نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
هر که
در
کوي شاهدان مي خورد
پيش ما مسجدش چه کار بود؟
در
دلم با چنين روارو غم
خرمي را چگونه بار بود
هر که يکبار ديد روي ترا
تا زند
در
غم دوباره بود
خاک پاي تو مي کشم
در
چشم
مگر اين اشک را کناره بود
عشق تو هرگزم ز سر نرود
وز دل اين آرزو به
در
نرود
دوش
در
پاش ديده مي سودم
پاش آزرد و ديده ريش نشد
رنج بر من درين سراي گذشت
دادم ايزد
در
آن سراي دهد
هر کسي را محل کجا که قدم
در
ره عشق استوار کند
ور به جولان
در
آري اشهب حسن
چشم خورشيد پر غبار کند
نرگست چون سپاه غمزه کشد
عقل جز خيمه
در
عدم نزند
سر من و آستان تو، هر چند
که مسلمان
در
صنم نزند
وصل اگر دست داد، هم
در
پي
هجر ناگه به انتقام رسيد
خواهد ابر دونده را گيرد
سرو از بس که
در
هوا بدود
نرود مه بر اوج
در
شب تار
تا ز زلف تو نردبان نبرد
خسرو افتاد بر
در
تو چو خاک
باد را گو کز آستان نبود
مي روي سوي باغ با آن لطف
آب
در
هيچ جو نمي آيد
دل خسرو که
در
هواي تو ماند
جاي ديگر فرو نمي آيد
مي شمارند بس که يارانش
بنده خود
در
شمار مي نايد
غمزه ات چون کمين کند بر خلق
ترک جانباز
در
کمين باشد
آستين برفشان که بهر نثار
همه را جان
در
آستين باشد
عقرب او چو حلقه مي گردد
تاب
در
جان مار مي افتد
گل صد برگ را دگر
در
دام
همچو بلبل هزار مي افتد
دلم از شوق چشم سرمتش
دم به دم
در
کنار مي افتد
رحم بر آن پياده کو هر دم
در
کمند سوار مي افتد
تا خيالت درون خانه بود
صبر مي کن، برون
در
گردد
با تو
در
سينه جان نمي گنجد
تو دروني ازان نمي گنجد
ناتوانم ز عشق و هيچ علاج
در
دل ناتوان نمي گنجد
تنگ دارد دل مرا که
در
او
جز تو کس، اي جوان، نمي گنجد
آنچناني نشسته اندر دل
که نفس هم
در
آن نمي گنجد
غم تو آشکار خواهم کرد
چه کنم،
در
نهان نمي گنجد
تا که خسرو زبان گشاد از تو
سخنش
در
جهان نمي گنجد
هر که
در
عشق ديده را تر کرد
آب روي خود آب جو داند
ديده
در
خون سزاي مي بيند
کان خط مشکساي مي بيند
کور بادا رقيب کت هر روز
در
ميان سراي مي بيند
يک نفس نيست کز دهان تو، دل
تنگيي
در
نفس نمي بيند
مه ز شرم جمال تو هر ماه
در
حجاب عدم نهان گردد
چون دلم با غم تو گويد راز
در
ميان خانه ترجمان گردد
جور تو
در
رخ تو نتوان گفت
گله اندر حضور نتوان کرد
به زباني که يابم از چو تويي
خويش را
در
غرور نتوان کرد
خشم
در
سر کني به هر سخني
با تو زين بيش لاغ نتوان کرد
تا نرويد گلي چو تو
در
باغ
از دم سرد من زمستان کرد
دل
در
آويخت جعد تو به رسن
وانگه از غمزه تير باران کرد
هر که
در
عشق جان دهد مرد است
اين چنين مرد را کجا يابند؟
به گدايي به کويت آيم، ليک
در
به رويم فراز خواهي کرد
شب و روز گردد
در
آن کوي جانم
چو بادي که بر بام و ديوار گردد
بلايي جز اين نيست بر جان مسکين
که آن شوخ
در
سينه بسيار گردد
چگونه کند وصف آن روي خسرو
که
در
ديدنش عقل بيکار گردد
دل خلق سنگين و دل
در
خرابي
ازان سنگها اين عمارت نشايد
دلت
در
قبا راست کاري نداند
چو کج باشد آيينه رو کج نمايد
تنم بر
در
دوست پامال گشت
چه تدبير چون خاک آن جاي بود؟
صفحه قبل
1
...
728
729
730
731
732
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن