167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • هر که در کوي شاهدان مي خورد
    پيش ما مسجدش چه کار بود؟
  • در دلم با چنين روارو غم
    خرمي را چگونه بار بود
  • هر که يکبار ديد روي ترا
    تا زند در غم دوباره بود
  • خاک پاي تو مي کشم در چشم
    مگر اين اشک را کناره بود
  • عشق تو هرگزم ز سر نرود
    وز دل اين آرزو به در نرود
  • دوش در پاش ديده مي سودم
    پاش آزرد و ديده ريش نشد
  • رنج بر من درين سراي گذشت
    دادم ايزد در آن سراي دهد
  • هر کسي را محل کجا که قدم
    در ره عشق استوار کند
  • ور به جولان در آري اشهب حسن
    چشم خورشيد پر غبار کند
  • نرگست چون سپاه غمزه کشد
    عقل جز خيمه در عدم نزند
  • سر من و آستان تو، هر چند
    که مسلمان در صنم نزند
  • وصل اگر دست داد، هم در پي
    هجر ناگه به انتقام رسيد
  • خواهد ابر دونده را گيرد
    سرو از بس که در هوا بدود
  • نرود مه بر اوج در شب تار
    تا ز زلف تو نردبان نبرد
  • خسرو افتاد بر در تو چو خاک
    باد را گو کز آستان نبود
  • مي روي سوي باغ با آن لطف
    آب در هيچ جو نمي آيد
  • دل خسرو که در هواي تو ماند
    جاي ديگر فرو نمي آيد
  • مي شمارند بس که يارانش
    بنده خود در شمار مي نايد
  • غمزه ات چون کمين کند بر خلق
    ترک جانباز در کمين باشد
  • آستين برفشان که بهر نثار
    همه را جان در آستين باشد
  • عقرب او چو حلقه مي گردد
    تاب در جان مار مي افتد
  • گل صد برگ را دگر در دام
    همچو بلبل هزار مي افتد
  • دلم از شوق چشم سرمتش
    دم به دم در کنار مي افتد
  • رحم بر آن پياده کو هر دم
    در کمند سوار مي افتد
  • تا خيالت درون خانه بود
    صبر مي کن، برون در گردد
  • با تو در سينه جان نمي گنجد
    تو دروني ازان نمي گنجد
  • ناتوانم ز عشق و هيچ علاج
    در دل ناتوان نمي گنجد
  • تنگ دارد دل مرا که در او
    جز تو کس، اي جوان، نمي گنجد
  • آنچناني نشسته اندر دل
    که نفس هم در آن نمي گنجد
  • غم تو آشکار خواهم کرد
    چه کنم، در نهان نمي گنجد
  • تا که خسرو زبان گشاد از تو
    سخنش در جهان نمي گنجد
  • هر که در عشق ديده را تر کرد
    آب روي خود آب جو داند
  • ديده در خون سزاي مي بيند
    کان خط مشکساي مي بيند
  • کور بادا رقيب کت هر روز
    در ميان سراي مي بيند
  • يک نفس نيست کز دهان تو، دل
    تنگيي در نفس نمي بيند
  • مه ز شرم جمال تو هر ماه
    در حجاب عدم نهان گردد
  • چون دلم با غم تو گويد راز
    در ميان خانه ترجمان گردد
  • جور تو در رخ تو نتوان گفت
    گله اندر حضور نتوان کرد
  • به زباني که يابم از چو تويي
    خويش را در غرور نتوان کرد
  • خشم در سر کني به هر سخني
    با تو زين بيش لاغ نتوان کرد
  • تا نرويد گلي چو تو در باغ
    از دم سرد من زمستان کرد
  • دل در آويخت جعد تو به رسن
    وانگه از غمزه تير باران کرد
  • هر که در عشق جان دهد مرد است
    اين چنين مرد را کجا يابند؟
  • به گدايي به کويت آيم، ليک
    در به رويم فراز خواهي کرد
  • شب و روز گردد در آن کوي جانم
    چو بادي که بر بام و ديوار گردد
  • بلايي جز اين نيست بر جان مسکين
    که آن شوخ در سينه بسيار گردد
  • چگونه کند وصف آن روي خسرو
    که در ديدنش عقل بيکار گردد
  • دل خلق سنگين و دل در خرابي
    ازان سنگها اين عمارت نشايد
  • دلت در قبا راست کاري نداند
    چو کج باشد آيينه رو کج نمايد
  • تنم بر در دوست پامال گشت
    چه تدبير چون خاک آن جاي بود؟