167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نيست ممکن نقش پا را از زمين برخاستن
    هر گرانجاني که در دنبال محمل ماندماند
  • هر دلي کز بيم آشتهاي بي زنهار عشق
    چون سپند خام در بيرون محفل ماندماند
  • از حجاب عشق دل از وصل او نوميد ماند
    روي مه ناشسته در سرچشمه خورشيد ماند
  • عمر کوته مي شود از دستگيري پايدار
    در بساط زندگاني خضر از آن جاويد ماند
  • بيقراري خاک را وقت است بردارد زجاي
    بس که در زير زمين دلهاي پراميد ماند
  • از اثر دور نکونامان نمي گردد تمام
    در جهان از فيض جام آوازه جمشيد ماند
  • خامشي بند زبان حرف سازان مي شود
    از لب پيمانه خونها در دل غماز ماند
  • ناخني بر دل نزد ما را درين عالم کسي
    نغمه محجوب ما در پرده اين سازماند
  • از زبان نرم خاکستر بر آتش دست يافت
    شمع از آتش زباني در دهان گاز ماند
  • خامشي صائب کليد بستگيهاي دل است
    بلبل ما در قفس از شعله آواز ماند
  • از حريصان نيست چيزي در جهان جز آه سرد
    يادگار از عنکبوتان رشته آمال ماند
  • آب شد دل ز انتظار و چهره مطلب نديد
    در دل آيينه ما حسرت تمثال ماند
  • حرص را از ريزش دندان غم روزي فزود
    زنگ ازين نقد روان در کيسه آمال ماند
  • شوق ليلي برد ما را صائب از عالم برون
    حسرت ديوانه ما در دل اطفال ماند
  • از غبار خط دهان تنگ او پوشيده ماند
    ديدني ناديده و ناديدني در ديده ماند
  • راز ما خونين دلان را محرمي پيدا نشد
    در دل دريا گره اين گوهر سنجيده ماند
  • نيستم يک جو زميزان قيامت منفعل
    کز گراني جرم من در حشر ناسنجيده ماند
  • از شراب جان ما صائب رگ خامي نرفت
    گرچه چندين اربعين اين باده در ميخانه ماند
  • تا خط بغداد جامم را ز مي لبريز کرد
    خونبهاي توبه ام در گردن مينا نماند
  • چند ريزد صائب از کلک تو ابيات بلند؟
    در بياض سينه احباب ديگر جا نماند
  • تيشه فولاد انگشت ندامت مي گزد
    حيف يک فرهاد شيرين کار در عالم نماند
  • از بناي استوار شرع با آن محکمي
    غير برفين گنبد دستار در عالم نماند
  • طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شد
    کز چه رو آن آتشين گفتار در عالم نماند
  • سوخت چشم خيره خورشيد هر شبنم که بود
    حسن را در پرده عصمت نگهباني نماند
  • تازه رويان گلستان غنچه پيشاني نشدند
    در بساط لاله و گل روي خنداني نماند
  • سينه روشندلان در گرد کلفت شد نهان
    طوطي ما را براي حرف ميداني نماند
  • کرد ازبس سرمه سايي نغمه زاغ و زغن
    عندليب خوش نوايي در گلستاني نماند
  • پاک شد از آه خون آلود لوح سينه ها
    در سفال خشک مغز خاک، ريحاني نماند
  • در بساط آسمان از چشم شور روزگار
    از رگ ابر بهاران مد احساني نماند
  • سينه مجنون ما شد خارزار آرزو
    در ميان ني سواران برق جولاني نماند
  • دست ما و دامن شبها، که در روي زمين
    از براي دادخواهي طرف داماني نماند
  • مژده باد سحر با گل نمي دانم چه بود
    اينقدر دانم درستي در گريباني نماند
  • بي نيازاني که بر فردوس دست افشانده اند
    در هواي چيدن سيب زنخدان تواند
  • چون صدف جمعي که گوهر مي فشاندند از دهن
    حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
  • تا زياجوج هوس باشند ايمن گلرخان
    سد آهن در ره از تيغ تغافل بسته اند
  • تا به کي در پوستين بيگناهان افکني؟
    اين سگ نفسي که از بهر شکارت داده اند
  • ديگري دارد عنانت را چو طفل نوسوار
    گرچه در ظاهر عنان اختيارت داده اند
  • در گشاد غنچه دلهاي خونين صرف کن
    اين دم گرمي که چون باد بهارت داده اند
  • گرچه در ظاهر اسير چارديوار تني
    رخصت جولان برون زين نه حصارت داده اند
  • از فراموشي به فکر کار خويش افتاده اي
    ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
  • پرده پوشيده رويان حقايق را مدر
    ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند
  • طفل را از بيضه عنقا تسلي کرده اند
    عافيت در زير گردون گر نشانت داده اند
  • آب اگر بر آتش شهوت زني همچون خليل
    در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
  • صائب از همصحبتان بگذر به تنهايي بساز
    کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند
  • شيوه من نيست چون گردنکشان استادگي
    سر چو موج از خوش عناني در سرابم داده اند
  • کار من صائب چنين از بدگماني درهم است
    ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
  • کوتهي چون ناله ني نيست درانداز من
    در خراش سينه ها دست درازم داده اند
  • در شکارستان عالم مدتي چون شاهباز
    بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
  • ناله زنجير دارد حلقه چشم غزال
    تا من ديوانه را سر در بيابان داده اند
  • اهل دنيا حلقه بيرون در گرديده اند
    همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند
  • عندليباني کز ايشان باغ پرآوازه است
    سر برون از بيضه در زير پر ما کرده اند
  • بر زمين نايد زشادي پاي ما چون گردباد
    تا لباس خاکساري در بر ما کرده اند
  • نيست آه غمزدا در سينه صدچاک ما
    مد احسان را برون از دفتر ما کرده اند
  • در چنين درياي بي زنهار، مردم چون حباب
    بادبان کشتي خود دامن تر کرده اند
  • آرزوي خام مردم را به دوزخ مي برد
    عودهاي خام را در کار مجمر کرده اند
  • مد احسان مي شمارند اين گروه تنگ چشم
    چين ابرويي اگر در کار سايل کرده اند
  • از پي روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
    ناله هاي خونچکان در پاي محمل کرده اند
  • کشتگان عشق اگر دستي برون آورده اند
    خونبهاي خويش در دامان قاتل کرده اند
  • خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند
    آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند
  • رخنه در ملک وجود از شوق سربازي کنند
    گرلبي صاحبدلان چون پسته خندان کرده اند
  • گوهر شهوار گرديده است صائب قطره اش
    هر که را در عالم ايجاد حيران کرده اند
  • در نظر بازي سرآمد چون نباشند آهوان؟
    مدتي زانوي خود ته پيش مجنون کرده اند
  • ساده لوحاني که دارند از جهان راحت طمع
    دام بهر صيد در بحر سراب افکنده اند
  • رهبر عشق حقيقي مي شود عشق مجاز
    زين سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
  • خاکساراني که راه عشق را طي کرده اند
    آسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند
  • قطره هايي کز سرانجام فسردن آگهند
    از صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند
  • جز ره باريک دل در دامن دشت وجود
    تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
  • چون نخيزد شور محشر صائب از گفتارشان؟
    اهل معني کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟
  • دوربيناني که در پرداز دل کوشيده اند
    چهره صبح قيامت را همين جا ديده اند
  • در مذاق عارفان خون و مي گلگون يکي است
    بس که محو لذت ديدار صاحبخانه اند
  • اهل همت رخنه در سد سکندر مي کنند
    اين سبکدستان کليد فتح را دندانه اند
  • روح قدسي در تن خاکي چسان خامش شود؟
    طشت بام افتاده را آواز مي باشد بلند
  • اختياري نيست وجد و نعره ارباب حال
    در گسستن ناله بيتابانه مي خيزد زبند
  • سيل را خاشاک در زنجير نتواند کشيد
    رهروان عشق را دنيا نگردد پاي بند
  • بيقراران را نظر بر منتهاي مطلب است
    تا در آتش نيست، آتش زير پا دارد سپند
  • در حريم عشق عالمسوز خاموشي است باب
    دور مي گردد ز آتش تا صدا دارد سپند
  • بي محابا سينه بر درياي آتش مي زند
    در نظر حسن گلوسوز که را دارد سپند؟
  • بر لب ما مهر خاموشي زدن انصاف نيست
    در بساط زندگاني يک نوا دارد سپند
  • در لباس دشمني کردند با ما دوستي
    شور چشماني که داغ ما نمکدان ساختند
  • بر لب دريا زشوخي خيمه چون تبخال زد
    گوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند
  • در سر پرشور ما تا رنگ سودا ريختند
    لاله ها پيمانه خود را به صحرا ريختند
  • شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
    هر خس و خاري که در راه تماشا ريختند
  • هر که از نخل تمنا روزه مريم گرفت
    نقل انجم در گريبانش چو عيسي ريختند
  • کوري چشم حسودان بينش ما شد زياد
    همچو آتش خار اگر در ديده ما ريختند
  • ريخت آخر غمزه يوسف به تيغ انتقام
    مصريان خوني که در جام زليخا ريختند
  • خرده بيناني که در دامان دل آويختند
    چون سويدا مرکز پرگار نه گردون شدند
  • در بهار حشر چون برگ خزان باشند زرد
    چهره هايي کز شراب بيغمي گلگون شدند
  • در فضاي لامکان اکنون سراسر مي روند
    بيقراراني که سنگ شيشه گردون شدند
  • نااميد از آبروي جبهه خجلت مباش
    کاين متاع ناروا را در قيامت مي خرند
  • حج خريدن در ديار عشقبازان رسم نيست
    هر که مرد اينجا، براي او شهادت مي خرند
  • کلک گوهر بار صائب چون گهرريزي کند
    گوشها چون گوش ماهي غوطه در دريا زند
  • بايدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت
    کوته انديشي که در گلزار گل بر سر زند
  • آب حيوان شهنشاهان بود اجراي حکم
    قطره بيهوده در ظلمات اسکندر زند
  • از مزار ما حجاب آلودگان معصيت
    سرو موزون در لباس بيد مجنون سرزند
  • مي کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق
    همچنان بر آتشم دامان محشر مي زند
  • نغمه اش از بس گلوسوزست در دلهاي شب
    بوسه ها پروانه بر منقار بلبل مي زند
  • نيست ليلي را بغير از پرده دل محملي
    در بيابان قطره بيهوده مجنون مي زند
  • گوشه گيري شهپر پرواز باشد فکر را
    جوش صهبا در خم خالي فلاطون مي زند
  • سرو را در حلقه آغوش دارد گرچه تنگ
    نعل وارون همچنان قمري زکوکو مي زند
  • مي پرستان در بهشت نقد ساغر مي کشند
    دور گردان انتظار آب کوثر مي کشند