نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ابر نيسان مي کشد سر
در
گريبان صدف
کلک صائب هر کجا گوهرفشاني مي کند
دخل ناقص بر سخن سنجان گراني مي کند
سنگ کم
در
پله ميزان گراني مي کند
خاک صائب
در
صفاکاري نگيرد جاي آب
توتيا بر ديده گريان گراني مي کند
گوهر ما را شکستن موميايي کرده است
سبز گردد خار اگر
در
ديده ما بشکند
تخته تعليم ما دلبستگان ساحل است
در
کنار لطف هر کشتي که دريا بشکند
از هجوم آرزو جاي نفس
در
سينه نيست
سخت مي ترسم که آخر شهپر دل بشکند
نيست
در
طالع دل بي حاصل ما را قبول
کيست صائب گوشه اين فرد باطل بشکند
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند
خار از بيطاقتي
در
چشم بلبل بشکند
نيست از آتش عناني
در
بساط نوبهار
آنقدر فرصت که دامن بر ميان گل بشکند
چون به سير ماهتاب آيد مه شبگرد من
ماه را از هاله
در
گرداب حيرت افکند
استخوان
در
پيکرش صبح سعادت مي شود
سايه بر هر کس هماي ما به دولت افکند
کو نواسنجي که
در
مغز جهان شور افکند؟
پنبه مغز از سر ميناي ما دور افکند
خاطر معشوق شوراندن نه کار عاشق است
ورنه طوطي مي تواند
در
شکر شور افکند
راهرو را لنگر آرام
در
منزل خوش است
خواب خود را دوربين با خلوت گور افکند
رحم کن بر ناتوانان کز دهان شکوه مور
مي تواند رخنه
در
ملک سليمان افکند
من چسان صائب نگهداري کنم خود را، که خضر
خويش را دانسته
در
چاه زنخدان افکند
رشته بيتابانه از شرم ميان لاغرش
خويش را
در
کوچه تنگ گهر مي افکند
من کيم تا دفتر دعوي گشايد بال من؟
در
بيابان طلب سيمرغ پر مي افکند
بنده باد بهارانم که از شرم کرم
غنچه را
در
آستين پوشيده زر مي افکند
چشم ارباب کرم
در
جستجوي سايل است
ز انتظار جام باشد گردن مينا بلند
حرف سهلي پوچ مغزان را به فرياد آورد
کز نسيمي
در
نيستان مي شود غوغا بلند
غافلان را رهنمايي مي کند، از عجز نيست
در
محيط عشق اگر گرديد دست ما بلند
مي فتد شور قيامت
در
ميان بلبلان
ناله پرشور صائب هر کجا گردد بلند
مي فتد چون ميوه هاي پخته
در
يکدم به خاک
هايهويي کز شراب نيمرس گردد بلند
ديگران را سرمه شب گرچه مهر خامشي است
ناله ما
در
شب ديجور مي گردد بلند
اختياري نيست
در
گفتار حق حلاج را
ناله زين پشت کمان بي زور مي گردد بلند
حلقه ها
در
گوش مرغان حرم خواهد کشيد
بانگ ناقوسي که از بتخانه ما شد بلند
کرد شهري هر کجا ديوانه اي
در
دشت بود
شورشي کز بازي طفلانه ما شد بلند
ناله جانسوز، صائب
در
غبار سرمه بود
اين ترنم چون سپند از دانه ما شد بلند
در
زمان کلک صائب رفته رفته پست شد
بود اگر آوازه سحر از چه بابل بلند
گوشه گيران
در
سخاوت بي نظير عالمند
چون دعا با دست خالي دستگير عالمند
خسروان
در
يوزه همت ازيشان مي کنند
مرجع شاهان با تاج و سرير عالمند
در
نمد هر چند پنهان کرده اند آيينه را
از صفاي سينه آگاه از ضمير عالمند
