نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
اضطراب راهرو را قرب منزل کم کند
در
کنار خنجر قصاب خوابم مي برد
چون کباب
در
نمک خوابيده شور من بجاست
گاه گاهي گر شب مهتاب خوابم مي برد
دارد از لغزش مرا صائب گراني بي نصيب
در
کف آيينه چون سيماب خوابم مي برد
از سرکوي دلاويزش صبا
در
بوستان
خار و خس مي آورد، سنبل به دامن مي برد
در
دل آزاده ام گرد تعلق فرش نيست
سيل از ويرانه من شرمساري مي برد
چشم برق از اشتياق خرمن من مي پرد
در
پي آزار زخم چشم سوزن مي پرد
در
دل هر نقطه خالش سواد اعظمي است
کيست بر مجموعه حسنش سراپا بگذرد؟
شور صدزنجير فيل مست مي آيد به گوش
هر کجا مجنون ما زنجير
در
پا بگذرد
در
خراباتي که آيد سينه گرمم به جوش
از سرخم جوش مي يک نيزه بالا بگذرد
ترک فاني بهر باقي
در
شمار زهد نيست
اوست زاهد کز سر دنيا و عقبي بگذرد
مي شود باد خزان شيرازه جمعيتش
عمر هر کس
در
پريشاني چون سنبل بگذرد
در
بهار از باده گلگون گذشتن مشکل است
واعظ از ما بگذران تا موسم گل بگذرد
چند اوقات گرامي همچو طفل نوسواد
در
ورق گرداني ليل و نهارم بگذرد
در
محيط من به جان خويش مي لرزد خطر
کيست طوفان تا زبحر بيکنارم بگذرد؟
با خيال او قناعت مي کنم، من کيستم
تا وصالش
در
دل اميدوارم بگذرد؟
شوق چون پا
در
رکاب بيقراري آورد
کاروان شبنم از ريگ بيابان بگذرد
چشمه زمزم نمک
در
ديده خود ريخته است
تا مبادا غافل آن سرو خرامان بگذرد
دل زمن مي گيرد و روي دلش با ديگري است
اينچنين ظلمي مگر
در
کافرستان بگذرد
در
حريم وصل از نوميدي من آگه است
با دهان خشک هر کس زآب حيوان بگذرد
در
برون باغ بوي گل مرا ديوانه کرد
تا چها بر بلبل از قرب گلستان بگذرد
خار
در
راه نسيم بي ادب نگذاشته است
غيرت بلبل زخون باغبان چون بگذرد؟
پر زند تا روز محشر
در
فضاي لامکان
تير آهم از ترنج آسمان چون بگذرد
در
زمين پاک من ريگ روان حرص نيست
مي تواند شبنمي کشت مرا سيراب کرد
بيقراري مي شود
در
گوهر افزون آب را
وصل درمان دل بيتاب نتوانست کرد
از اجل پروا نمي باشد دل بيدار را
چشم انجم را کسي
در
خواب نتوانست کرد
در
کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشت
مادر بيمهر خون را شير نتوانست کرد
گرچه خط داد سخن
در
مصحف روي تو داد
نقطه خال ترا تفسير نتوانست کرد
در
نگيرد صحبت پير و جوان با يکدگر
با کمان يک دم مدارا تير نتوانست کرد
حلقه
در
از درون خانه باشد بيخبر
مطلب دل را زبان تقرير نتوانست کرد
واي بر آن کس که
در
شبها پي تسخير فيض
ديده بيدار خود، فتراک نتوانست کرد
از زمين خاکساري پوچ بيرون آمديم
تخم ما نشو و نما
در
خاک نتوانست کرد
در
غبار خط همان زلفش بود جوياي دل
خاک سير از صيد چشم دام نتوانست کرد
هاله تا قالب تهي از خويشتن صائب نکرد
دست
در
آغوش وصل ماه نتوانست کرد
کيست ديگر
در
دل پروحشت من جا کند؟
سيل پا قايم درين ويرانه نتوانست کرد
لنگر از طوفان نباشد مانع بحر محيط
چوب گل تأثير
در
ديوانه نتوانست کرد
سوخت چشم شور مردم تخم اميد مرا
در
زمين شور، جولان دانه نتوانست کرد
آه اگر ذوق گرفتاري نخواهد عذر ما
وحشت ما خون عالم
در
دل صياد کرد
ناخن دخل حسودان با سخن هرگز نکرد
آنچه
در
زلف تو با دل شانه شمشاد کرد
داغ دشمنکامي از دوران کم فرصت نديد
دوستان را هر که
در
ايام دولت ياد کرد
مي زند زخم نمايان موج جوهر
در
دلم
کاوش مژگان چه با اين بيضه فولاد کرد
در
زبان هيچ کس زخم زبان نگذاشتم
جلوه مجنون من اين دشت را بي خار کرد
چند باشي
در
شکست کارم اي گردون، بس است
استخوانم را هجوم زخم جوهردار کرد
سخت طفلانه است جوي شير آوردن زسنگ
کوهکن بيهوده جان را
در
سر اين کار کرد
از زبان پيوسته خاري بود
در
پيراهنم
بي زباني دامنم را پرگل بي خار کرد
آتشي کز عشق شيرين
در
دل فرهاد هست
بيستون را مي تواند زر دست افشار کرد
خودفروشي با کمال بي نيازي مشکل است
آب شد تا يوسف ما روي
در
بازار کرد
هر که رو زين خلق ناهموار
در
ديوار کرد
سنگلاخ دهر را بر خويشتن هموار کرد
در
دل پاکم اثر از نقش نتوان يافتن
حيرت سرشار اين آيينه را ستار کرد
نيست آب رحم
در
تيغ سبک جولان چرخ
خواب نتوان زير اين شمشير بي زنهار کرد
هر که رو زين خلق ناهموار
در
ديوار کرد
سنگلاخ دهر را بر خويشتن هموار کرد
هر که رخت اينجا به وحدتخانه عزلت کشيد
مي تواند خواب راحت
در
کنار گور کرد
بانگ زنجير عدالت
در
جهان پيچيده است
گرچه عمري شد که کسري طي اين منشور کرد
خضر
در
تعمير ما چندين چه مي ريزد عرق؟
سيل نتوانست اين ويرانه را معمور کرد
جلوه معشوق
در
خارا سرايت مي کند
رقص موسي را درين هنگامه کوه طور کرد
نيست صائب چشم
در
پي لقمه درويش را
لقمه بخت مرا چشم که يارب شور کرد؟
داشت بيدردي به زندان تن آساني مرا
زخم تيغ او
در
رحمت به رويم باز کرد
عشق آخر انتقام خويش از يوسف کشيد
گرچه
در
آغاز چندي بر زليخا ناز کرد
شد زچشم شور دريا آب
در
کامش گره
تا صدف لب پيش ابر نوبهاران باز کرد
ناخن شاهين سراسر مي رود
در
سينه ام
بر ميان نازکش تا بهله دست انداز کرد
هر که صائب معني رنگين به لفظ تازه بست
باده شيراز را
در
شيشه شيراز کرد
نخل نورس
در
زمين پاک قامت مي کشد
دامن مريم مسيحا را فلک پرواز کرد
هر که
در
جمعيت اسباب عمرش صرف شد
پرده هاي خواب بهر چشم بينا جمع کرد
در
گره کار تهيدستان نمي ماند مدام
قسمت پيمانه گردد هر چه مينا جمع کرد
عزم صادق رخنه
در
سد سکندر مي کند
صبح از آهي گريبان فلک را چاک کرد
نيست غير از عقده دل حاصلي پيوند را
در
بريدنها دلي از گريه خالي تاک کرد
تا گل صبح قيامت خار خار من بجاست
خار
در
پيراهنم مژگان آن بيباک کرد
کوه را برق تجلي
در
فلاخن مي نهد
کوهکن چون صورت شيرين رقم بر سنگ کرد؟
داشتم از زندگي اميد حسن عاقبت
عشق
در
پيري مرا بازيچه اطفال کرد
عندليب ما زقيد بيضه تا آزاد شد
در
دبستان قفس مشق شکست بال کرد
در
حريم کعبه فانوس، ديگر ره نيافت
تا صبا خاکستر پروانه را پامال کرد
مي کند برگ اقامت را خزان پا
در
رکاب
سردي ايام عمر بيوفا را گرم کرد
تا
در
اقليم قناعت سايه ديوار هست
اجتناب از سايه بال هما خواهيم کرد
پرده هاي چشم خون آلود را چون برگ گل
در
گريبان نسيم پيرهن خواهيم کرد
پرده فانوس را چون بال خود خواهيم سوخت
دست
در
آغوش شمع سيمتن خواهيم کرد
چون زغربت باز گرديم، از نواهاي غريب
حلقه ها
در
گوش ياران وطن خواهيم کرد
رنگها
در
روز روشن مي نمايد خويش را
از سيه کاري مرا موي سفيد آگاه کرد
پشت بر ديوار دادم تا نظر کردم که بحر
از صدف گهواره
در
يتيم آماده کرد
شد به چشمم توتيا گرد يتيمي تا محيط
از صدف گهواره
در
يتيم آماده کرد
پيش ازين هر چند شهرت داشت
در
ملک عراق
سير ملک هند صائب را بلندآوازه کرد
پيش آن لبها که ني
در
ناخن شکر شکست
بهر جوي شير نتوان گريه طفلانه کرد
نيست آسان زير کوه درد قد افراشتن
چون کمان
در
سينه من ناوک او خانه کرد
بوسه ها پيچيد
در
مکتوب بهر ديگران
وز تريها نامه خشکي به ما انشا نکرد
ريخت اشک آتشين
در
ماتم پروانه شمع
عالمي را سوخت آن بيرحم و چشمي تر نکرد
عالم پرشور گلزاري است بر روشندلان
تلخي دريا اثر
در
طينت گوهر نکرد
جامه سرگشتگي بر قامت من راست است
گردباد اين رقصها
در
دامن هامون نکرد
گريه بر عاشق گوارا نيست
در
شبهاي وصل
ابر بي هنگام دهقان را به فرياد آورد
مهر عالمتاب
در
هر جا دچار او شود
با کمال شوخ چشمي رو به ديوار آورد
برنگردد
در
قيامت جان مشتاقان به جسم
کيست اين سيلاب را ديگر به کهسار آورد؟
کوهکن را برق آتشدستيم دارد کباب
بيستون را تيشه ام
در
رقص چون طور آورد
ديده چون تاب صفاي آن بناگوش آورد؟
شبنمي چون خرمن گل را
در
آغوش آورد؟
غنچه تصوير از مستي گريبان پاره کرد
تا دل افسرده ما را که
در
جوش آورد
صائب از ما ذوق ايام جواني را مپرس
کيست تا
در
خاطر آن خواب فراموش آورد
زخمي عشق تو چون رو
در
بيابان آورد
لاله خونگرم خاکستر به دامان آورد
گريه ها
در
پرده دارد عيشهاي بي گمان
خنده بي اختيار برق، باران آورد
نيست دربار من خونين جگر جز لخت دل
در
کنار از کشتيم گرداب گل مي آورد
نيست ممکن گل نچيند عاشق از بيطاقتي
رشته
در
آغوش پيچ و تاب گل مي آورد
نيست صائب
در
زمين شور باران را اثر
از کدورت کي مرا صهبا برون مي آورد؟
شاخ و برگ آرزوها مي شود موي سفيد
حرص
در
صدسالگي دندان برون مي آورد
بي نياز از آب خضرم، عمر درويشي دراز!
کاسه
در
يوزه ام چندين سر فغفور خورد
ناخن مطرب حنايي شد زرنگين نغمه اش
تا که
در
مستي شراب از کاسه طنبور خورد؟
صفحه قبل
1
...
730
731
732
733
734
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن