167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • گوهري دارم که در وي نيست جز لؤلؤي خام
    چون نثار خاک پايت لؤلؤي مکنون کنم؟
  • بس که آه آتشينم در جهان دارد گذر
    آبله، بيني، سراسر از زبان بيرون کشم
  • عاقبت روشن شود همسايگان را سوز من
    گر چه آه آتشين از خلق پنهان در کشم
  • بارها ياد آورم، در خواب بيهوشي روم
    آن که وقتي با خيال دوست خوابي داشتم
  • چند گويي «صبر کن تا روز شادي در رسد»
    طاقتم شد، صبر کردم تا قراري داشتم
  • مست آن ذوقم که در دور خمار چشم او
    زان لب ياقوت گون عيش مدامي داشتم
  • عشق را گفتم کمال عقل، گفت آخر گهي
    مفتي پير خرد در روستايي ديده ام
  • دور دور از آفتاب روي او مي سوختم
    گشت جان آسوده چون در سايه گيسو شدم
  • نفسي برون ندادم که حديث دل نگفتم
    سخني نگفتم از تو که ز ديده در نسفتم
  • عاشق صورت خوبيم که خلقي همه سر
    بر در کعبه و ما بر قدم لات نهيم
  • دل خسرو که همه شيشه مي مي سنجد
    سنگ قلب است که در پله طاعات نهيم
  • در ميان هيچ نه و خشک زباني به دهان
    عالمي کرده پر آواز تو گويي جرسيم
  • سالها شد که نيابم خبر و در کويت
    دل بيرون شده را آيم و آواز کنم
  • ابر را مايه کم آيد گه باريدن آب
    گرنه در گريه خون با خودش انباز کنم
  • دوش گفتي که وفايي بکنم، ترسم، ازآنک
    ناگهان در دلت آيد که «کنم يا نکنم »
  • من اگر بر در تو هر شبي افغان نکنم
    خويش را شهره و بدنام بدينسان نکنم
  • سوده شد بر صفت سرمه تن سنگينم
    هيچم آن شوخ چو در چشم نيارد، چه کنم؟
  • گر در ابروي تو بينم من مدهوش، مرنج
    چه کنم، مست به محراب نماز آمده ام؟
  • خسروا، هيچ ندانم که چه طاعت بود اين
    روي در کعبه و دل سوي بتان ختنم
  • خواهمت سير ببينم که بميرم در حال
    اين نداني که به اميد وصالت بينم
  • مي خورم خون ز سفالي که تو مي نوشي
    که چرا در لبت آلوده سفالت بينم
  • صنما، خسروم آخر به قفس مانده اسير
    تا کي از دور در آن کنجد خالت بينم
  • آن پسر نازکنان مي رود اندر ره من
    دلي افتاده در آن راهگذر مي بينم
  • که تواند که مرا باز رهاند امروز؟
    کيست آن فتنه که در پيش نظر مي بينم؟
  • بيم خسرو ز فراق تو به رسوايي بود
    آخرالامر همانست چو در مي بينم
  • مردم ديده مرا بهر تو در خون بنشاند
    من به رويت نگرم، وز سر جان برخيزم
  • زي خرابات، شدم گفت سبوکش، ميزن
    سر به ديوار که من ميکده را در بستم
  • خسروا، عشق در آمد به دلم، مژده ترا
    که به دم شهپر جبريل منور بستم
  • سبزه ها نو مي دمد بيرون رويم
    مست در صحراي ميناگون رويم
  • جعد او گيريم و بر خسرو بريم
    سلسله در دست بر مجنون رويم
  • اي به چشم تو خمار و خواب هم
    در لب تو انگبين جلاب هم
  • زلف مشکينت که دل دزدد در او
    هست مشکل تاب چون بيتاب هم
  • در خيال روي و مويت هر شبي
    طالب شب مي کنم مهتاب هم
  • گر نوازش نيست کشتن، گفتمت
    کاهلي کردي در آن فرويش هم
  • در فراقت زندگاني چون کنم؟
    با چنين غم شادماني چون کنم؟
  • سر به شاهان در نمي آرد حريف
    من که درويش و گدايم، چون کنم؟
  • راز دل پوشيده با جانان برم
    درد را در خدمت درمان برم
  • ديدنت روزي به خوابم هم مباد
    که شبي در هجر تو نغنوده ام
  • مستي خون خوردن است اين در سرم
    تو همي داني که خواب آلوده ام
  • دل بسي جان مي کند با من به عشق
    در تب غمهاش از آن افزوده ام
  • دلبرا، در جان نشين، في العين هم
    اي ز تو شادي به جان، في القلب هم
  • عمر خسرو در غم رويت گذشت
    چند باشد دوريم، والصبر کم
  • هر دو چشمم که در آب اند يکي
    هر يکي دو يم دريا گويم
  • من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهم
    کامم همين کزان در خاکي به کام خواهم
  • صحرا و بوستان خوش، وين جان زار مانده
    ناسايدي به صحرا، در باغ و بوستان هم
  • نامم نشانه اي شد در تهمت ملامت
    اي کاشکي نبودي نام من و نشان هم
  • خورشيد اگر بخواند پيشت برات خوبي
    در روزنامه او صد جا خطا بگيرم
  • من چون زيم که ديدم با خط مورمالش
    زو در دل جگر شد سوراخهاي مورم
  • شمشير بر کشيده عشق و مرا در آن کوي
    پاي خرد شکسته چون از بلا گريزم
  • در آرزوي خوابم کت گه گهي ببينم
    ميرم چنان که هرگز تا حشر برنخيزم