نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
دولت افتاده است
در
قدمم
پر و بال هما حصير من است
صف مژگانش
در
زبان بازي است
گر چه چشمش به خواب ناز شده است
نيست يک دل گشاده، حيرانم
که
در
فيض بر که باز شده است
رو به دريا نهاده بي لنگر
بي حضور آن که
در
نماز شده است
به که بر خود نبندد از دربان
در
دولت به هر که باز شده است
تا به دل تخم عشق کشته شده است
آه من
در
جگر برشته شده است
خنده برق
در
سبکسيري
با نشاط زمانه هر دو يکي است
جلوه آب خضر
در
ظلمات
با شراب شبانه هر دو يکي است
ما که از بال خويش
در
قفسيم
بيضه و آشيانه هر دو يکي است
در
مقامي که غور بايد کرد
قطره و بحر بيکرانه يکي است
خنده
در
چشم آب گرداند
ماتم و سور اين زمانه يکي است
راه عشق است بي نشان، ورنه
در
ره عقل نقش پايي هست
برو اي داغ فکر ديگر کن
در
دل اهل درد جايي هست
مي
در
جبين پاکان از شرم آب گردد
رخسار شرمگين را خط پرده حجاب است
با بد گهر مياميز تا بد گهر نگردي
حکم شراب دارد آبي که
در
شراب است
ما شکوه اي نداريم از تنگدستي، اما
در
ماه ناتمامي نقصان آفتاب است
دنيا طلب محال است
در
خاک و خون نغلطد
موج سراب اين دشت شمشير آبدارست
با ناز برنيايند اهل نياز هرگز
گل گر پياده باشد
در
بلبلان سوارست
چون کوه پايدارست درد گران رکابش
عمر سبک عنانش چون برق
در
گذارست
از خلق خوش توان شد
در
چشم خلق شيرين
صبح گشاده رو را انجم زر نثارست
دنبال ماندگان را هر کس که دست گيرد
در
منزل است هر چند دنبال کاروان است
در
بيخودي توان ديد بي پرده روي مطلوب
از خويشتن گسستن بند نقاب حسن است
خوشتر بود ز سر جوش
در
کام عشقبازان
هر چند خط مشکين درد شراب حسن است
خال از شکسته پايي
در
کنج لب خزيده است
زلف از درازدستي مالک رقاب حسن است
تردستي مکافات شب
در
ميان نباشد
ايام خط شبرنگ روز حساب حسن است
ريحان سفال خود را کي تشنه مي گذارد؟
سبزست بخت عاشق تا
در
رکاب حسن است
در
چشم موشکافان سررشته اميدست
هر چند چين ابرو موج سراب حسن است
همين بلبل است خندان، هم باغبان شکفته است
ديگر چه گل ندانم
در
گلستان شکفته است
خميازه نشاط است روي گشاده گل
ورنه که از ته دل
در
اين جهان شکفته است؟
باطل ز قرب باطل صائب شکفته گردد
در
گوش خوابناکان افسانه را عروسي است
دل چون ز پا نشيند، جان چون قرار گيرد؟
در
هر شکنج زلفش هنگامه جدايي است
همت صلاي عام است نسبت به هر که باشد
در
خانه کريمان مهمان بي طلب نيست
چو مرجان رزق ما خون است، هر چند
عنان بحر
در
سرپنجه ماست
جهان
در
ديده اش آيينه زاري است
به نور عشق هر چشمي که بيناست
بر آن صاحب سخن رحم است صائب
که دخلش منحصر
در
دخل بيجاست!
کجا ميل کبابم
در
شراب است؟
بط مي هم شراب و هم کباب است
چو بط، جانم بود
در
عالم آب
به چشم من جهان بي مي سراب است
شراب کهنه چون غوره است
در
چشم
گل امسال چون تقويم پارست
چرا بلبل به خاک و خون نغلطد؟
که نبض شاخ گل
در
دست خارست
ز اشکم
در
تب رشک است دريا
از آتش موج، نبض بيقرارست
هميشه عيد باد
در
خرابات
ز مي دست سبو دايم نگارست
نمي خيزد سپند از جا ز حيرت
در
آن محفل که آن آتش عذارست
گذشتن مشکل است از سينه صافان
که
در
گل پاي سرو از جويبارست
محک را از سيه رويي برآرد
زر سرخي که کامل
در
عيارست
اگر صبح اميدي
در
جهان هست
بياض گردن ميناي عشق است
به خود کرده است روي هر دو عالم
چه
در
آيينه سيماي عشق است؟
زبان کلک صائب چون نسوزد؟
که عمري رفت
در
انشاي عشق است
مبند آزار موري نقش
در
دل
که اسم اعظم خاتم همين است
تأمل چيست
در
دلها شکستن؟
تصور کن همان طرف کلاه است
بود
در
زير لب، جان عاشقان را
که جاي رفتني بر آستانه است
چنان غفلت ترا مدهوش کرده است
که خواب مرگ
در
گوشت فسانه است
به هر محفل که دمسردي
در
او هست
دل روشن چراغ صبحگاهي است
گناهي را که
در
ديوان رحمت
نمي بخشند صائب بيگناهي است
بي طلب سيراب مي گردد ز مي
چون سبو دستي که
در
زير سرست
در
سخن لعلش قيامت مي کند
اين نمکدان پر ز شور محشرست
لطف او
در
پرده دارد چشم را
مغز او را استخواني ديگرست
مرد عشقي، خيمه بيرون زن زخود
در
بهاران دامن صحرا خوش است
در
دهان اژدهاي خم رود
مست بي پرواتر از مخمور نيست
صبحيم ولي ز سرد مهري
در
سينه ما نفس به خواب است
در
مملکت وسيع رحمت
هر جنس که مي برند، باب است
در
دامن برگ پا شکسته است
داغ دل لاله خوش نشين نيست
در
خانه او چو خانه زين
پايم ز نشاط بر زمين نيست
در
زير لبش هزار عذرست
امروز که چينش بر جبين نيست
در
ديده خرده بين ما صائب
دل مرکز و نه سپهر پرگارست
چون آينه هر که بينشي دارد
در
چهره خوب و زشت حيران است
از روي گشاد، فيض مي بارد
در
خنده برق اميد باران است
هرگز دل اهل عشق بي غم نيست
در
قطره ما هميشه طوفان است
از حسن تو جيب خاک پر ماه است
يوسف ز خجالت تو
در
چاه است
در
منزل کفر و دين نمي ماند
با عشق سبکروي که همراه است
آه که
در
عهد اين گسسته عنانان
مردمک مردمي به چشم رکاب است
نسيه مکن نقد خود که هر گل صبحي
در
نظر خود حساب، روز حساب است
آخر نوميدي است اول اميد
خواب چو
در
ديده سوخت سرمه خواب است
هر نفسي کز جگر به صدق برآيد
کم مشمارش که
در
شماره صبح است
عمر دوباره که خلق طالب اويند
در
گره خنده دوباره صبح است
رزق من از شاهراه گوش درآيد
روزي من چون صدف ز
در
ثمين است
خاطر خرم دگر کسي ز که جويد؟
صبح
در
ايام ما گرفته جبين است
در
سفر بار رفيقان نشوم
دل بود توشه راهي که مراست
به دو صد دانه گوهر ندهم
در
جگر رشته آهي که مراست
دل به ماتمکده خاک مبند
گر دل زنده ترا
در
کارست
در
تن مرده دلان رشته جان
پر کاهي است که بر ديوارست
اي خوشا که همچون گل
در
کنار من باشي
با نگاه جانسوزت وه چه کامرانيهاست
غنچه اميد را، قفل دل تنگ را
هست کليدي اگر،
در
بغل محشرست
چشم و
در
سير را، نيست به نعمت نياز
کاسه ما فربه است، کيسه اگر لاغرست
نشان تو اي بي نشان از که جويم؟
که
در
بي نشاني است پنهان نشانت
در
عالم شهود ندارد دليل راه
حيران عشق را نکند بيقرار بحث
آيينه را ز نقش پريشان مکن سياه
در
مجلس حضورمکن زينهار بحث
در
گذر از عالم امکان که اين وحشت سرا
بستر بيمار را ماند ز درد احتياج
باغ بر هم خورده را ماند
در
ايام خزان
ساحت روي زمين از رنگ زرد احتياج
نيست
در
خاطر آزاده تردد را راه
سرو چون آب نباشد به سراسر محتاج
نشود جمع به هم نعمت و دندان هرگز
که صدف
در
دل درياست به دندان محتاج
سر خود گير ز درگاه بهشت اي رضوان
که
در
اهل کرم نيست به دربان محتاج
در
دل ابر چه خون تلخي دريا که نکرد
نشود هيچ کريمي به لئيمان محتاج!
در
گلستان جهان غير دل من صائب
غنچه اي نيست که نبود به شکفتن محتاج
عشق
در
هر نفسي دام دگر طرح کند
بحر را کم نشود سلسله تازه موج
ازان زمان هک به دولتسراي فقر رسيد
دگر نگشت دل ما به هيچ
در
محتاج
ميان گشوده سرانجام خواب مي گيري
در
آن طريق که ني شد به صد کمر محتاج
در
کام اژدها نروي تا هزار بار
صائب گل مراد نچيني ز روي گنج
آن گنج خفي
در
دل ويرانه زند موج
آن بحر درين گوهر يکدانه زند موج؟
پيشاني درياي کرم چين نپذيرد
چندان که گدا بر
در
اين خانه زند موج
جز چشم سياهش که فرنگي است نگاهش
در
کعبه که ديده است که بتخانه زند موج؟
صفحه قبل
1
...
728
729
730
731
732
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن