167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چه از اسبان زين در زر گرفته
    ز دم تا گوش در گوهر گرفته
  • ندانم در حق تو من چه کردم
    که افکندي چنين در رنج و دردم
  • چو چشم از اشک نوميدي بود پر
    کجا باشد در او گنجايي در
  • ز مهر آتش چو در نيلوفر افتد
    تماشاي مهش کي در خور افتد
  • ز در ور خود بود زآهن درآيي
    چو در بندند از روزن درآيي
  • دلش بيدار و چشمش در شکر خواب
    نديده کس چنين بيدار در خواب
  • گهي در خون و گه در خاک مي خفت
    ز اندوه دل صد چاک مي گفت
  • عزيز از مصر رو در کاروان کرد
    نظر در روي آن آرام جان کرد
  • به تن در تب به دل در تاب ازويم
    ز ديده غرق خون ناب ازويم
  • فتاد از مقدمش آوازه در مصر
    برآمد هاي و هويي تازه در مصر
  • وز آن پس داد فرمان تا شبانان
    رمه در کوه و در صحرا چرانان
  • به ملک خود سه بارت ديده در خواب
    وز آن عمريست مانده در تب و تاب
  • گهي چون آب در زنجير بوده ست
    گهي چون باد در شبگير بوده ست
  • نشسته گل ز غنچه در عماري
    به فرقش نارون در چتر داري
  • چو يوسف يک زمان در وي نشنيد
    در آغوش خودت هر جا ببيند
  • در اندر هم در آنجا هفت خانه
    چو هفت اورنگ بي مثل زمانه
  • نمودي در نظر هر روي ديوار
    چو در فصل بهاران تازه گلزار
  • شعار شاخ گل از ياسمين کرد
    سمن در جيب و گل در آستين کرد
  • فتادش چشم ناگه در ميانه
    به زرکش پرده اي در کنج خانه
  • به هر در کامدي بي در گشايي
    پريدي قفل جايي پره جايي
  • زماني کار در پيکار او کرد
    لعاب خود همه در کار او کرد
  • چو در حالش عزيز آشفتگي ديد
    در آن آشفتگي حالش بپرسيد
  • رخ از شرمندگي سوي در آورد
    به روي نيکبختي در برآورد
  • مکن در کار زن چندان صبوري
    که افتد رخنه در سد غيوري
  • رسد کارش در آن زندان به خواري
    گذارد عمر در محنت گذاري