167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دولت افتاده است در قدمم
    پر و بال هما حصير من است
  • صف مژگانش در زبان بازي است
    گر چه چشمش به خواب ناز شده است
  • نيست يک دل گشاده، حيرانم
    که در فيض بر که باز شده است
  • رو به دريا نهاده بي لنگر
    بي حضور آن که در نماز شده است
  • به که بر خود نبندد از دربان
    در دولت به هر که باز شده است
  • تا به دل تخم عشق کشته شده است
    آه من در جگر برشته شده است
  • خنده برق در سبکسيري
    با نشاط زمانه هر دو يکي است
  • جلوه آب خضر در ظلمات
    با شراب شبانه هر دو يکي است
  • ما که از بال خويش در قفسيم
    بيضه و آشيانه هر دو يکي است
  • در مقامي که غور بايد کرد
    قطره و بحر بيکرانه يکي است
  • خنده در چشم آب گرداند
    ماتم و سور اين زمانه يکي است
  • راه عشق است بي نشان، ورنه
    در ره عقل نقش پايي هست
  • برو اي داغ فکر ديگر کن
    در دل اهل درد جايي هست
  • مي در جبين پاکان از شرم آب گردد
    رخسار شرمگين را خط پرده حجاب است
  • با بد گهر مياميز تا بد گهر نگردي
    حکم شراب دارد آبي که در شراب است
  • ما شکوه اي نداريم از تنگدستي، اما
    در ماه ناتمامي نقصان آفتاب است
  • دنيا طلب محال است در خاک و خون نغلطد
    موج سراب اين دشت شمشير آبدارست
  • با ناز برنيايند اهل نياز هرگز
    گل گر پياده باشد در بلبلان سوارست
  • چون کوه پايدارست درد گران رکابش
    عمر سبک عنانش چون برق در گذارست
  • از خلق خوش توان شد در چشم خلق شيرين
    صبح گشاده رو را انجم زر نثارست
  • دنبال ماندگان را هر کس که دست گيرد
    در منزل است هر چند دنبال کاروان است
  • در بيخودي توان ديد بي پرده روي مطلوب
    از خويشتن گسستن بند نقاب حسن است
  • خوشتر بود ز سر جوش در کام عشقبازان
    هر چند خط مشکين درد شراب حسن است
  • خال از شکسته پايي در کنج لب خزيده است
    زلف از درازدستي مالک رقاب حسن است
  • تردستي مکافات شب در ميان نباشد
    ايام خط شبرنگ روز حساب حسن است
  • ريحان سفال خود را کي تشنه مي گذارد؟
    سبزست بخت عاشق تا در رکاب حسن است
  • در چشم موشکافان سررشته اميدست
    هر چند چين ابرو موج سراب حسن است
  • همين بلبل است خندان، هم باغبان شکفته است
    ديگر چه گل ندانم در گلستان شکفته است
  • خميازه نشاط است روي گشاده گل
    ورنه که از ته دل در اين جهان شکفته است؟
  • باطل ز قرب باطل صائب شکفته گردد
    در گوش خوابناکان افسانه را عروسي است
  • دل چون ز پا نشيند، جان چون قرار گيرد؟
    در هر شکنج زلفش هنگامه جدايي است
  • همت صلاي عام است نسبت به هر که باشد
    در خانه کريمان مهمان بي طلب نيست
  • چو مرجان رزق ما خون است، هر چند
    عنان بحر در سرپنجه ماست
  • جهان در ديده اش آيينه زاري است
    به نور عشق هر چشمي که بيناست
  • بر آن صاحب سخن رحم است صائب
    که دخلش منحصر در دخل بيجاست!
  • کجا ميل کبابم در شراب است؟
    بط مي هم شراب و هم کباب است
  • چو بط، جانم بود در عالم آب
    به چشم من جهان بي مي سراب است
  • شراب کهنه چون غوره است در چشم
    گل امسال چون تقويم پارست
  • چرا بلبل به خاک و خون نغلطد؟
    که نبض شاخ گل در دست خارست
  • ز اشکم در تب رشک است دريا
    از آتش موج، نبض بيقرارست
  • هميشه عيد باد در خرابات
    ز مي دست سبو دايم نگارست
  • نمي خيزد سپند از جا ز حيرت
    در آن محفل که آن آتش عذارست
  • گذشتن مشکل است از سينه صافان
    که در گل پاي سرو از جويبارست
  • محک را از سيه رويي برآرد
    زر سرخي که کامل در عيارست
  • اگر صبح اميدي در جهان هست
    بياض گردن ميناي عشق است
  • به خود کرده است روي هر دو عالم
    چه در آيينه سيماي عشق است؟
  • زبان کلک صائب چون نسوزد؟
    که عمري رفت در انشاي عشق است
  • مبند آزار موري نقش در دل
    که اسم اعظم خاتم همين است
  • تأمل چيست در دلها شکستن؟
    تصور کن همان طرف کلاه است
  • بود در زير لب، جان عاشقان را
    که جاي رفتني بر آستانه است
  • چنان غفلت ترا مدهوش کرده است
    که خواب مرگ در گوشت فسانه است
  • به هر محفل که دمسردي در او هست
    دل روشن چراغ صبحگاهي است
  • گناهي را که در ديوان رحمت
    نمي بخشند صائب بيگناهي است
  • بي طلب سيراب مي گردد ز مي
    چون سبو دستي که در زير سرست
  • در سخن لعلش قيامت مي کند
    اين نمکدان پر ز شور محشرست
  • لطف او در پرده دارد چشم را
    مغز او را استخواني ديگرست
  • مرد عشقي، خيمه بيرون زن زخود
    در بهاران دامن صحرا خوش است
  • در دهان اژدهاي خم رود
    مست بي پرواتر از مخمور نيست
  • صبحيم ولي ز سرد مهري
    در سينه ما نفس به خواب است
  • در مملکت وسيع رحمت
    هر جنس که مي برند، باب است
  • در دامن برگ پا شکسته است
    داغ دل لاله خوش نشين نيست
  • در خانه او چو خانه زين
    پايم ز نشاط بر زمين نيست
  • در زير لبش هزار عذرست
    امروز که چينش بر جبين نيست
  • در ديده خرده بين ما صائب
    دل مرکز و نه سپهر پرگارست
  • چون آينه هر که بينشي دارد
    در چهره خوب و زشت حيران است
  • از روي گشاد، فيض مي بارد
    در خنده برق اميد باران است
  • هرگز دل اهل عشق بي غم نيست
    در قطره ما هميشه طوفان است
  • از حسن تو جيب خاک پر ماه است
    يوسف ز خجالت تو در چاه است
  • در منزل کفر و دين نمي ماند
    با عشق سبکروي که همراه است
  • آه که در عهد اين گسسته عنانان
    مردمک مردمي به چشم رکاب است
  • نسيه مکن نقد خود که هر گل صبحي
    در نظر خود حساب، روز حساب است
  • آخر نوميدي است اول اميد
    خواب چو در ديده سوخت سرمه خواب است
  • هر نفسي کز جگر به صدق برآيد
    کم مشمارش که در شماره صبح است
  • عمر دوباره که خلق طالب اويند
    در گره خنده دوباره صبح است
  • رزق من از شاهراه گوش درآيد
    روزي من چون صدف ز در ثمين است
  • خاطر خرم دگر کسي ز که جويد؟
    صبح در ايام ما گرفته جبين است
  • در سفر بار رفيقان نشوم
    دل بود توشه راهي که مراست
  • به دو صد دانه گوهر ندهم
    در جگر رشته آهي که مراست
  • دل به ماتمکده خاک مبند
    گر دل زنده ترا در کارست
  • در تن مرده دلان رشته جان
    پر کاهي است که بر ديوارست
  • اي خوشا که همچون گل در کنار من باشي
    با نگاه جانسوزت وه چه کامرانيهاست
  • غنچه اميد را، قفل دل تنگ را
    هست کليدي اگر، در بغل محشرست
  • چشم و در سير را، نيست به نعمت نياز
    کاسه ما فربه است، کيسه اگر لاغرست
  • نشان تو اي بي نشان از که جويم؟
    که در بي نشاني است پنهان نشانت
  • در عالم شهود ندارد دليل راه
    حيران عشق را نکند بيقرار بحث
  • آيينه را ز نقش پريشان مکن سياه
    در مجلس حضورمکن زينهار بحث
  • در گذر از عالم امکان که اين وحشت سرا
    بستر بيمار را ماند ز درد احتياج
  • باغ بر هم خورده را ماند در ايام خزان
    ساحت روي زمين از رنگ زرد احتياج
  • نيست در خاطر آزاده تردد را راه
    سرو چون آب نباشد به سراسر محتاج
  • نشود جمع به هم نعمت و دندان هرگز
    که صدف در دل درياست به دندان محتاج
  • سر خود گير ز درگاه بهشت اي رضوان
    که در اهل کرم نيست به دربان محتاج
  • در دل ابر چه خون تلخي دريا که نکرد
    نشود هيچ کريمي به لئيمان محتاج!
  • در گلستان جهان غير دل من صائب
    غنچه اي نيست که نبود به شکفتن محتاج
  • عشق در هر نفسي دام دگر طرح کند
    بحر را کم نشود سلسله تازه موج
  • ازان زمان هک به دولتسراي فقر رسيد
    دگر نگشت دل ما به هيچ در محتاج
  • ميان گشوده سرانجام خواب مي گيري
    در آن طريق که ني شد به صد کمر محتاج
  • در کام اژدها نروي تا هزار بار
    صائب گل مراد نچيني ز روي گنج
  • آن گنج خفي در دل ويرانه زند موج
    آن بحر درين گوهر يکدانه زند موج؟
  • پيشاني درياي کرم چين نپذيرد
    چندان که گدا بر در اين خانه زند موج
  • جز چشم سياهش که فرنگي است نگاهش
    در کعبه که ديده است که بتخانه زند موج؟