هر هلالي را به همت گرچه مي سازند بدر
در
گداز جسم خود بدر منير عالمند
دستشان هر چند کوته تر بود از آستين
در
گشاد کار مردم بي نظير عالمند
تا سر بي مغز خود را بوالفضولان جهان
بر خط تسليم نگذارند،
در
جان کندنند
مي کنند آماده اول
در
جگر جاي خراش
دوربينان تيشه گر بر سنگ خارا مي زنند
در
گداز انتظار روز محشر نيستند
دلخراشان سکه بر نقد خود اينجا مي زنند
دردمندان صائب از پا گر برون آرند خار
غوطه
در
خونابه دل نيزه بالا مي زنند
صحبت ياران يکدل رهنماي مطلب است
آبها يکجا شوند و روي
در
دريا کنند
هر که پيچد همچو مجنون گردن از زنجير عشق
آهوان
در
دامن صحرا نظربندش کنند
در
حريم حسن هر شمعي که برخيزد زخاک
از پر پروانه ما برگ پيوندش کنند
در
گراني عقل اگر پهلو زند با کوه قاف
چون سپند اين آتشين رويان سبکپايش کنند
ديده صاحب بصيرت مي برد
در
هر نظر
از تماشا، لذت کوري که بينايش کنند
در
مي روشن رگ تلخي شود رگهاي خواب
پنبه مينا اگر از پنبه گوشم کنند
چون چراغ روز نوري نيست
در
سيما مرا
آن زمان گردد دلم روشن که خاموشم کنند
سالها
در
خرقه پشمينه خون خود خورند
تا دم خود را چو آهوي ختا مشکين کنند
در
محيط تلخ، دندان بر سر دندان نهند
تا چو گوهر استخوان خويش را شيرين کنند
گرچه دارند اختيار بالش زانوي حور
چون سبو
در
پاي خم از دست خود بالين کنند
مايه داران مروت با لب خندان چو گل
خون خود با خونبها
در
دامن گلچين کنند
غافلان را عمر
در
امروز و فردا مي رود
عارفان امروز را فرداي محشر مي کنند
نامه پردازان
در
ايام فراق دوستان
با کدامين دست و دل يارب قلم سر مي کنند
در
زمين پاک خرسندي قناعت پيشگان
خاک مي ليسند و استغنا به شکر مي کنند
صحبت دريادلان صائب بهار رحمت است
موم را
در
يک نفس اين قوم عنبر مي کنند
از تسليم چون شکر گوارا مي کنم
زهر اگر صائب حريفان
در
گلويم مي کنند
سالکان خودنما قطع بيابان مي کنند
و اصلان چون آسمان
در
خويش جولان مي کنند
گوشه عزلت گلستان است بر ارباب فقر
شير مردان
در
قفس عيش نيستان مي کنند
گر چنين صائب به شور آيند ارباب سخن
شور محشر را حصاري
در
نمکدان مي کنند
خانه بر دوشان مشرب از غريبي فارغند
چون کمان
در
خانه خويشند هر جا مي روند
گوشه گيران کامياب از عالم بالا شوند
فکرها
در
گوشه گيري آسمان پيما شوند
در
ميان اين گهرها رنگ سنگ تفرقه است
چون به بيرنگي رسند اين گوهران يکتا شوند
دست
در
دامان همت زن که گوهر مي شود
قطره آبي اگر از عالم بالا دهند
پايه عزت بلندي گيرد از افتادگي
از قلم چون حرفي افتد
در
کنارش جا دهند
تا نگردد خانه زنبور، دل از زخم نيش
نيست ممکن
در
گلستان جهان نوشت دهند
چون نجوشي
در
خم گردون ز روي اختيار
جوش بيتابي مزن صائب اگر جوشت دهند
دوربيناني که آگاهند از طغيان نفس
در
شکست خويش کي فرصت به اعدامي دهند؟
خضر راهت گر کنند از راهزن ايمن مباش
در
خور بيداري اينجا خواب غفلت مي دهند
عاشقان
در
حسرت تيغ شهادت سوختند
آب اين لب تشنگان را خوش به حکمت مي دهند
اينقدر استادگي
در
زخم ناخن مي کنند
واي اگر اين ناکسان بر زخم ما مرهم نهند
اهل همت خرده خود پيش درويشان نهند
مايه داران مروت گنج
در
ويران نهند
بر ندارد دانه
در
زير زمين چشم از سحاب
خاکساران را نظر بر عالم بالا بود
گرچه جوهر نيست
در
آيينه هاي صيقلي
راز عشق از جبهه روشندلان پيدا بود
در
سواد شهر نتوان عشق را پوشيده داشت
پرده اسرار عاشق دامن صحرا بود
مجلس آرايي به دستوري که بايد کرده اند
نور آگاهي اگر
در
ديده بينا بود
پرتو شمع تجلي را نپوشد لاله زار
فکر صائب
در
ميان فکرها پيدا بود
محو گردد نقش هستي دل چو گردد صيقلي
جوهر فولاد
در
آيينه ناپيدا بود
نيست صدر و آستان
در
مجلس روشندلان
جاي کف مانند عنبر بر سر دريا بود
آستين چندان که افشانديم دست از ما نداشت
در
دل ما ريشه غم جوهر فولاد بود
داشت تسخير هزاران ملک دل را
در
نظر
چشم او را زهر ناکامي چشيدن زود بود
از سر رغبت به حرف دادخواهان مي رسيد
حلقه انصاف
در
گوشش کشيدن زود بود
بر سر آن غمزه خونخوار
در
عين غرور
چون بلاي آسمان غافل رسيدن زود بود
عشق
در
هر دل که شمع بيقراري بر فروخت
اولين پروانه اش مهر لب اظهار بود
خانه ما
در
پناه پستي ديوار ماند
ورنه سيلاب حوادث سخت بي زنهار بود
تا فکندم بار خلق از دوش، افتادم زپاي
کشتي من
در
گرانباري سبکرفتار بود
تا نيفتادم، نديدم کعبه مقصود را
در
ميان ما همين استادگي ديوار بود
نيست حق تربيت صائب به من آيينه را
طوطي من
در
حريم بيضه خوش گفتار بود
پيشطاق شهرت از شعر بلندم رتبه يافت
اينچنين زلفي رخ اين صفحه را
در
کار بود
مردم کوته نظر
در
انتظار محشرند
ديده روشندلان آيينه محشر بود
در
زمان ما که بيمهري قيامت مي کند
دامن مادر به طفلان دامن محشر بود
بي تأمل مهر خاموشي زلب برداشتم
شهد را شان دگر
در
خانه زنبور بود
آبروي فقر را مي داشتم دايم عزيز
کاسه
در
يوزه من کاسه فغفور بود
( . . . ن) دارد کنون از خودنمايي تکيه گاه
آن سري کز بيخوديها
در
کنار حور بود
شيشه مي نيم هوشي داشت از همصحبتان
روي مجلس
در
نقاب بيخودي مستور بود
خاطر روشن
در
فردوس بر رويم گشود
قحط يوسف بود تا آيينه ام بي نور بود
آنچه ما چشم از حباب آب حيوان داشتيم
در
حجاب پرده زنبوري انگور بود
اين زمان منزل پرستم، ورنه چندي پيش ازين
نقش پاي خضر
در
چشمم دهان شير بود
عشق آتشدست تا
در
پيکر من خانه داشت
سينه من گرمتر از خوابگاه شير بود
رشته پيوند من با گلرخان امروز نيست
مرغ من
در
بيضه با اطفال دست آموز بود
داغ سودا
در
حريم سينه سوزان من
منفعل از جلوه خود چون چراغ روز بود
گرچه صائب روشن از من گشت اين ظلمت سرا
اعتبارم
در
نظرها چون چراغ روز بود
صفحه قبل
1
...
734
735
736
737
738
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن