167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زنهار مجوييد ز کس ديده بيدار
    در خوابگه دهر که افسانه زند موج
  • در سد سکندر بتوان رخنه فکندن
    گر داعيه همت مردانه زند موج
  • صد پرده گلوگيرتر از موج سراب است
    بزمي که در او سبحه صد دانه زند موج
  • آنجا که شود خامه صائب گهرافشان
    در شوره زمين گوهر يکدانه زند موج
  • تا شوي در گردن افرازي نمايان چون هدف
    با لباس کاغذين از تير باران سرمپيچ
  • در کمال حسن دارد خال بيش از زلف دخل
    از رضاي مور زنهار اي سليمان سرمپيچ
  • از بيخودي افتاد به جنت دل افگار
    در خواب بود راحت بيمار و دگر هيچ
  • در کار جهان صرف مکن عمر به اميد
    کافسوس بود حاصل اين کار و دگر هيچ
  • در چشم جهان ريخت نمک صبح قيامت
    چشم تو نشد سير ازين خواب گران هيچ
  • در جبين کس نمي بينيم انوار صلاح
    ريش و دستاري بجا مانده است ز آثار صلاح
  • نوبت پاکي ز دلها با لباس افتاده است
    در گره افتاده از عمامه ها کار صلاح
  • سعي کن چون عارفان در پاکي باطن، که نيست
    پاکي ظاهر متاع روي بازار صلاح
  • مي شود سرپنجه خورشيد تابان پنجه اش
    هر که آويزد ز روي صدق در دامان صبح
  • هيچ کافر را الهي کودک بدخو مباد!
    خون شد از بدخويي من شير در پستان صبح
  • من که نور صدق مي تابد ز گفتارم، چرا
    شمع کافوري نسوزد در شبستانم چو صبح؟
  • خرده انجم ندارد رونقي در کوي صبح
    مهره خورشيد شايسته است بر بازوي صبح
  • در مصيبت خانه دنيا دل بي داغ نيست
    مهر تابان دست افسوسي است بر زانوي صبح
  • گر چه خاکستر شب صيقل زنگار دل است
    در صفاکاري دل، دست دگر دارد صبح
  • نيست در پرده چشمش ز سياهي اثري
    مي توان يافت عزيزي به سفر دارد صبح
  • برد از مغز زمين خشکي سودا بيرون
    جوي شيري است که در پرده شکر دارد صبح
  • دل سنگ آب کند ناله مرغان چمن
    پنبه در گوش ازين راهگذار دارد صبح
  • در قدح خون شفق دارد و گل مي خندد
    مشرب مردم پاکيزه گهر دارد صبح
  • چون عرق کوکبش از طرف جبين مي ريزد
    تا بناگوش که در مد نظر دارد صبح؟
  • هر سري را نکشد دار فنا در آغوش
    سر خورشيد سزد شمسه دروازه صبح
  • مي شود زود چو خورشيد چراغش روشن
    هر که جايي نرود غير در خانه صبح
  • در محيطي که منم کشتي دريايي او
    کف خشکي است نصيب لب ديوانه صبح
  • دل ما ميکده خون جگر بد، که زدند
    از شفق پنجه خونين به در خانه صبح
  • نيست در سينه ما هيچ به جز داغ جنون
    جام خورشيد زند دور به ميخانه صبح
  • بندگي کار جواني است، به پيري مفکن
    در شب تار به ره رو که بياسايي صبح
  • نخل آهي بنشان در دل شبهاي دراز
    تا به همدستي توفيق به بار آيي صبح
  • نمک به ديده غفلت کن از سفيده صبح
    که صد کتاب سخن هست در جريده صبح
  • شمرده دار نفس در حريم ساده دلان
    که مي پرد ز نفس رنگ ارغواني صبح
  • بر عيش دل مبند که کم عمري نشاط
    روشن بود ز خنده پا در رکاب صبح
  • از بوي گل اگر چه سبکروح تر شدم
    در چشم روزگار گرانم چو خواب صبح
  • در نور صدق محو نشود ظلمت دروغ
    شب را کند به نيم نفس تارومار صبح
  • شب پرده پوش و روز سفيدست پرده در
    باشد ازان به چشم سيه کار، بار صبح
  • عمرش تمام شد به نفس راست کردني
    هر چند بست پا ز شفق در نگار صبح
  • از چشم شور، خون شفق شد، به خاک ريخت
    شيري که داشت در قدح زرنگار صبح
  • گردد در آفتاب پرستي دو تيغه باز
    بيند اگر به چهره آن گلعذار صبح
  • سالک ميان خوف و رجا سير مي کند
    مانده است در کشاکش ليل و نهار صبح
  • از خط صفاي عارض او شد يکي هزار
    در موسم بهار بود بي غبار صبح
  • بي شست و شوي، نامه پاکان بود سفيد
    پرورده است در نمک خويش داغ صبح
  • پا در رکاب برق بود حسن نوخطان
    زنهار بر مدار نظر از چراغ صبح
  • در نور صدق محو شود دعوي دروغ
    ظلمت به گرد مي رود از کاروان صبح
  • در راست خانگان نتوان يافتن کجي
    تير دعا خطا نشود از کمان صبح
  • در زير پاي سير درآرد براق روح
    عظم رميم را نفس جانفزاي صبح
  • چون خون مرده قابل تلقين فيض نيست
    هر کس ز خواب خوش نجهد در هواي صبح
  • در سلک راستان نتواند سفيد شد
    چون شمع هر که جان ندهد رونماي صبح
  • صائب چگونه وصف نمايد، که قاصرست
    خورشيد با هزار زبان در ثناي صبح
  • در چشم منکران قيامت نمونه اي است
    از جوي شير گلشن فردوس، جوي صبح
  • تو خفته اي و مي شکند خار آتشين
    در پاي آفتاب ز بس جستجوي صبح
  • اي دل سياه، عزت پيران نگاه دار
    در خون مکش ز باده گلرنگ موي صبح
  • در شکرستان فيض مور و سليمان يکي است
    قاف به قاف جهان سفره کشيده است صبح
  • در بحر و بر عالم شبها دليل گردد
    چشمي که شد چو انجم محو نظاره صبح
  • دردمندي کرد بر من شربت ديدار تلخ
    قند باشد در دهان مردم بيمار تلخ
  • مي کشد از لطف عاشق تلخي زهر عتاب
    باده شيرين بود در مشرب خمار تلخ
  • مي خورد ابروي او در وسمه خون خويش را
    زنگ باشد بر دل شمشير جوهردار تيغ
  • تا زبان خامه صائب سخن پرداز شد
    طوطيان را حرف شيرين گشت در منقار تلخ
  • قرب نيکان را نمي باشد سرايت در بدان
    کز شکر شيرين نگردد چون بود بادام تلخ
  • جلوه شکر کند در کام، زهر عادتي
    نيست ناکامي به کام عاشق ناکام تلخ
  • نهاده اند ز هر خار در کمان تيري
    مکن نگاه به گلهاي بوستان گستاخ
  • نشان تير هوايي همان کماندارست
    به قصد چرخ منه تير در کمان گستاخ
  • ز کاوکاو، شرربار مي شود آتش
    منه به حرف کس انگشت در بيان گستاخ
  • مخور ز چهره گلگون گل، فريب جمال
    که در مقام جلال است رخت شاهان سرخ
  • زرست مايه خوشحالي و برومندي
    که روي گل بود از خرده در گلستان سرخ
  • به رنگ آب کند جلوه در نظر نرگس
    ز باده چون نشود چشم باده خواران سرخ؟
  • صائب بريز اشک که در آفتاب حشر
    خواهد گرفت دست ترا اين گلاب تلخ
  • شد زسر گرداني من بس که حيران گردباد
    کرد گردش را فرامش در بيابان گردباد
  • چون ندارد ريشه در صحراي امکان گردباد
    مي برد آوارگي زود از بيابان گردباد
  • ريشه در خاک تعلق نيست اهل شوق را
    مي رود بيرون ز دنيا پايکوبان گردباد
  • تيره بختي مي کند کوته زبان لاف را
    در دل شبها نمي باشد نمايان گردباد
  • تنگناي شهر زندان است بر سر گشتگان
    راست مي سازد نفس را در بيابان گردباد
  • گر زمد آه من در دل ندارد خارها
    از چه مي باشد غبارآلود و پيچان گردباد؟
  • عشق بي پروا دماغ خانه آرايي نداشت
    اين گره در کار دريا از حباب ما فتاد
  • چاره جوييهاي غمخواران مرا بيچاره کرد
    اين گره در کار من از سوزن عيسي فتاد
  • مي کند در سنگ خارا داغ تنهايي اثر
    بيستون خاموش شد تا کوهکن از پا فتاد
  • مبتلاي شش جهت را چاره جز تسليم نيست
    نقش بيکارست هر جا مهره در ششدر فتاد
  • هر که را راه سخن دادند نعمتها ازوست
    طوطي ما تا دهن واکرد در شکر فتاد
  • خجلت روي زمين زان ساق سيمين مي کشد
    جلوه طاوس در ظاهر اگر موزون فتاد
  • کرد دودش روزن چشم غزالان را سياه
    آتشي کز روي ليلي در دل مجنون فتاد
  • برنخيزد لاله بي داغ نمکسود از زمين
    شورشي کز عشق مجنون در دل هامون فتاد
  • شعله خويت که آتش در دل ياقوت زد
    پشت دستي بر زمين پيش شرر خواهد نهاد
  • ساعد سيمين که بودش دلبري در آستين
    آستني از بي کسي بر چشم تر خواهد نهاد
  • دل زهمدردان شود از گريه خالي زودتر
    وقت شمعي خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
  • سرنگون ديدم در آن چاه زنخدان زلف را
    قصه هاروت و چاه بابلم آمد به ياد
  • رومتاب از خلق در دولت که چون گردد بلند
    گرمي خورشيد عالمتاب مي گردد زياد
  • چشم مي گردند چون شبنم سراپا اهل دل
    غافلان را در بهاران خواب مي گردد زياد
  • شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران
    نشاه مي در شب مهتاب مي گردد زياد
  • مي کند دل را پريشان شادي بي عاقبت
    رخنه در دل غنچه را گردد زخنديدن زياد
  • کرد ميزان در نظرها ماه کنعان را سبک
    قدر گوهر گرچه مي گردد زسنجيدن زياد
  • نيست آسان بحر را در کوزه پنهان ساختن
    عارفان را دل به اسرار الهي مي تپد
  • تحفه جرمي به دست آور که در ديوان عفو
    جان معصومان ز جرم بيگناهي مي تپد
  • هر که سازد همچون غواصان نفس در دل گره
    از محيط تلخرو دامان پر گوهر برد
  • خاکيان اکثر گرفتارند در بند جهات
    تا که بيرون مهره خود را ازين ششدر برد؟
  • دولت تردامنان پا در رکاب نيستي است
    زود شبنم رخت هستي از چمن بيرون برد
  • دارد آتش زيرپاي خويش در مهد زمين
    تا سپند بيقرار من به محفل راه برد
  • بيخودي آسوده کرد از بازگشت تن مرا
    در محيط بيکران نتوان به ساحل راه برد
  • شکر قطع راه، عارف را کند بيدارتر
    غافلان را خواب در دامان منزل مي برد
  • حسن عالمگير ليلي نيست در جايي که نيست
    عاشق از دامان صحرا فيض محمل مي برد
  • نيست غير از گوشه عزلت مرا جايي قرار
    در صدف چون گوهر سيراب خوابم مي برد؟