نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
چاره بيچارگان چون
در
لب شيرين تست
دامنت خواهم گرفت، اي صنم، ناچار باز
در
فراقش رود خون از ديده مي بارم هنوز
وان زدلگرمي نگويد ترک آزارم هنوز
هر خيالي که ز خورشيد
در
آب افتاده ست
پيش رخسار تو لرزنده جواب است امروز
دل ز تن بردي و
در
جاني هنوز
دردها دادي و درماني هنوز
خون کس يارب نگيرد دامنت
گر چه
در
خون ناپشيماني هنوز
عالم تمام پر ز شهيدان خفته گشت
ترک مرا خدنگ بلا
در
کمان هنوز
افتادگان راه توييم از سر نياز
دستي بگير و
در
قدمت سر ز ما بباز
از ما چه احتراز نمودي که
در
جهان
هرگز نکرد شمع ز پروانه احتراز
گر تو نماز جانب محراب مي کني
ما مي کنيم
در
خم ابروي تو نماز
خيال دوست به چشم من اندر آمد باز
هواي عشق دگر باره
در
سر آمد باز
جز آب ديده نشويد غبار سينه، کنون
که خيل غمزه به صحراي دل
در
آمد باز
چو رفت توبه ام، ار صاف نيست، درد سياه
بيار و
در
کله صوفيانه من ريز
اي که عيبم همي کني
در
عشق
يک نظر بر جمال او انداز
عشق
در
هر دلي فرو نايد
زانکه هر سينه نيست محرم راز
من ازين
در
کجا توانم رفت؟
مرغ پر بسته کي کند پرواز
شب زلف تو شد نشانه روز
در
کن آن شب از کرانه روز
بالش سلطان گل
در
بارجاي شاخ بين
کو ز بهر بار دادن چتر سلطان کرده باز
در
صفات کمال هستي تو
عقل مست است و ناطقه اخرس
تعالي الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بيدارم
در
آغوش
چو
در
گرد سر خود گشتنم داد
ز شادي پاي خود کردم فراموش
خيالت داند و چشم من و غم
که هر شب
در
چه کارم با دل خويش؟
مرا
در
اولين منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خويش
کم از جولاني آخر
در
ره ما؟
چه خسرو خاک کرد آب و گل خويش
شدم
در
کندن جان نيم کشته
ز چشم نيم مست و نيم نازش
به من بخشيد اجلهاي خود، اي خلق
که ميرم هر زمان
در
پيش بازش
هزارم ديده بايد گاه جولانش
که بندم فرش
در
راه براقش
گزيده شد دلم از جان که جانش
سگ ديوانه شد
در
اشتياقش
سر ما
در
کمند و شه به جولان
چه غم مي دارد از مشتي گدايش!
گل آمده و خزان گشته
دي رفته و نوبهار
در
پيش
من بيهش و مست يار و يارم
ني مست و نه هوشيار
در
پيش
دستم به لب و نظر به رويش
مي بر کف و لاله زار
در
پيش
امروز چو شاخ گل به صد لطف
آمد ز براي يار
در
پيش
اي دور فلک، اگر ترا هست
وقتي به ازين بيار
در
پيش
مست حق را که هست با دوست
زين گونه هزار کار
در
پيش
خسرو، مي ناب کش که زين پس
نارد فلکت خمار
در
پيش
دزدانه
در
آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بر دوش
يک حلقه به گوش خسرو انداز
کو بنده تست و حلقه
در
گوش
شهسوار عاشقان را
در
رهت سر خاک شد
تو کجا داري سر ديوانه يکران خويش؟
گر خيال قامتت اندر سر سرو اوفتد
سرنگون همچون خيال خود فتد و
در
جوي خويش
مست و لايعقل گذشتم از
در
ميخانه دوش
سالکي ديدم نشسته پيش پير مي فروش
نيست
در
خورد تو خسرو اين حکايتها برو
آتشي چندان نداري، بيهده چندين مجوش
چشم او
در
جادويي تا خلق ديوانه شوند
خلق ديوانه شده هر دم دعا مي خواندش
خوانمش
در
جان و گويد خانه من نيست اين
با چنين بيگانگي دل آشنا مي خواندش
آفتاب نيمروزي و به خدمت کردنت
مي رسد خورشيد، اگر
در
نيم شب مي خوانيش
صبح دولت مي دمد از روي آن خورشيدوش
در
چنين فرخ صبوحي، ساقيا، يک جام کش
گر شود
در
غم تو چهره عاشق کاهي
باز گلگون کند از خون دل خويشتنش
آن سخن گفتن تو هست هنوزم
در
گوش
وان شکر خنده شيرين تو از چشمه نوش
دوش
در
خواب بديدم رخ چون خورشيدت
نيم شب روز شد از شعله آهم شب دوش
تا شب هجران ناخوش
در
رسيد
بعد ازان هرگز نديدم روز خويش
در
خزان هجرم از دست رقيب
از وصالت کي رسد نوروز خويش؟
صفحه قبل
1
...
731
732
733
734
735
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن