نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خامشان را هست
در
ميخوارگي ظرف دگر
ماهيان از بي زباني بحر بر سر مي کشند
در
ترازو عارفان را نيست صائب سنگ کم
کعبه و بتخانه را اينجا برابر مي کشند
کي خيالش مي شود
در
دل مصور بي نقاب؟
حسن محجوبي که بر آيينه استغنا کند
عشق شورانگيز اگر جا
در
دل خارا کند
کعبه را چون محمل ليلي جهان پيما کند
مي تواند کرد بر گردن فرازان سروري
هر که
در
هنگام ريزش خنده چون مينا کند
شهر زندان مي شود صائب به چشم وحشتم
گردبادي چون نفس را راست
در
صحرا کند
رهنورد شوق را منزل شود سنگ فسان
موج هيهات است
در
ساحل ميان راوا کند
نيست ميدان جنون ما جهان تنگ را
کشتي طوفاني ما رقص
در
دريا کند
کاروان شوق هيهات است از هم بگسلد
موج
در
هر جنبشي آغوش ديگر وا کند
دستگاه شکوه ما نيست اين غمخانه را
دل مگر اين بار
در
صحراي محشر وا کند
نوبهار برق جولان بلبل ما را نداد
آنقدر فرصت که بالي
در
گلستان وا کند
جان به کوشش برنمي آيد ز زندان جهات
رخنه هيهات است زور نقش
در
ششدر کند
از نگاه تلخ صائب زهر مي ريزم بر او
دايه بيدرد
در
شيرم اگر شکر کند
مبتلاي شش جهت را چاره جز تسليم نيست
رخنه زور نقش هيهات است
در
ششدر کند
ناقصان را خلق خوش سازد ز ارباب کمال
در
نظرها عيب خامي را هنر عنبر کند
آرزوي آب حيوانش شود صورت پذير
روي
در
آيينه زانو گر اسکندر کند
گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه است
شمع خاکستر چرا
در
انجمن بر سر کند؟
آفت سرسبزي از مور و ملخ افزونترست
دانه ما خواب آسايش مگر
در
گل کند
خودنمايي
در
ميان بحر کردن مشکل است
موج ازان صائب تلاش صحبت ساحل کند
باطلان را گفتگوي حق اثر
در
دل کند
آب شيرين گر زمين شور را قابل کند
چون جواب تلخ از احسان خود باشد خجل
بحر را همت اگر
در
دامن سايل کند
باده لعلي نمايد
در
صراحي خويش را
خون ما چون سرکشي از گردن قاتل کند؟
خط مشکين
در
فسون بيهوده مي سوزد نفس
نيست ممکن سحر چشم يار را باطل کند
از گرانسنگي سبک جولان شود سيل ضعيف
روح را خواب گران
در
سير مستعجل کند
زندگي را تلخ سازد پختگي بر کاملان
باده تا نارس بود جوش طرب
در
خم کند
با خيال يار
در
يک پيرهن خوابيده ام
بر ندارد سر زبالين هر که بيدارم کند!
چون قفس
در
هر رگم چاکي سراسر مي رود
سوزن عيسي به تنهايي چه تدبيرم کند؟
اين جواب آن که مي گويد شفايي
در
غزل
رشک معشوقي چه شد، مگذار تسخيرم کند
در
دل آيينه تاريک من خورشيدهاست
چشم مي بازد سبکدستي که پردازم کند
بوي گل را غنچه نتواند نهان
در
پرده داشت
آسمان کي مي تواند منع پروازم کند؟
در
لباس زنگ آزادم زصد ناديدني
روي آسايش نبيند هر که پردازم کند!
فيض مردان
در
زمان بيخودي افزونترست
تيغ چون گرديد عريان بيشتر طوفان کند
عشق سيل گوهر رازست
در
هر جا که هست
شمع نتوانست اشک خويش را پنهان کند
برنتابد قهرمان عشق استغناي حسن
ماه کنعان را به جرم ناز
در
زندان کند
غيرت پروانه چون صائب بر آيد از لباس
شمع را از جامه فانوس
در
زندان کند
آبداري مي کند شمشير را خونريزتر
در
لباس شرم خوبي بيشتر طوفان کند
خاک را ميدان فکر دور گرد عشق نيست
گردباد ما مگر
در
خويشتن جولان کند
سوزن عيسي بپوشد چشم از نظاره اش
هر که را مژگان خوبان رخنه
در
ايمان کند
مي نمايد تلخي بادام آخر خويش را
گرچه شيرين کار او را
در
شکر پنهان کند
از خم چوگان گردون گوي بيرون برده است
در
گريبان تأمل هر که سر پنهان کند
خودنمايي لازم افتاده است درد عشق را
لاله نتوانست داغي
در
جگر پنهان کند
خرده راز محبت پرده سوز افتاده است
سنگ نتوانست
در
دل اين شرر پنهان کند
بر برومندان مبر غيرت که دهقان فلک
آخر اين گوساله ها را گاو
در
خرمن کند
چشم بر راهند
در
کنعان دو صد اميدوار
تا نسيم پيرهن چشم که را روشن کند
سوختم از رشک، تا کي
در
حضور چشم من
آن خودآرا خانه آيينه را روشن کند؟
دست ليلي را غرور حسن دارد
در
نگار
پنجه شيران مگر دلجويي مجنون کند
مي کند
در
خانه گلگشت خيابان بهشت
هر که صائب مي تواند مصرعي موزون کند
چون هدف
در
پيش ابروي تو اندازد سپر
ماه نو صد سال اگر مشق کمانداري کند
بلبلان چون غنچه بر لب مهر خاموشي زنند
در
گلستاني که صائب نغمه پردازي کند
چون صنوبر
در
سر هر موي دارد ناله اي
هر که دلهاي پريشان را نگهباني کرد
معني فرمانروايي نيست جز اجراي حکم
در
سراي خويش هر موري سليماني کند
نغمه داودي اينجا
در
پس صد پرده است
پيش صائب کيست بلبل تا غزلخواني کند؟
جذبه عاشق اثر
در
سنگ خارا مي کند
کوهکن معشوق خود از سنگ پيدا مي کند
کار روشن گوهران هرگز نيفتد
در
گره
کشتي مي بادبان از ابر پيدا مي کند
اينقدر تعجيل
در
دلسوزي عاشق چرا؟
بيش ازين با چوب خشک آتش مدارا مي کند
هر که دارد ناخن مشکل گشايي چون نسيم
در
گلستان غنچه دلتنگ پيدا مي کند
غافلان را پرده غفلت بود
در
آستين
پاي خواب آلود عذر لنگ پيدا مي کند
در
کلام عاشقان هم ربط پيدا مي شود
نغمه بلبل اگر آهنگ پيدا مي کند
طوطي از شيرين زباني محرم آيينه شد
در
دل آهن سخندان جاي خود وا مي کند
شد خراباتي گل از روي گشاد خويشتن
بوسه
در
لبهاي خندان جاي خود وا مي کند
حرف روشن گوهران هرگز نيفتد بر زمين
در
صدفها اشک نيسان جاي خود وا مي کند
دور باشي نيست حاجت قهرمان عشق را
برق صائب
در
نيستان جاي خود وا مي کند
سير چشمي خاک
در
چشم سخاوت مي کند
مور اين وادي سليمان را ضيافت مي کند
در
گلستاني که جولانگاه سرو همت است
شبنمي تسخير خورشيد قيامت مي کند
شيوه اهل محبت نيست دل برداشتن
در
فلاخن سنگ ما قصد اقامت مي کند
کارفرماي غضب را خشم مي سوزد نخست
بعد ازان
در
ديگران گرمي سرايت مي کند
خاب مرگش را نسازد بستر بيگانه تلخ
در
حيات آن دوربين کز خاک بستر مي کند
در
گذر از کشتن صائب که صيد ناتوان
تيغ را دندانه از پهلوي لاغر مي کند
در
بزرگان هيچ عيبي نيست چون نقصان حلم
سنگ کم ميزان دولت را سبکسر مي کند
بوته خاري است
در
چشم خداجويان بهشت
کي علاج تشنه ديدار، کوثر مي کند؟
ترک دنيا کن که
در
بحر پر آشوب جهان
دست شستن کار بازوي شناور مي کند
داغ دارد سينه ام را بيقراريهاي دل
اين سپند شوخ خون
در
چشم مجمر مي کند
لامکان سيران خبر دارند از پرواز ما
شعله ما رقص
در
بيرون مجمر مي کند
هر که
در
سرگشتگي ثابت قدم گرديده است
کوه را ابر سبک جولان تصور مي کند
بس که
در
خون جگر غلطيده ام، نظارگي
هر سر موي مرا مژگان تصور مي کند
خال موزونت سويدا را زدل حک مي کند
مردمک را
در
نظرها نقطه شک مي کند
همت پستي که
در
دامان ما آويخته است
کشتي ما را بيابان مرگ ساحل مي کند
ناتواني
در
طريق شوق سنگ راه نيست
جاده با افتادگي قطع منازل مي کند
اضطراب دل بجان مي آورد جسم مرا
اين سپند شوخ خون
در
چشم محفل مي کند
از دل پرخون بود گفتار دردآلود من
در
بساط شيشه تا مي هست قلقل مي کند
مي کند
در
سخت رويان صحبت نيکان اثر
سنگ را فرهاد شيرين کار، آدم مي کند
مي شوند از گرمخوني دوست صائب دشمنان
کار روغن
در
چراغ لاله شبنم مي کند
باده را از بيخودان دست تعدي کوته است
سيل
در
معموره چون افتاد طوفان مي کند
از مروت نيست تندي با پناه آوردگان
ورنه ني
در
ناخن شيران نيستان مي کند
چوب منع از قرب مانع نيست دورانديش را
بلبل ما
در
قفس سير گلستان مي کند
دردمندان را حصار آهني
در
کار نيست
داغ چون پيوست با هم، کار جوشن مي کند
گر چمن پيرا کند منع تماشايي بجاست
در
گلستاني که ديدن کار چيدن مي کند
چشم ازان سيب ذقن
در
پرده شرم آب ده
کز نگاه گرم، انداز چکيدن مي کند
در
کهنسالي ندارد بد گهر دست از ستم
ترک خونريزي کجا تيغ از خميدن مي کند؟
وصل جاي اضطراب شوق نتواند گرفت
سيل
در
آغوش دريا ياد هامون مي کند
در
گلستاني که چشم بلبلان بيدار نيست
پاي خواب آلود کار دست گلچين مي کند
گر کند
در
دادن تشريف، شيرين کوتهي
تيشه را از خون خود فرهاد رنگين مي کند
مي توان ديدن زکشتي اضطراب بحر را
حسن طوفان بيشتر
در
خانه زين مي کند
سينه شيرين کلامان
در
غبار غم خوش است
طوطيان را صافي آيينه خودبين مي کند
در
چراغ گرمخوني رحم چون روغن کند
شمع از بال و پر پروانه بالين مي کند
خار خار اشتياق گوشه دستار او
خار
در
پيراهن گلهاي رنگين مي کند
چون صبوحي کرده
در
گلشن درآيي عندليب
خرده گل را سپند آن گل رو مي کند
در
هواي آن لب ميگون، لب مخمور من
هر نفس آغوش چون پيمانه خالي مي کند
گريه خواهد کرد صائب محرم بزمش مرا
سيل جاي خويش
در
کاشانه خالي مي کند
از تپيدن نيست فارغ، دل درون سينه ام
اين شرر
در
سنگ مشق جانفشاني مي کند
صفحه قبل
1
...
733
734
735
736
737
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن