167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • به شهر دي که در آمد براي ديده بد
    هزار دست دعا ز آستين برون آمد
  • نديده بودم و دعوي صبر مي کردم
    دلم نماند در آن دم که ناگهان آمد
  • دل مرا چو ز روي تو ياد مي آيد
    هزار شادي در دل زياد مي آيد
  • غم تو در دلم آتش نهاد و از لعلت
    صد آتش دگر اندر نهاد مي آيد
  • فراز مرکب ناز و سوار در عقبش
    هزار شيفته بيقرار مي آيد
  • تويي مراد دل و کي بود ز آمدنت
    مراد خسرو بيچاره در کنار آيد؟
  • بدين صفت که همي خون خوريم بر در تو
    ترا چگونه مي اندر گلو فرود آيد؟
  • کسي که شمع جمال تو در نظر دارد
    ز آتش دل پروانه کي خبر دارد
  • ز سوز عشق توام آتشي ست در سينه
    که اشک ديده چون ناردان شرر دارد
  • بلاست ميل تو در روزگار خسرو، از آنک
    چه دوستيست که آتش به سوي خس دارد؟
  • اگر تو گوش کني در نظم خسرو را
    به تحفه هر نفست گوهر خوشاب آرد
  • به آه خسرو بيدل حواله بايد کرد
    به عالم آتش عشق تو در نمي گيرد
  • مرو به درگه خلق جهان که در دنيا
    همه متاع به کوبيدني نمي ارزد
  • چو تير غمزه گشايد رفيق تيرانداز
    نه دوستي بود ار در ميان سر گنجد
  • سخن همان قدري گو که من توانم زيست
    نمک همان قدري زن که در جگر گنجد
  • مپوش روي ز خسرو که تا ذخيره حشر
    رخت بينم چندان که در نظر گنجد
  • بسا رساله که در آب چشم ما دريا
    به ديده بر گهر آبدار بنويسد
  • مخور فريب جواني به حسن ده روزه
    که آفتاب چو بر اوج رفت در گردد
  • ز دل چگونه فراموش گردد آنکه دمي
    هزار بار به جان خراب در گردد
  • چو نقش چشم توام در دل حزين گردد
    مرا نفس به دل خسته تيغ کين گردد
  • در اهل شهوت، خسرو، مجوي عشق که عقل
    چو هست ذوق مگس گرد انگبين گردد
  • بسوخت خسرو و در آتش غمت بگداخت
    مراد از تو به سوز و گداز بستاند
  • کسي که بوي تواش در دماغ مي افتد
    ز زندگاني خويشش فراغ مي افتد
  • شدم ز زلف تو ديوانه، آه مسکيني
    که اين خيال کجش در دماغ مي افتد
  • اگر چه خلوت خسرو منور است، ولي
    به جز حضور تواش هيچ در نمي بايد
  • کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟
    بناي خانه عمر استوار خواهم کرد
  • کنون نماند سر انتظار و مي ترسم
    که ديده در سر اين انتظار خواهم کرد
  • چرا مقابل روي تو مي شود آخر؟
    مبين در آينه، جانا، که آه خواهم کرد
  • مگو حکايت او، اي رقيب بد، چندين
    که در دلم همه شب خارخار خواهد کرد
  • مشو وبال زده اي اجل، تو در حق من
    که آنچه مصلحت تست يار خواهد کرد
  • خط تو گفت در آغاز خاستن، کاينک
    منم که فتنه اهل نشست خواهم بود
  • خيال وي رسنم بسته در گلو مي گشت
    هنوز دل به سوي زلف تو کشانم بود
  • در آن جهان من و عشقت گذاشتم به درت
    تن خراب که همراه اين جهانم بود
  • به شست هجر تو بر جان بيقرارم زد
    هر آن خدنگ که ايام در کمان آورد
  • بتان که دست نمودند خلق را در خون
    به عهد تو همه دست اندر آستين کردند
  • ز خاک مهرگيا رست، خود کجا به درت؟
    کسان ز دانه دل تخم در زمين کردند
  • جوان و پير که در بند مال و فرزندند
    نه عاقلند که طفلان ناخردمند
  • اگر تو آدميي، در کسان به طنز مبين
    که بهتر از من و تو بنده خداوندند
  • بيار،ساقي، جام و بساز، مطرب، چنگ
    که در من آنکه نشان صلاح بود نماند
  • شبي که دست در آغوش کرد خسرو را
    چرا به گردن او تيغ آبدار بماند
  • چو کارهاي جهان است جمله بي بنياد
    حکيم در وي ننهاد کارها بنياد
  • در تو کساني که نظر مي کنند
    هستي خود زير و زبر مي کنند
  • خسرو، اگر سير ز جان نيستند
    خلق در آن رو چه نظر مي کنند؟
  • مگر پخت سوداي زلفش دلم
    که در چنگ محنت گرفتار شد
  • آن صبوري که تکيه داشت بر او دل
    در چنين وقت هيچ کار نيامد
  • گر چه از موي کوه کم زايد
    کوه غم در دلم ز موي تو زاد
  • غم دل مي نهفتم، آب دو چشم
    در حق من به خون گواهي داد
  • هر شبي در هواي لعل لبش
    ما و چشم سرشک و مرواريد
  • هر که در قيد عشق شد مجنون
    تا قيامت ز بند او نرهيد
  • هر کسي کز لب تو مي نوشد
    تا زيد هم در آن خمار بود