نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
نيست ممکن نقش پا را از زمين برخاستن
هر گرانجاني که
در
دنبال محمل ماندماند
هر دلي کز بيم آشتهاي بي زنهار عشق
چون سپند خام
در
بيرون محفل ماندماند
از حجاب عشق دل از وصل او نوميد ماند
روي مه ناشسته
در
سرچشمه خورشيد ماند
عمر کوته مي شود از دستگيري پايدار
در
بساط زندگاني خضر از آن جاويد ماند
بيقراري خاک را وقت است بردارد زجاي
بس که
در
زير زمين دلهاي پراميد ماند
از اثر دور نکونامان نمي گردد تمام
در
جهان از فيض جام آوازه جمشيد ماند
خامشي بند زبان حرف سازان مي شود
از لب پيمانه خونها
در
دل غماز ماند
ناخني بر دل نزد ما را درين عالم کسي
نغمه محجوب ما
در
پرده اين سازماند
از زبان نرم خاکستر بر آتش دست يافت
شمع از آتش زباني
در
دهان گاز ماند
خامشي صائب کليد بستگيهاي دل است
بلبل ما
در
قفس از شعله آواز ماند
از حريصان نيست چيزي
در
جهان جز آه سرد
يادگار از عنکبوتان رشته آمال ماند
آب شد دل ز انتظار و چهره مطلب نديد
در
دل آيينه ما حسرت تمثال ماند
حرص را از ريزش دندان غم روزي فزود
زنگ ازين نقد روان
در
کيسه آمال ماند
شوق ليلي برد ما را صائب از عالم برون
حسرت ديوانه ما
در
دل اطفال ماند
از غبار خط دهان تنگ او پوشيده ماند
ديدني ناديده و ناديدني
در
ديده ماند
راز ما خونين دلان را محرمي پيدا نشد
در
دل دريا گره اين گوهر سنجيده ماند
نيستم يک جو زميزان قيامت منفعل
کز گراني جرم من
در
حشر ناسنجيده ماند
از شراب جان ما صائب رگ خامي نرفت
گرچه چندين اربعين اين باده
در
ميخانه ماند
تا خط بغداد جامم را ز مي لبريز کرد
خونبهاي توبه ام
در
گردن مينا نماند
چند ريزد صائب از کلک تو ابيات بلند؟
در
بياض سينه احباب ديگر جا نماند
تيشه فولاد انگشت ندامت مي گزد
حيف يک فرهاد شيرين کار
در
عالم نماند
از بناي استوار شرع با آن محکمي
غير برفين گنبد دستار
در
عالم نماند
طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شد
کز چه رو آن آتشين گفتار
در
عالم نماند
سوخت چشم خيره خورشيد هر شبنم که بود
حسن را
در
پرده عصمت نگهباني نماند
تازه رويان گلستان غنچه پيشاني نشدند
در
بساط لاله و گل روي خنداني نماند
سينه روشندلان
در
گرد کلفت شد نهان
طوطي ما را براي حرف ميداني نماند
کرد ازبس سرمه سايي نغمه زاغ و زغن
عندليب خوش نوايي
در
گلستاني نماند
پاک شد از آه خون آلود لوح سينه ها
در
سفال خشک مغز خاک، ريحاني نماند
در
بساط آسمان از چشم شور روزگار
از رگ ابر بهاران مد احساني نماند
سينه مجنون ما شد خارزار آرزو
در
ميان ني سواران برق جولاني نماند
دست ما و دامن شبها، که
در
روي زمين
از براي دادخواهي طرف داماني نماند
مژده باد سحر با گل نمي دانم چه بود
اينقدر دانم درستي
در
گريباني نماند
بي نيازاني که بر فردوس دست افشانده اند
در
هواي چيدن سيب زنخدان تواند
چون صدف جمعي که گوهر مي فشاندند از دهن
حلقه
در
گوش لب لعل سخندان تواند
تا زياجوج هوس باشند ايمن گلرخان
سد آهن
در
ره از تيغ تغافل بسته اند
تا به کي
در
پوستين بيگناهان افکني؟
اين سگ نفسي که از بهر شکارت داده اند
ديگري دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه
در
ظاهر عنان اختيارت داده اند
در
گشاد غنچه دلهاي خونين صرف کن
اين دم گرمي که چون باد بهارت داده اند
گرچه
در
ظاهر اسير چارديوار تني
رخصت جولان برون زين نه حصارت داده اند
از فراموشي به فکر کار خويش افتاده اي
ورنه
در
روز ازل سامان کارت داده اند
پرده پوشيده رويان حقايق را مدر
ره چو باد صبح اگر
در
گلستانت داده اند
طفل را از بيضه عنقا تسلي کرده اند
عافيت
در
زير گردون گر نشانت داده اند
آب اگر بر آتش شهوت زني همچون خليل
در
دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
صائب از همصحبتان بگذر به تنهايي بساز
کز قلم
در
کنج خلوت همزبانت داده اند
شيوه من نيست چون گردنکشان استادگي
سر چو موج از خوش عناني
در
سرابم داده اند
کار من صائب چنين از بدگماني درهم است
ورنه
در
روز ازل سامان کارم داده اند
کوتهي چون ناله ني نيست درانداز من
در
خراش سينه ها دست درازم داده اند
در
شکارستان عالم مدتي چون شاهباز
بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
ناله زنجير دارد حلقه چشم غزال
تا من ديوانه را سر
در
بيابان داده اند
اهل دنيا حلقه بيرون
در
گرديده اند
همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند
عندليباني کز ايشان باغ پرآوازه است
