خورشيد عالمتاب چون کم مي شود
نيست جان کاملان را
در
تن خاکي قرار
مي رود آسايش ازگوهر چو غلطان مي شود
حرص
در
تنگ شکر بر خاک مي مالد زبان
خاک بر موران قانع شکرستان مي شود
در
ديار ما که خودبيني حجاب مطلب است
چون شکست آيينه را طوطي سخندان مي شود
بيگناهي کم گناهي نيست
در
ديوان عشق
يوسف از دامان پاک خود به زندان مي شود
محو روي دوست ازخواب پريشان ايمن است
خانه
در
بسته گردد هر که حيران مي شود
ازنشاط اهل دل ظاهرپرستان غافلند
پسته دايم
در
ميان پوست خندان مي شود
مصحف ناطق شد از خط صفحه رخسار يار
مور گويا
در
کف دست سليمان مي شود
سروها چون سبزه خوابيده مي آيد به چشم
در
خياباني که قد او خرامان مي شود
پرده داري مي کند از سوختن پروانه را
شمع اگر
در
جامه فانوس پنهان مي شود
در
زمين پاک ريزد دانه دهقان اميد
سينه بي آرزو آخر گلستان مي شود
نه فلک تنگ است بر خورشيد عالمتاب عشق
ليک از کوچکدلي
در
ذره پنهان مي شود
هر که صائب چشم پوشد از پسند خويشتن
عالم پرخار
در
چشمش گلستان مي شود
در
سواد زلف شب، صبح بناگوشي است روز
کز نه ابر سيه گاهي نمايان مي شود
موسم سرماست ايام ربيع سالکان
زان که طي راه
در
شب سهل و آسان مي شود
غنچه خسبان را دل شبهاست باغ دلگشا
در
لباس اين غنچه محجوب خندان مي شود
سور بي ماتم نمي باشد درين وحشت سرا
برق دايم
در
لباس ابر خندان مي شود
سنبل فردوس اگر ريزند
در
بستر مرا
صائب از آشفتگي خواب پريشان مي شود
ميوه شيرين اگر پيدا شود
در
سرو و بيد
عافيت پيدا درين فيروزه گلشن مي شود
نيست غم خورشيد را از خصمي تردامنان
در
چراغ سينه صافان آب روغن مي شود
مي توانم رفت سويش
در
لباس گردباد
گر غبار دل چنين پيراهن تن مي شود
در
عزيمت راهرو چون صبح اگر صادق بود
هر قدر تاريک باشد راه روشن مي شود
صبر بر بي حاصلي مي بايدش چون سروکرد
در
رياض آفرينش هر که موزون مي شود
مي کند
در
پرده شب جلوه ديگر شراب
از خط افزون نشأه لبهاي ميگون مي شود
در
دل شب صائب از دل ناله گرمي بکش
لشکر غفلت پريشان زين شبيخون مي شود
غفلت دل از شراب ناب افزون مي شود
ناروايي
در
متاع از آب افزون مي شود
مي فزايد بر شتاب زندگي قد دوتا
در
ته پل سرعت سيلاب افزون مي شود
شد ز خط لعل لب ميگون او سيرابتر
چشمه را
در
نوبهاران آب افزون مي شود
مي زند بر آتش لب تشنگان دامن سراب
سوزش پروانه
در
مهتاب افزون مي شود
مي زند کان نمک ناخن به داغ تشنگي
رغبت مي
در
شب مهتاب افزون مي شود
پرده پوشي کرد دل را
در
جنون بيتابتر
بيقراري شعله را از دامن افزون مي شود
ديدن روشنگران بر اهل غيرت مشکل است
زنگ بر آيينه ام
در
گلخن افزون مي شود
نيست
در
دارالامان خامشي بيم گزند
غنچه از واکردن لب خرج گلچين مي شود
در
دل روشن بود تائثير ديگر حرف را
چهره نازک به يک پيمانه رنگين مي شود
نعل دولت از سبکسيري است
در
آتش مدام
دل خنک از سايه بال هماکي مي شود؟
نفس ظالم مي شود مظلوم
در
پيرانه سر
گرگ چون گرديد بي دندان، شباني مي شود
مخزن گوهر صدف از ته گزيني مي شود
کف سبک
در
بحر از بالانشيني مي شود
در
مقام خويش باشد چوبکاري را ثمر
چوب گل سوداييان را چوب چيني مي شود
اين گشايشها که
در
بيگانگي من ديده ام
حيف از اوقاتي که صرف آشنايي مي شود
هر سرايي را چراغي هست صائب
در
جهان
خانه دل روشن از نور خدايي مي شود
پنجه کردن با زبردستان ندارد حاصلي
سيل چون آمد
در
کاشانه مي بايد گشود
چون صدف بايد اگر لب باز کردن ناگزير
در
هواي ابر سر مستانه مي بايد گشود
کوري جمعي که بر لب تشنگان بستند آب
چون محرم شد
در
ميخانه مي بايد گشود
خوش بود با تازه رويان بي حجاب آميختن
در
هواي ابر سرمستانه مي بايد گشود
مهربان شد آسمان از چرب نرميهاي من
نخل مومين ريشه محکم
در
دل خارا نمود
از سبک مغزي است سوداي اقامت
در
جهان
کوه نتوانست پا قايم درين صحرا نمود
پا به دامان اقامت، سر به زير بال کش
پنجه چون
در
پنجه شهباز نتواني نمود
صفحه قبل
1
...
736
737
738
739
740
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن