167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • خامشان را هست در ميخوارگي ظرف دگر
    ماهيان از بي زباني بحر بر سر مي کشند
  • در ترازو عارفان را نيست صائب سنگ کم
    کعبه و بتخانه را اينجا برابر مي کشند
  • کي خيالش مي شود در دل مصور بي نقاب؟
    حسن محجوبي که بر آيينه استغنا کند
  • عشق شورانگيز اگر جا در دل خارا کند
    کعبه را چون محمل ليلي جهان پيما کند
  • مي تواند کرد بر گردن فرازان سروري
    هر که در هنگام ريزش خنده چون مينا کند
  • شهر زندان مي شود صائب به چشم وحشتم
    گردبادي چون نفس را راست در صحرا کند
  • رهنورد شوق را منزل شود سنگ فسان
    موج هيهات است در ساحل ميان راوا کند
  • نيست ميدان جنون ما جهان تنگ را
    کشتي طوفاني ما رقص در دريا کند
  • کاروان شوق هيهات است از هم بگسلد
    موج در هر جنبشي آغوش ديگر وا کند
  • دستگاه شکوه ما نيست اين غمخانه را
    دل مگر اين بار در صحراي محشر وا کند
  • نوبهار برق جولان بلبل ما را نداد
    آنقدر فرصت که بالي در گلستان وا کند
  • جان به کوشش برنمي آيد ز زندان جهات
    رخنه هيهات است زور نقش در ششدر کند
  • از نگاه تلخ صائب زهر مي ريزم بر او
    دايه بيدرد در شيرم اگر شکر کند
  • مبتلاي شش جهت را چاره جز تسليم نيست
    رخنه زور نقش هيهات است در ششدر کند
  • ناقصان را خلق خوش سازد ز ارباب کمال
    در نظرها عيب خامي را هنر عنبر کند
  • آرزوي آب حيوانش شود صورت پذير
    روي در آيينه زانو گر اسکندر کند
  • گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه است
    شمع خاکستر چرا در انجمن بر سر کند؟
  • آفت سرسبزي از مور و ملخ افزونترست
    دانه ما خواب آسايش مگر در گل کند
  • خودنمايي در ميان بحر کردن مشکل است
    موج ازان صائب تلاش صحبت ساحل کند
  • باطلان را گفتگوي حق اثر در دل کند
    آب شيرين گر زمين شور را قابل کند
  • چون جواب تلخ از احسان خود باشد خجل
    بحر را همت اگر در دامن سايل کند
  • باده لعلي نمايد در صراحي خويش را
    خون ما چون سرکشي از گردن قاتل کند؟
  • خط مشکين در فسون بيهوده مي سوزد نفس
    نيست ممکن سحر چشم يار را باطل کند
  • از گرانسنگي سبک جولان شود سيل ضعيف
    روح را خواب گران در سير مستعجل کند
  • زندگي را تلخ سازد پختگي بر کاملان
    باده تا نارس بود جوش طرب در خم کند
  • با خيال يار در يک پيرهن خوابيده ام
    بر ندارد سر زبالين هر که بيدارم کند!
  • چون قفس در هر رگم چاکي سراسر مي رود
    سوزن عيسي به تنهايي چه تدبيرم کند؟
  • اين جواب آن که مي گويد شفايي در غزل
    رشک معشوقي چه شد، مگذار تسخيرم کند
  • در دل آيينه تاريک من خورشيدهاست
    چشم مي بازد سبکدستي که پردازم کند
  • بوي گل را غنچه نتواند نهان در پرده داشت
    آسمان کي مي تواند منع پروازم کند؟
  • در لباس زنگ آزادم زصد ناديدني
    روي آسايش نبيند هر که پردازم کند!
  • فيض مردان در زمان بيخودي افزونترست
    تيغ چون گرديد عريان بيشتر طوفان کند
  • عشق سيل گوهر رازست در هر جا که هست
    شمع نتوانست اشک خويش را پنهان کند
  • برنتابد قهرمان عشق استغناي حسن
    ماه کنعان را به جرم ناز در زندان کند
  • غيرت پروانه چون صائب بر آيد از لباس
    شمع را از جامه فانوس در زندان کند
  • آبداري مي کند شمشير را خونريزتر
    در لباس شرم خوبي بيشتر طوفان کند
  • خاک را ميدان فکر دور گرد عشق نيست
    گردباد ما مگر در خويشتن جولان کند
  • سوزن عيسي بپوشد چشم از نظاره اش
    هر که را مژگان خوبان رخنه در ايمان کند
  • مي نمايد تلخي بادام آخر خويش را
    گرچه شيرين کار او را در شکر پنهان کند
  • از خم چوگان گردون گوي بيرون برده است
    در گريبان تأمل هر که سر پنهان کند
  • خودنمايي لازم افتاده است درد عشق را
    لاله نتوانست داغي در جگر پنهان کند
  • خرده راز محبت پرده سوز افتاده است
    سنگ نتوانست در دل اين شرر پنهان کند
  • بر برومندان مبر غيرت که دهقان فلک
    آخر اين گوساله ها را گاو در خرمن کند
  • چشم بر راهند در کنعان دو صد اميدوار
    تا نسيم پيرهن چشم که را روشن کند
  • سوختم از رشک، تا کي در حضور چشم من
    آن خودآرا خانه آيينه را روشن کند؟
  • دست ليلي را غرور حسن دارد در نگار
    پنجه شيران مگر دلجويي مجنون کند
  • مي کند در خانه گلگشت خيابان بهشت
    هر که صائب مي تواند مصرعي موزون کند
  • چون هدف در پيش ابروي تو اندازد سپر
    ماه نو صد سال اگر مشق کمانداري کند
  • بلبلان چون غنچه بر لب مهر خاموشي زنند
    در گلستاني که صائب نغمه پردازي کند
  • چون صنوبر در سر هر موي دارد ناله اي
    هر که دلهاي پريشان را نگهباني کرد
  • معني فرمانروايي نيست جز اجراي حکم
    در سراي خويش هر موري سليماني کند
  • نغمه داودي اينجا در پس صد پرده است
    پيش صائب کيست بلبل تا غزلخواني کند؟
  • جذبه عاشق اثر در سنگ خارا مي کند
    کوهکن معشوق خود از سنگ پيدا مي کند
  • کار روشن گوهران هرگز نيفتد در گره
    کشتي مي بادبان از ابر پيدا مي کند
  • اينقدر تعجيل در دلسوزي عاشق چرا؟
    بيش ازين با چوب خشک آتش مدارا مي کند
  • هر که دارد ناخن مشکل گشايي چون نسيم
    در گلستان غنچه دلتنگ پيدا مي کند
  • غافلان را پرده غفلت بود در آستين
    پاي خواب آلود عذر لنگ پيدا مي کند
  • در کلام عاشقان هم ربط پيدا مي شود
    نغمه بلبل اگر آهنگ پيدا مي کند
  • طوطي از شيرين زباني محرم آيينه شد
    در دل آهن سخندان جاي خود وا مي کند
  • شد خراباتي گل از روي گشاد خويشتن
    بوسه در لبهاي خندان جاي خود وا مي کند
  • حرف روشن گوهران هرگز نيفتد بر زمين
    در صدفها اشک نيسان جاي خود وا مي کند
  • دور باشي نيست حاجت قهرمان عشق را
    برق صائب در نيستان جاي خود وا مي کند
  • سير چشمي خاک در چشم سخاوت مي کند
    مور اين وادي سليمان را ضيافت مي کند
  • در گلستاني که جولانگاه سرو همت است
    شبنمي تسخير خورشيد قيامت مي کند
  • شيوه اهل محبت نيست دل برداشتن
    در فلاخن سنگ ما قصد اقامت مي کند
  • کارفرماي غضب را خشم مي سوزد نخست
    بعد ازان در ديگران گرمي سرايت مي کند
  • خاب مرگش را نسازد بستر بيگانه تلخ
    در حيات آن دوربين کز خاک بستر مي کند
  • در گذر از کشتن صائب که صيد ناتوان
    تيغ را دندانه از پهلوي لاغر مي کند
  • در بزرگان هيچ عيبي نيست چون نقصان حلم
    سنگ کم ميزان دولت را سبکسر مي کند
  • بوته خاري است در چشم خداجويان بهشت
    کي علاج تشنه ديدار، کوثر مي کند؟
  • ترک دنيا کن که در بحر پر آشوب جهان
    دست شستن کار بازوي شناور مي کند
  • داغ دارد سينه ام را بيقراريهاي دل
    اين سپند شوخ خون در چشم مجمر مي کند
  • لامکان سيران خبر دارند از پرواز ما
    شعله ما رقص در بيرون مجمر مي کند
  • هر که در سرگشتگي ثابت قدم گرديده است
    کوه را ابر سبک جولان تصور مي کند
  • بس که در خون جگر غلطيده ام، نظارگي
    هر سر موي مرا مژگان تصور مي کند
  • خال موزونت سويدا را زدل حک مي کند
    مردمک را در نظرها نقطه شک مي کند
  • همت پستي که در دامان ما آويخته است
    کشتي ما را بيابان مرگ ساحل مي کند
  • ناتواني در طريق شوق سنگ راه نيست
    جاده با افتادگي قطع منازل مي کند
  • اضطراب دل بجان مي آورد جسم مرا
    اين سپند شوخ خون در چشم محفل مي کند
  • از دل پرخون بود گفتار دردآلود من
    در بساط شيشه تا مي هست قلقل مي کند
  • مي کند در سخت رويان صحبت نيکان اثر
    سنگ را فرهاد شيرين کار، آدم مي کند
  • مي شوند از گرمخوني دوست صائب دشمنان
    کار روغن در چراغ لاله شبنم مي کند
  • باده را از بيخودان دست تعدي کوته است
    سيل در معموره چون افتاد طوفان مي کند
  • از مروت نيست تندي با پناه آوردگان
    ورنه ني در ناخن شيران نيستان مي کند
  • چوب منع از قرب مانع نيست دورانديش را
    بلبل ما در قفس سير گلستان مي کند
  • دردمندان را حصار آهني در کار نيست
    داغ چون پيوست با هم، کار جوشن مي کند
  • گر چمن پيرا کند منع تماشايي بجاست
    در گلستاني که ديدن کار چيدن مي کند
  • چشم ازان سيب ذقن در پرده شرم آب ده
    کز نگاه گرم، انداز چکيدن مي کند
  • در کهنسالي ندارد بد گهر دست از ستم
    ترک خونريزي کجا تيغ از خميدن مي کند؟
  • وصل جاي اضطراب شوق نتواند گرفت
    سيل در آغوش دريا ياد هامون مي کند
  • در گلستاني که چشم بلبلان بيدار نيست
    پاي خواب آلود کار دست گلچين مي کند
  • گر کند در دادن تشريف، شيرين کوتهي
    تيشه را از خون خود فرهاد رنگين مي کند
  • مي توان ديدن زکشتي اضطراب بحر را
    حسن طوفان بيشتر در خانه زين مي کند
  • سينه شيرين کلامان در غبار غم خوش است
    طوطيان را صافي آيينه خودبين مي کند
  • در چراغ گرمخوني رحم چون روغن کند
    شمع از بال و پر پروانه بالين مي کند
  • خار خار اشتياق گوشه دستار او
    خار در پيراهن گلهاي رنگين مي کند
  • چون صبوحي کرده در گلشن درآيي عندليب
    خرده گل را سپند آن گل رو مي کند
  • در هواي آن لب ميگون، لب مخمور من
    هر نفس آغوش چون پيمانه خالي مي کند
  • گريه خواهد کرد صائب محرم بزمش مرا
    سيل جاي خويش در کاشانه خالي مي کند
  • از تپيدن نيست فارغ، دل درون سينه ام
    اين شرر در سنگ مشق جانفشاني مي کند