167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • خسرو، اگر فسون پري نيست در سرت
    چشم از فسون بپوش که مدهوشي آورد
  • بي او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم
    بيرون کشم دو ديده، اگر دست در شود
  • شوخي که دل ز من ببرد وز براي لاغ
    آيد درون سينه و در جستجو شود
  • با آنکه ديده هرگز ازو مردمي نديد
    هم در دو ديده مردم چشمم همو شود
  • خسرو در اوفتاد به غرقاب آرزو
    چون کشتي مراد به ساحل نمي شود
  • زان گل که اندکي بته مشک ناب شد
    بسيار خلق از مژه در خون خضاب شد
  • در خردگيش ديدم و گفتم که مه شوي
    او خود براي سوزش خلق آفتاب شد
  • دي در چمن شدم بگشايد مگر دلم
    آهي زدم که آن همه گلها گلاب شد
  • در خواب پيش چهره خسرو پديد گشت
    سلطان گذشت و قصه ما نقش آب شد
  • هر مرغ شاد با گل و هر سرو در چمن
    بيچاره بلبلي که گرفتار دام شد
  • در آستانت لاف رسيدن کرا رسد
    آن را که زير پاي دو عالم دو گام شد
  • عقلي که در فراخي عيشم رفيق بود
    چون ديد تنگي دل من بر کرانه شد
  • در گردن من، آن همه خونها که مي کند
    خونريز ما که هيچ خدنگش خطا نشد
  • چشم وصال نيست در اين چون رضاي دوست
    شک خدا که حاجت خسرو روا نشد
  • از حال مات هيچ حکايت نمي رسد
    در کار مات بيش عنايت نمي رسد
  • از خون نوشته قصه دردت رسول اشک
    هر روز در کدام ولايت نمي رسد
  • اي عقل، بگذر از سر خسرو که مر ترا
    در کار اهل عشق کفايت نمي رسد
  • شمعي که آسمان و زمين زو منورند
    در روشني به عکس جبينت نمي رسد
  • گر روي تافتي سخني گوي در چمن
    گل را دهند قيمت وبو رايگان بود
  • خاموشيش حکايت حال است گوش دار
    عاشق که در حضور رخت بي زبان بود
  • گفتي که ناله هاي فلان گوش من ببرد
    آخر چنين چرا همه شب در فغان بود؟
  • عمدا جدا مباش که در جان خسروي
    گر خود هزار ساله ره اندر ميان بود
  • گر بنده کشتنيست مشو رويش، اي رقيب
    چون خواب صبح در سر آن نازنين بود
  • شد جان صد هزار چو من در سر لبت
    آري، بلاي مور و مگس انگبين بود
  • دي پاره کرد سينه مجروح من سرش
    در آدمي مگو که به ديوار اثر کند
  • انديشه من از دل خودکام خسرو است
    صعب آتشي بود که سر از خاک در کند
  • از نردبان زلف تو هردم به آفتاب
    آسان رسد، وليک شبي در ميان کند
  • در خورد دوست نيست نثار سر و ترا
    خسرو سري که دارد ايثار مي کند
  • در عاشقي درست نباشد کسي که او
    ناموس خويش بر سر بازار نشکند
  • با زلف تست عهد دل ما و زينهار
    در گوش او بگوي که زنهار نشکند
  • در پاي بوس يار ز غوغاي عاشقان
    سرها رود که گوشه دستار نشکند
  • در خويشتن زمين ز گراني فرو شود
    جايي که قامتت به نشستن سرين نهد
  • ني نغمه طرب که بود ارغنون مرگ
    مرغي که در شکنجه دامي نوا زند
  • مردم در انتظار که کي حلقه بر درم
    زلف نگار سلسله گيسوي من زند
  • ز پرده چون به در آيي براي ديدن رويت
    هزار يوسف کنعان ز قعر چاه برآيد
  • اگر به باغ رسد قامت بلند تو روزي
    عجب بود که اگر سرو در نماز نيايد
  • دل او فگند مرا در چه زنخدانش
    وگرنه چشم من خون گرفته پيش نبود
  • چو وصل مي طلبي خسرو، از بلا مگريز
    که در جهان عسلي بي گزند نيش نبود
  • ترا به خواب تنعم چه آگهي زان شب؟
    که در فراق تو خاطر هزار سال نمود
  • کجا به صحبت ياري به عيش بنشستم؟
    که هجر تيغ کشيده دو اسپه در نرسيد
  • بهار در ره آيندگان باغ نگر
    که فرش ديده نرگس به چند ميل کشيد
  • بهشت شد چمن و خوش کسي که با خوبان
    در آن بهشت شرابي چو سلسبيل کشيد
  • دوال داد ميي کز رکاب اهل کرم
    دوال بستد و در گردن بخيل کشيد
  • مبصران که مزاج جهان شناخته اند
    دو روزه برگ اقامت در آن نساخته اند
  • نگاهباني جوهر چو نيست در حد عکس
    چه سود از آنکه همه دزد را شناخته اند
  • دلم به سوي بتان ميل مي کند وانگاه
    مزاج عافيتم در زمانه مي طلبد
  • تنم که غرقه به خون شد ز آشنايي چشم
    فتاده در دل دريا کرانه مي طلبد
  • در آن هجوم که يار تو پادشا باشد
    غم گدا که بود، زير پاکرا باشد؟
  • يگانه با تو چنانم که در جدايي تو
    چو يک تنم که ازو نيمه جدا باشد
  • ندانم اين دل آواره را که فتوي داد
    که بت پرستي در عاشقي روا باشد