سر برون از بيضه
در
زير پر ما کرده اند
بر زمين نايد زشادي پاي ما چون گردباد
تا لباس خاکساري
در
بر ما کرده اند
نيست آه غمزدا
در
سينه صدچاک ما
مد احسان را برون از دفتر ما کرده اند
در
چنين درياي بي زنهار، مردم چون حباب
بادبان کشتي خود دامن تر کرده اند
آرزوي خام مردم را به دوزخ مي برد
عودهاي خام را
در
کار مجمر کرده اند
مد احسان مي شمارند اين گروه تنگ چشم
چين ابرويي اگر
در
کار سايل کرده اند
از پي روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
ناله هاي خونچکان
در
پاي محمل کرده اند
کشتگان عشق اگر دستي برون آورده اند
خونبهاي خويش
در
دامان قاتل کرده اند
خشم را روشندلان
در
حلم پنهان کرده اند
آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند
رخنه
در
ملک وجود از شوق سربازي کنند
گرلبي صاحبدلان چون پسته خندان کرده اند
گوهر شهوار گرديده است صائب قطره اش
هر که را
در
عالم ايجاد حيران کرده اند
در
نظر بازي سرآمد چون نباشند آهوان؟
مدتي زانوي خود ته پيش مجنون کرده اند
ساده لوحاني که دارند از جهان راحت طمع
دام بهر صيد
در
بحر سراب افکنده اند
رهبر عشق حقيقي مي شود عشق مجاز
زين سرپل تشنگان خود را
در
آب افکنده اند
خاکساراني که راه عشق را طي کرده اند
آسمانها را مکرر
در
رکاب افکنده اند
قطره هايي کز سرانجام فسردن آگهند
از صدف خود را
در
آغوش سحاب افکنده اند
جز ره باريک دل
در
دامن دشت وجود
تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
چون نخيزد شور محشر صائب از گفتارشان؟
اهل معني کم نمک
در
چشم خواب افکنده اند؟
دوربيناني که
در
پرداز دل کوشيده اند
چهره صبح قيامت را همين جا ديده اند
در
مذاق عارفان خون و مي گلگون يکي است
بس که محو لذت ديدار صاحبخانه اند
اهل همت رخنه
در
سد سکندر مي کنند
اين سبکدستان کليد فتح را دندانه اند
روح قدسي
در
تن خاکي چسان خامش شود؟
طشت بام افتاده را آواز مي باشد بلند
اختياري نيست وجد و نعره ارباب حال
در
گسستن ناله بيتابانه مي خيزد زبند
سيل را خاشاک
در
زنجير نتواند کشيد
رهروان عشق را دنيا نگردد پاي بند
بيقراران را نظر بر منتهاي مطلب است
تا
در
آتش نيست، آتش زير پا دارد سپند
در
حريم عشق عالمسوز خاموشي است باب
دور مي گردد ز آتش تا صدا دارد سپند
بي محابا سينه بر درياي آتش مي زند
در
نظر حسن گلوسوز که را دارد سپند؟
بر لب ما مهر خاموشي زدن انصاف نيست
در
بساط زندگاني يک نوا دارد سپند
در
لباس دشمني کردند با ما دوستي
شور چشماني که داغ ما نمکدان ساختند
بر لب دريا زشوخي خيمه چون تبخال زد
گوهرم را
در
صدف چندان که پنهان ساختند
در
سر پرشور ما تا رنگ سودا ريختند
لاله ها پيمانه خود را به صحرا ريختند
شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
هر خس و خاري که
در
راه تماشا ريختند
هر که از نخل تمنا روزه مريم گرفت
نقل انجم
در
گريبانش چو عيسي ريختند
کوري چشم حسودان بينش ما شد زياد
همچو آتش خار اگر
در
ديده ما ريختند
ريخت آخر غمزه يوسف به تيغ انتقام
مصريان خوني که
در
جام زليخا ريختند
خرده بيناني که
در
دامان دل آويختند
چون سويدا مرکز پرگار نه گردون شدند
در
بهار حشر چون برگ خزان باشند زرد
چهره هايي کز شراب بيغمي گلگون شدند
در
فضاي لامکان اکنون سراسر مي روند
بيقراراني که سنگ شيشه گردون شدند
نااميد از آبروي جبهه خجلت مباش
کاين متاع ناروا را
در
قيامت مي خرند
حج خريدن
در
ديار عشقبازان رسم نيست
هر که مرد اينجا، براي او شهادت مي خرند
کلک گوهر بار صائب چون گهرريزي کند
گوشها چون گوش ماهي غوطه
در
دريا زند
بايدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت
کوته انديشي که
در
گلزار گل بر سر زند
آب حيوان شهنشاهان بود اجراي حکم
قطره بيهوده
در
ظلمات اسکندر زند
از مزار ما حجاب آلودگان معصيت
سرو موزون
در
لباس بيد مجنون سرزند
مي کند خاکسترم
در
لامکان پرواز و شوق
همچنان بر آتشم دامان محشر مي زند
نغمه اش از بس گلوسوزست
در
دلهاي شب
بوسه ها پروانه بر منقار بلبل مي زند
نيست ليلي را بغير از پرده دل محملي
در
بيابان قطره بيهوده مجنون مي زند
گوشه گيري شهپر پرواز باشد فکر را
جوش صهبا
در
خم خالي فلاطون مي زند
سرو را
در
حلقه آغوش دارد گرچه تنگ
نعل وارون همچنان قمري زکوکو مي زند
مي پرستان
در
بهشت نقد ساغر مي کشند
دور گردان انتظار آب کوثر مي کشند
صفحه قبل
1
...
732
733
734
735
736
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن