167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • سير چشمي در بساط عالم ايجاد نيست
    رشته را گوهر، گهر را رشته اينجا مي خورد
  • شعله خاشاک را پا در رکاب رحلت است
    گرمي هنگامه خط زود بر هم مي خورد
  • گر چنين خواهد دواندن ريشه در دلها نفاق
    التيام جوهر (و) شمشير بر هم مي خورد
  • چون غرض در آشنايي نيست، مي دارد بقا
    صحبت ياران خالص دير بر هم مي خورد
  • راست کيشان را سرانجام سفر باشد يکي
    در حوالي هدف صد تير بر هم مي خورد
  • بيدلان در پنجه خار حوادث عاجزند
    پنجه شيران کجا زخم نيستان مي خورد؟
  • چند صائب سر به زانو در غم زلفش نهم؟
    عاقبت مغز مرا فکر پريشان مي خورد
  • کشتي سنگين رکاب از گل نمي يابد خلاص
    در ضمير خاک آخر غوطه قارون مي خورد
  • استعانت جويد از سيلاب در تعمير تن
    هر که از خاکي نهادان باده افزون مي خورد
  • برگ سبزي نيستم ممنون چرخ و انجمش
    مرغ در کنج قفس روزي ز بيرون مي خورد
  • خون چو گردد مشک هيهات است ماند در وطن
    نافه را بيهوده آهوي ختن مي پرورد
  • گلرخان را مي دهد تعليم عاشق پروري
    گل که بلبل را در آغوش چمن مي پرورد
  • صبح بيداري ندارد در پي اين خواب گران
    ورنه طوفان بارها بر روي بختم آب زد
  • نيست راه خار در پيراهن عريان تني
    شعله آفت سر از خاکستر سنجاب زد
  • خال ليلي جامه در نيل مصيبت مي زند
    تا کدامين سنگدل يارب به مجنون سنگ زد
  • شير در دست هجوم مور عاجز مي شود
    چون تواند پنجه مژگان با خط شبرنگ زد؟
  • نامه سربسته از تاراج مضمون ايمن است
    در حريم بيضه مي بايست بر آهنگ زد
  • هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد
    غوطه در سرچشمه خورشيد چون عيسي نزد
  • کوه غم شد آب از فرياد عالمسوز من
    کيست ديگر در دل شبها به فريادم رسد؟
  • بيقرار شوق در يک جا نمي گيرد قرار
    اول سيرست چون سالک به منزل مي رسد
  • بس که در زلف تو دلهاي اسيران آب شد
    حلقه هاي زلف يکسر حلقه گرداب شد
  • من چه خاشاکم، که در بحر فلک ماه تمام
    ز اشتياق ماهي سيمين او قلاب شد
  • شانه از موج طراوت کشتي دريايي است
    بس که در زلف تو دلهاي اسيران آب شد
  • با فقيران دست در يک کاسه کردن عيب نيست
    بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
  • گر برآرد مي زخود پيمانه ما دور نيست
    پنجه مرجان نگارين در ميان آب شد
  • دل ز پيکان در تن من بيضه فولاد شد
    اين خراب آباد آخر آهنين بنياد شد
  • از دهان باز بودم حلقه بيرون در
    تا زبان بستم دلم گنجينه اسرار شد
  • در شبستان فنا صبح اميدي مي شود
    آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد
  • بر من از روشندلي وضع جهان هموار شد
    خار در پيراهن آتش گل بي خار شد
  • در شبستان فنا صبح اميدي مي شود
    هر نفس کز زندگاني صرف استغفار شد
  • عالم پرشور بر روشن ضميران دوزخ است
    در بهشت افتاد تا آيينه ما تار شد
  • شبنم گستاخ گردد حلقه بيرون در
    هر کجا مژگان من خار سر ديوار شد
  • از ملامت عاقبت مجنون بيابان گير شد
    از زبان خلق پنهان در دهان شير شد
  • در تماشاگاه عالم ديده حيران ما
    واله يک نقش چون آيينه تصوير شد
  • آبهاي مرده مي گردد نصيب جويبار
    در گلو گردد گره اشکي که بي تأثير شد
  • زود در روشندلان صحبت سرايت مي کند
    آب با آن لطف، خونريز از دم شمشير شد
  • ناقصان را در ترقي خودنمايي لازم است
    مشک چون گرديد خون مي بايدش غماز شد
  • از خط شبرنگ حسن يار عالمسوز شد
    در ته خاکستر اين اخگر جهان افروز شد
  • از کمان حلقه نتوان گرچه تير انداختن
    ناوک مژگان او در دور خط دلدوز شد
  • سير گل بر گوشه دستار مردم مي کند
    در گلستان جهان مرغي که دست آموز شد
  • تا رهم در عالم بي منتهاي دل فتاد
    آسمان چون حلقه فتراک بر من تنگ شد
  • نيست اين افتادگي امروز در طالع مرا
    دامن مادر به طفل من کنار بام شد
  • دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگار
    پنجه مشکل گشاي نوبهاران را چه شد؟
  • نيست گر آب مروت در نظر احباب را
    گريه مستانه ابر بهاران را چه شد؟
  • بود خار پيرهن اميد سرسبزي مرا
    تخم من تا سوخت در زيرزمين آسوده شد
  • شمع را در خواب خواهد ديد باد صبحدم
    گر چنين خاکستر پروانه خواهد توده شد
  • شوق تا نعل مرا در آتش سوزان گذاشت
    خار صحراي ملامت موي آتش ديده شد
  • مي زند جوش مي گلرنگ خون در پيکرم
    تا لب خونخوار آن شيرين پسر ميخواره شد
  • در تماشاگاه او چون ديده قربانيان
    جمله ايام حياتم صرف يک نظاره شد
  • حلقه بيرون در گشتم حريم زلف را
    استخوانم گرچه از زخم نمايان شانه شد
  • توتيا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست
    در کدامين ساعت سنگين، دلم ديوانه شد؟
  • خار خار آرزو در جان هر کس ريشه کرد
    زود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد
  • سرگذشت زندگي و مرگ از صائب مپرس
    مدتي در خواب غفلت بود تا افسانه شد
  • کاش برمي داشت از خاکش در ايام حيات
    اين که آخر شمع نخل ماتم پروانه شد
  • کار مردم جز فضولي نيست در زير فلک
    هر که شد مهمان درين غمخانه، صاحبخانه شد
  • در لباس لفظ، معني خودنمايي مي کند
    عشق پنهان بود تا مجنون ما پيدا نشد
  • درد من خاطر نشان يار بي پروا نشد
    خدمت چشم ترم در راه او مجرا نشد
  • مي کند در ناخنش ني، پرده بيگانگي
    هر که از پهلوي لاغر بورياي خود نشد
  • شد بيابان مرگ غفلت رهروي کز پيچ و تاب
    در بيابان طلب زنجير پاي خود نشد
  • تا قيامت در حجاب ظلمت جاويد ماند
    هر که از سوز درون شمع سراي خود نشد
  • عاشق از پاس ادب در وصل هجران مي کشد
    حسرت طوطي زقرب شکرستان کم نشد
  • بر سرير کامراني تکيه چون يوسف نزد
    هر که چندي معتکف در گوشه زندان نشد
  • تا به بوي گل نشد قانع درين بستانسرا
    با حقيري در نظر زنبور صاحب شان نشد
  • در مذاقش خاک صحراي قناعت تلخ بود
    بر سر خوان سليمان مور تا مهمان نشد
  • کي ندانم نرم خواهد گشت آن ابروکمان
    اين کمان سخت در دوران خط آيان نشد
  • نيست در طالع گشايش عقده بخت مرا
    ورنه کوتاهي زسعي ناخن و دندان نشد
  • نقش در سيماب نتواند گرفتن خويش را
    هرگز از آيينه دل هيچ کس خودبين نشد
  • غوطه در سرچشمه خورشيد عالمتاب زد
    شبنم ما خرج دامان گل و نسرين نشد
  • خانه زنبور شد از گردن افرازي هدف
    اين سزاي آن که در اين خاکدان گردن کشد
  • حسن را در عشق مي جويد دل بيناي ما
    بوي يوسف از گريبان زليخا مي کشد
  • زخمها در چاشني دارد تملقهاي خصم
    سنگ نه بهر دوستي دامان سايل مي کشد
  • از مروت نيست مجنون مرا عاقل شدن
    در سر هر کوچه طفلي انتظارم مي کشد
  • چون توانم پاي در دامن چو بيدردان کشيد؟
    خار صحراي ملامت انتظارم مي کشد
  • صائب آن نخل برومندم که در فصل خزان
    خون گل گردن ز جيب شاخسارم مي کشد
  • در بياباني که ما سرگشتگان افتاده ايم
    پاي حيرت گردباد آنجا به دامان مي کشد
  • تا نمي باقي بود در جويبار آبله
    پاي ما کي دست از خار مغيلان مي کشد؟
  • در حريم خلد اگر با حور همزانو شود
    خاطر صائب به خوبان صفاهان مي کشد
  • حسن از آيينه هاي پاک نتواند گذشت
    چشم حيران ماه را در دام روزن مي کشد
  • تيرگي از مد احسان جان روشن مي کشد
    رشته ميل آتشين در چشم سوزن مي کشد
  • حرف گيران از خموشيهاي ما خونين دلند
    بي زباني سرمه در کام سخن چين مي کشد
  • صائب از در يوزه تحسين ياران فارغ است
    اين کلام از دشمن خونخوار تحسين مي کشد
  • در پري بيش است خجلت کاسه دريوزه را
    ماه نو چون گشت کامل زردرويي مي کشد
  • رنگ در خونم نماند ازبس که کاهيدم زعشق
    صيد من از تيغ قال زردرويي مي کشد
  • گر به ظاهر سرکش افتاده است، اما در لباس
    يوسف مغرور بر روي زليخا بشکفد
  • گر نصيب خار مي گردد گناه قسمت است
    اشک شبنم در هواي دامن گل مي چکد
  • بلبل يکرنگ را گر در جگر خاري خلد
    شاهدان باغ را از پيرهن خون مي چکد
  • ره ندارد جلوه آزادگي در کوي عشق
    سرو اگر کارند اينجا بيد مجنون مي دمد
  • تا نپيوستم به تيغ يار، جان صافي نشد
    گرد راه از دامن خود سيل در دريافشاند
  • برق عالمسوز ما را شهپر پرواز داد
    آن که خار از دشمني در رهگذار ما فشاند
  • نيست عزلت مانع کلفت که دست روزگار
    بر گهر گرد يتيمي در دل دريافشاند
  • دست چون عيسي زدنيا پاک مي بايد فشاند
    گرد ره در دامن افلاک مي بايد فشاند
  • تا به وصل خوشه گوهر رسي در نوبهار
    فطره چندي به رنگ تاک مي بايد فشاند
  • گريه کردن پيش بيدردان ندارد حاصلي
    تخم قابل در زمين پاک مي بايد فشاند
  • عمر رفت و خار خارش در دل بيتاب ماند
    مشت خاشاکي درين ويرانه از سيلاب ماند
  • عقد دندان در کنارم ريخت از تار نفس
    رشته خشکي زچندين گوهر سيراب ماند
  • تن پرستي فرصت ماليدن چشمي نداد
    روي مطلب در نقاب پرده هاي خواب ماند
  • عقل از کار دل سرگشته سر بيرون نبرد
    در دل بحر وجود اين عقده گرداب ماند
  • اهل دردي صائب از عالم دچار ما نشد
    در دل ما حسرت اين گوهر ناياب ماند
  • چشم قرباني نگرداند ورق تا روز حشر
    ديده هر کس که در دنبال قاتل ماندماند
  • تشنه آغوش دريا را تن آساني بلاست
    چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماندماند