167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چيست آن دريا که در وي بوده اند
    وز وصال هم در او آسوده اند
  • در سخن را که گره کرده اي
    در صدف سينه تو پرورده اي
  • شاخ شکوفه است ثريا در او
    سرخ شفق لاله حمرا در او
  • در تتق ذات تو هر سر که بود
    روي در آيينه علمت نمود
  • زلزله در گنبد اخضر فکن
    يک دو سه قاروره به هم در شکن
  • بارقه لطف درافشان در او
    ابر عنايت گهر افشان در او
  • سوسن آزاد و زبان در زبان
    مرغ سحر خيز و فغان در فغان
  • قافيه سنجان چو در دل زنند
    در به رخ تيره دلان گل زنند
  • درج در آن غنچه چو اوراق گل
    هر چه در آفاق چه جزء و چه کل
  • آنکه خداي همه گنجد در او
    اين همه پيداست چه سنجد در او
  • در هوس پير دمي مي زدم
    در طلب وي قدمي مي زدم
  • در پي آن کام شدي گام زن
    نايره در خرمن آرام زن
  • نيست بجز شهد سعادت در او
    هر الف انگشت شهادت در او
  • روي در آن کن که تو را روي داد
    صد در اميد به رويت گشاد
  • روزه گرد آمده در دفترت
    چون سپر نور کشد در برت
  • تخت زرت آتش و گوهر در او
    هست درخشنده چو اخگر در او
  • در پيش القصه در آن مرغزار
    رفت بر اين قاعده روزي سه چار
  • در سر دستار زني صبحگاه
    قطره زنان تا در اصحاب جاه
  • لفظ خوش و معني ظاهر در او
    آب زلال است و جواهر در او
  • خرد در ذات او آشفته رايي
    طلب در راه او بي دست و پايي
  • يکي از غرب رو در شرق کرده
    يکي در غرب کشتي غرق کرده
  • چه داند کس که چندين در چه کارند
    همه تن رو شده رو در که دارند
  • دهانش بود از در حقه پر
    شد از خون درج مرجان حقه در
  • گرفته گرگ و ميش آرام در وي
    گوزن و شير با هم رام در وي
  • دلش بيدار و چشمش در شکر خواب
    نديده چشم بخت اين خواب در خواب